دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥

یا لطیف

 

ذات سینما تصاویر است اما آنچه به آن روح و معنا داده است قصه و شیوه های قصه گویی است.هر چقدر هم که آدم پر حوصله ای باشید نمی توانید یک فیلم با تصاویر بی ربط را بیش از چند دقیقه تحمل کنید.باید داستان،کشش روایی و گره دراماتیکی وجود داشته باشد تا شما از تماشای تصاویر نه تنها بی حوصله نشوید بلکه با قصه همراه شوید با شخصیت ها قصه هم ذات پنداری کنید منزجر شوید عصبانی شوید و حتی خوشحال شوید و اما همه اینها به مدد تصاویر به وجود نمی آید آنچه اهمیت دارد قصه و نحوه قصه گویی است.میل به قصه سرایی و قصه شنوی میلی است که از زمانی که بشر دو پا بر روی این سیاره پا گذاشت در او وجود دارد و با گذشت این همه سال نه تنها از لوح وجود آدمی پاک نشده است بلکه همچنان مؤثر و قوی در همه انسان ها وجود دارد.آدم ها در هر سنی که باشند مشتاق شنیدن افسانه و قصه هایی هستند که هر چند بارها و بارها تکرار شده است اما همچنان آنها را سرگرم می کند و به عالمی می برد که در آن قواعد مرسوم دنیای اطرافشان کمی جابه جا شده است.این میل درونی است که همچنان در آن ها زنده است.آنها قصه می خوانند و فیلم می بینند تا برای چند لحظه ای از دنیای اطرافشان غافل شوند و البت این غفلت را خیلی ها نکوهش می کنند.اما اگر ما قصه هایی ببینیم و بشنویم که ما را برای چند لحظه از این عالم فارغ کند و به عالمی ببرد که در آن مرز خیر و شر،خوبی و بد مشخص است،خوبی همیشه خوب است و سیاهی تا اسفل و سافلین سیاهی است. و توی قصه این دو نیروی را به جان هم بیندازد و در آخر بنا به جایگاه قصه گو یکی را برنده این نبرد کند.آیا رفتن به چنین ساحتی غفلت است یا یک جور یادآوری نبرد ازلی خیر وشر، که در درون  همه ما زنده و پویا است.ساحت قصه ها و افسانه ها ساحتی است که برای ما مردمان گرفتار آمده در برزخ سنت و مدرنیته می تواند به نوعی بازگشت به خویشتن و نفس تازه کردن برای ادامه این برزخ کسالت بار.

ساحت افسانه و قصه ها ساحتی است که در سینما گران ایرانی کاملا از یاد رفته است.ممکن است دوستان هنرمند خرده بگیرند که برای تعریف کردن یک قصه شاه و پریان نیاز به به قول خودشان اسپیشیال افکت عظیم است،که در توان سینمای ما وجود ندارد. اما بگذارید مثالی بزنم از سینمای ی نوین آلمان،چند سال قبل فیلمی ساخته شد به نام«شاهزاده و جنگجو» فیلمی کاملا شهری و در فضای امروز آلمان که صحنه ها و شخصیت ها و طراحی لباس اصلا ربطی به افسانه ها نداشت،آنچه آدم های فیلم را به قهرمانان افسانه ها تبدیل می کرد چیزی بود که در روح و درونشان وجود داشت،همان اعتماد به نیکی و امید و تصمیم گیری در لحظه های حساس، شبیه همه قصه های شاه و پریان  اما با تصاویری کاملا مدرن از یک زندگی شهری ِ سراسر تکراری که به مدد وجود کارگردان با هوشی هم چون تام تیکور از دل همین ماشین ها و اتوبان ها ایده ها ناب تصویری هماهنگ با مفهوم و موضوع فیلم بیرون آمده بود که می تواند به عنوان واحد درسی برای فیلمسازان وطنی نمایش داده شود.

فیلم قصه دخترکی است که در دیوانه خانه ای بزرگ شده است و به نوعی همیشه زندانی آن محیط بوده است و طرف دیگر قصه جنگجویی تنها هست که به خاطر گذشته اش عذاب می کشد تصادفی این دو را با هم آشنا می کند و این آغاز ماجراهایی است در نهایت به رهایی (رستگاری) آنها از زندان هایی که هر کدام در آن گرفتار آمده اند،می گردد.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:برای حامد و مهدی،یکی اس ام اس زده بود ما رو «فیمنیست» خطاب کرد،جاتون خالی کلی خندیدم.

 

[...:٦:٥٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]