جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

«قدیما

زمانی که  هنوز کسی رازی داشت.

و کسی نبود که اون راز رو باهاش شریک بشه.

می رفت بالای یکی از تپه های بلند.

درخت پیری پیدا می کرد.

سوراخی رو تنه درخت می کَند.

رازش رو توی سوراخ زمزمه می کرد.

بعد سوراخ رو با گل پر می کرد.

و دیگه در مورد اون راز با کسی حرف نمی زد.

چون عهدش گذشته بود.

چون عهدش گذشته بود.»

 

 

 

پی نوشت:به خانه رفاقت باز خواهم گشت من اصغر،تو هاتف...                               

[...:۱۱:۳۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]