یا لطیف

قهرمان های داستان های سالینجر حُسنی دارند. به خصوص داستان هایی که به عنوان نمونه کار های یک مولف به تمام معنا می توان به آنها نگاه کرد (برای نمونه یک روز خوش برای موز ماهی، فرانی زویی و بالاخره ناتور دشت)این است که قهرمان هایش در یک آستانه بسیار پایین احساسی قرار دارند. قهرمان های سالینجر اغلب داری احساسات قوی هستند و این را سالینجر در توصیفاتی که از زبان شخصیت هایش نوشته شده است به خوبی نمایان می کند. این میزان احساسات که اغلب بر اثر یک زندگی ایمانی پدید آمده است، ابتدا قرار است در جهت تعالی و آرامش در زندگی به کار برده شود اما قهرمان های سالینجر اغلب تحت تاثیر عرفان مسیحی و شخص مسیح خود تبدیل به استعاره ای از مسیح در دوران جدید می شوند. تعالی روح باعث می شود که با پدیده ای به نام رنج آشنا بشوند. و این رنج هر لحظه و در هر اتفاق کوچی آن ها را رها نمی کند،  رنج پله ای می شود برای تعالی آنها و صعود از سطح شاعرانگی سانتی مانتال به یک سطح ایمانی. گاهی این تعالی در راه درست است و به یک پالایش درونی در شخصیت فرانی می انجامد گاهی هم این میزان بالای حساسیت باعث انتحار سیمور در داستان کوتاه «یک روز خوش برای موز ماهی» می شود. در هر کدام از این داستان ها این اتفاقات در بزنگاه داستان رخ می دهد و حتی باعث غافلگیری خواننده می شود. خواننده انتظار ندارد شخصیت هایی چنین درونی که در ظاهر مانند دریایی آرام هستند و هیچ بادی آن ها را متلاطم نمی کند، این چنین در برابر یک اتفاق کوچک و روزمره آن چنان دچار تحول شوند که حتی دست به انتحار بزنند. اما خواننده اگر خود همراه شخصیت داستان شود و دست به یک سفر معنوی بزند و عزم کند، از سطح این دریای آرام عبور کند و به عمق متلاطم روح این شخصیت ها( خودش) سفر کند، می تواند به دنیای پر از حساسیت انسان ها پی ببرد.

 

 

/ 9 نظر / 10 بازدید
حم

گمان می‌کنم کتاب «ناتور دشت»ش با بقيه کمی فرق دارد٬ حداقل در ظاهر. حتی مسيح (به تعبیر شما) اين کتاب٬ ديگر صرفا يک مسيح رنج برنده نيست٬ بيشتر يک مسيح عصيانگر است. عصيانگر و کمی ترسو.

مازیار

میشه لطفا این سالینجر رو ول کنین؟! باشه، قبول داریم که خوبه.. کتابای سالینجرو همه دوست دارن و اتفاقا قشنگی این کتابا اینه که با یه جای احساس آدم بازی میکنه که خود آدم هم نمیفهمه دقیقا کجاشه و همینش قشنگه. حالا اینکه یه نفر بیاد و یه همچین آثاری رو بخواد با دلایل و براهین اثبات کنه و هی توضیح بده که چرا قشنگه و هی از زوایای مختلف بهش نگاه کنه و به همه بگه که چرا من از فلان کتابش خوشم میاد یا فلان فیلمو می‌پسندم معنیش به نظر من اینه که طرف بقیه رو عوام فرض کرده و داره عملا بهشون میگه که اگه شما از فلان چیز خوشتون میاد و من هم خوشم میاد ازش، بدانید و آگاه باشید که دوست داشتن من با دوست داشتن شما فرق داره و من خیلی عمیق‌تر دارم به اثر نگاه می‌کنم و شما به این نکاتش توجه نکردین اصلا! بدبخت این هنرمندا که میان یه چیزی خلق میکنن و بعدش هزار نفر از کنار این آثار به انواع مختلف نون می‌خورن و پز روشنفکری هر روزشون کنار یه اثری جور میشه.. نمی‌خوام بگم که اینجوری نقد کردن یه اثر بده‌ها (هرچند که به نظر شخصی خودم بده) ولی با توجه به شخصیت کلی‌ای که توی نوشته‌های این وبلاگ از شما دیدم دوستانه پیشنهاد می‌کنم که عوض بشید..

