محتضری را در نظر بگیر که دارد نفس های آخرش را می کشد. آدم ها در مواجه با چنین کسی چه می کنند؟ بعضی ها به آب و آتش می زنند تا او را از مرگ نجات دهند، آن ها از امیدوارانند. عده ای دیگر فقط یک گوشه نشسته اند و غصه می خورند. استیصال مطلق در مواجه با مرگ گریبانشان را گرفته است. دسته آخر هم کسانی هستند که مرگ را پذیرفته اند و به دنبال آمبولانس، کفن و قبر می روند. شما از کدام دسته هستید؟ من دوست داشتم از دسته اول باشم. آن ها که امیدوارند همه قوانین فیزیکی و معنوی در برابر امیدشان زانو بزند. این ها، آدم های دوست داشتنی عالم اند. اصلا دنیا را همین جور آدم ها زنده نگه می دارند. اما امور دنیا را دسته سوم می گردانند آن ها که به دنبال قبر می روند. آن ها معطل امید نمی مانند. امید چیز خوبی است اما به قول آن حکیم بزرگوار ممکن است گاهی سبب جنون شود. باید با واقعیت ها کنار آمد و فکر فردا بود. باید به دنبال قبرها رفت. دنیا منتظر ظهور معجزه ای نمی ماند. هر چند شما از امیدواران باشید.

من می خواستم از امیدواران باشم. یعنی هنوز هم هستم همین که این کلمات را هم می نویسم که شما بخوانید، یعنی هنوز امیدی در وجودم هست. اما چه کنم که کار دنیا جور دیگری می گردد. دوست داشتم این وبلاگ مثل روزگار دانشجویی فعال باشد تولید داشته باشد. اما یادم رفته بود از آن روزگار شش سالی می گذرد. همه چیز عوض شده است. حتی دانشگاه. یک زمانی از سر تا ته دانشگاه که قدم می زدم همه چهره ها آشنا بودند، سلامی، لبخندی، نگاه عاقل اندر سفیه، یا حتی نگاه دلتنگانه ای اما این روزها که به دانشگاه هم سر می زنم هیچ کس را نمی شناسم؛ دانشگاه مطلقاً غربیه ای می نمایاند. دوستان همه یک گوشه عالم پخش و پلا شده اند. خوب می بینید روزگار سپری شده است. زمانه گذشته است. روزگار دلتنگی گذشته است. نه کسی حوصله وبلاگ خوانی دارد نه من دیگر چنان دلتنگم که بنویسم.

زمانی می خواستم نویسنده بشوم. اما درد نان از همه چیز دورم کرد. حالا به کاری مشغولم که مطلقاً دوستش ندارم. فقط کار می کنم که لنگ نان نمانم. شاید مشکل از من باشد که در سی سالگی هنوز تکلیف خودم را نمی دانم. هنوز رویای نوشتن رهایم نمی کند. اما دشوارترین کار عالم این است که شما در دو قالب زندگی کنید. فکر می کنم این ها که داستان های مصور سوپر هیرویی نوشته اند دچار همین مشکل بوده اند. قهرمان این داستان ها هم روزها آدم بی دست و پایی است و شب ها ابر قهرمانی است که جهان را از هلاکت نجات می دهد. حکایت من هم به دو قسمت روز و شب تقسیم شده است. روزها نقش کارمندی دون پایه بی دست و پایی را بازی می کنم که در هپروت است و شب ها سعی می کنم که نویسنده خلاقی باشم که تمام هستی اش به نوشتن گره خورده است. اما دریغ که اتفاقی نمی افتد. نوشتن زمان و روح بزرگتری می طلبد که در من چیزی از آن باقی نمانده است. گفتم دوست داشتم از امیدواران باشم. اما جبر زمانه همه رویاهایت را به باد می دهد. شیزوفرنی شیرین هم زمانی تمام می شود. تو مجبوری یک طرف را انتخاب کنی.

اینجا، این صفحه آبی غمناکِ دلتنگ مال عالمی دیگر بوده است. روزگارش سپری شده است. نمی توان برای زنده ماندنش تلاش کرد. باید به دنبال کفن و قبر بروم. این طور بهتر است. گفتم عالم را همان دسته سوم می گرداند. این جا به پایان راهش رسیده است.آرشیوی داشت از سال هشتاد و یک که دفتر خاطراتم بود. اما در یک حرکت نابخردانه تا سال هشتاد و چهارش را پاک کردم. فقط مانده است این آرشیوی که اصلا دوستش ندارم. چون چیز دندان گیری ننوشته ام. بگذریم. این جا تعطیل است. برای همیشه فقط اگر جایی بیرون از این محل مجازی همدیگر را دیدیم و شما خواستید آشنایی این وبلاگ رابدهید من هیچ کدام تان را نمی شناسم. اگر جایی دیگر چیزی نوشتم حتماً خبرتان می کنم.

ارادتمند م.م

/ 4 نظر / 49 بازدید
پریسا

سلام . منم رویای نویسندگی دارم. نوشته ها باید دردی را بیان کنند و بعد درمان را. یا حداقل دیگران را وادار کند که به دنبال درمان بروند. نمی دونم این نظر رو می خونید یا نه. به عنوان یکی از افراد جامعه و دوست دار نوشتن، دوست دارم بهتون بگم بنویسید بازم. منظورم وبلاگ نیست. کلا بنویسید . شبها قبل از خواب. فکرتون رو منظم کنید. همچنان امیدوار باشد به اینکه روزی نویسنده میشید. امیدتون به خدا باشه همیشه چون ناامیدی تو کارش نیست. این توصیه ها یه جورایی خطاب به خودمم هست گویا. یا علی

باران به همین سادگی

ای کاش بنویسی هنوز ، بنویسی برای ما که از دسته ی اولیم ، سی سالگی هنوز تازه اول کلی ماجراهاست! حداقل شب ها اونی باش که دوست داری، نشدنی نیست که، هست؟ همین دلتنگی هات رو بنویس حداقل! بنویس فقط!

س...

دیگه چیزی از اون روزها نمونده....هیچ چیز این روزها دوست داشنتی نیست....

اي كاش بنويسي.............