چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

«با دوست عزیزی خدمت یکی از اساتید رسیده بودیم. استاد از آن‌هایی بود که « میشل فوکو» را درک کرده بود. کوله‌بارش پر بود از حرفهای گنده روشنفکری و این حرفها… دوست عزیز با استاد بر سر مسائل عراق و نقشه‌های آمریکا در این کشور و نقش ایران در این زمینه بحث می‌کردند . استاد برای توضیح نظراتش دست به کار نقشه‌ها شد و خیلی بحث شد. وقتی با این دوست عزیز از اتاق استاد خارج شدیم دوستم رو به من گفت استاد مثل تو از لای برگ‌های کتاب‌هایش به دنیا نگاه می‌کند…. باز این دوست عزیز بهم یادآوری کرد عشق را توی زندگی، توی جریان زندگی، نه از لای چیزهایی که از بر کرده‌ای ببین. و بعد کتاب «مترجم دردها» را معرفی کرد از نویسنده جوان هندی‌تبار مقیم ینگه دنیا … هر قصه مترجم دردها بریده‌ای از زندگی همه‌ی ماست. زندگی‌هایی که در آن اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد و در اوج همین روزمرگی‌هاست که لاهیری سراغ نقاط عادی اما به شدت جذاب زندگی آدم‌های معمولی می‌رود. آدم‌های معمولی که همه رازها و دردهایی کهنه دارند که یا دنبال مترجمی می‌گردند تا آن راز را برایش فاش کنند یا به دست نویسنده بسپارند تا برای تو بنویسد و تو بخوانی.نگاهی کاملا رئال و گاهی اوقات بی‌رحم اما نه به بی‌رحمی یک نویسنده‌ی سرگشته که جز سیاه نوشتن کار دیگری بلد نیست. یک نگاه دقیق به تمام جزئیات زندگی آدم‌های معمولی»

پی نوشت: خواندن یادداشت های قدیمی درجایی که اصلا انتظارش را نداری خیلی مزه می دهد.

 

 

 

 

[...:٢:٠۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]