محمد...

آخ من مرده اين حکم های کلی تو ام!عزيز جان تنگت می آد اين وبلاگ رو نخون. اگه اذيتت می کنه نخون. مازوخيست که نيستی؟ من برات که نامه دعوت نفرستادم. وبلاگ شخصی ِ هر چی به نظرم می آد می نويسم.

مخاطب عزيز بی حوصله

راس می گه بنده خدا!! ناراحتی نخون داداش من !!! اين رفيق ما تازه از بيابون عسرت اومده ، وضعيتش stable نيست يه هو قات می زنه همين دو سه خطم نمی نويسه ها!!! (می بینی!چون خودت گفته بودی عزيزيم اعتماد به نفسمون رفته بالا)

آرش

با عرض سلام. داستاهای تخیلی من و اژدها با داستان "نجات درخت کهن: خوان اول - افسانه غورباقه طلایی" به روز شد.

احمد

راست می گويي :درهای آشنا درد های ساده و غريب؛ شايد همين دردهاست که در درون آدمی کوه دردهای بی شکيب می شود و هر يک از مارا مسيح تازه ای می کند

زهرا

نوشته‌ی خوبی بود. فقط : نوشته بودید گاهی تعالی درست است و فرانی را مثال زده بودید و گاهی به انتحار می‌انجامد و سیمور را مثال زده بودید. خب. گمانم انتحار را در مقابل پالایش قرار داده‌اید. من این‌طور فکر نمی‌کنم. تمام اعضای خانواده‌ی گلس نه تنها به زندگی بلکه حتا به مرگ سیمور هم با دیده‌ی حسرت نگاه می‌کنند حتا اگر سرزنش‌اش کنند در خفا. و من خود سالینجر را هم مستثنا نمی‌دانم چون از معدود نویسنده‌هایی است که تابلوست چقدر عاشق شخصیت‌هاش هست و بیشتر از همه سیمور (نگاه کنید به یکی دو تا داستان اختصاصی که از سیمور نوشته (آن هم نویسنده‌ی کم‌کاری مثل سالینجر) و گاه تا حد خود خانوم چاقه (خود مسیح) به اوج برده‌است‌اش.) به هر حال، من شخصن پایان سیمور را همواره بیشتر از سایرین دوست داشته و دارم. و البته مانند شما به این حُسن شخصیت‌های سالینجر قائلم. کسی چه می‌داند. شاید اگر این سالینجر لعنتی دوست‌داشتنی، یک روز آن نوشته‌هایی که سال‌هاست نگذاشته بخوانیم‌شان را چاپ کند، یکهو ببینیم دهه ! زوئی هم مدت‌هاست خودکشی کرده ! یا چمی‌دانم. هولدن بعد از سال‌ها مفقودالاثربودن در جنگ، برگشته و اصلن معلوم شده از اول فرار کرده بوده...

زهرا

این است که فکر می‌کنم حتمن چیزی می‌خواسته بگوید سالینجر با این ناتمام‌گذاشتن احتمالن موقتی گلس‌ها. همان‌طور که زوئی گفته، سیمور و بادی همه‌شان را مجبور کرده‌اند راه آنها را بروند و شاید پرداخت اختصاصی به پایان سیمور و وانهادن سایرین در گذر زمان، معنای خاصی داشته باشد. این وسط ، نکته‌ی کامنت‌گذار اولی هم خیلی جای خیال‌پردازی بوده همیشه برایم. که انگار هولدن، اینجا هم تنهاست... یا همچو خیالاتی.

آزادی - برابری

دوستان، علی رغم فشارهای امنیتی و بازداشتهای گسترده، دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب تجمع خود را به مناسبت روز دانشجو (16 آذر) در دانشگاه تهران هرچه با شکوه تر برگزار کردند. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب اعلام میدارند که تا آزادی کامل تمامی دانشچویان دستگیر شده از پای نخواهند نشست. برای کسب آخرین اخبار و گزارشها از تجمع روز 3 شنبه و وضعیت دستگیر شدگان، از وبلاگ ما دیدن فرمایید.