شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

حاج آقا بالای منبر جلوی پانصد نفر مرد و زن که همه شان حداقل خیال می کنند مؤمن اند کتاب داستان پیامبران رده سنی ب را دستش می گیرد و شروع می کند به خواندن،جماعت فکر می کنند حتما نکته مهمی در آن کتاب وجود دارد،پا منبری ها دفتر چه هایشان را باز کرده اند و سعی می کنند که نقطه ای هم جا نیفتد.حاج آقا ادامه می دهد یادم نیست داستان پیامبران بود،یادر مورد یگانگی خداوند برای بچه ها داخل کتاب صحبت می کرد.بزرگتر های مجلس که آمده بودند تا ببیند حاج آقا این سه شب رمضان چه چیزی برای کوله بار عرفانشان آورده است کمی بور شده بودند.

انگار بالای منبر داشت برای بچه ها قصه می گفت.بزرگتر ها که اول لبخندی می زدند حالا رگ های گردنشان بیرون زده بود،پا منبری ها هم قلم ها را انداخته بودند.بزرگتر ها کم کم بلند شدند بروند.حاج آقا بالای منبر از عظمت خدا و یگانگی خداوند به زبان کودکانه می گفت،جوان تر ها که می دانستد حاجی از این کار قصدی دارند سراپا گوش شده بودند،با شور و حال حاج آقا به وجد آمده بودند.حاج آخرش کتاب را بست و گفت امسال سعی کنید دروغ نگویید بعد دعا کرد و صلواتی از جمع گرفت و از منبر پایین آمد.شاگرد علامه آن شب روی منبر جلوی خلق خدا خود را هزار تکه کرد و مشت مشت پاشید توی آسمان تا چیزی از آن «من» باقی نماند.بزرگترهای جمع فکر می کردند که حاج آقا کمی شیرین عقل شده است.

 

 

پی نوشت:گاهی اوقات باید به شکسته شدن تن داد مردانه...

 

[...:۱۱:٥۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]