«همینگوی یک ماجرای درخشان دارد که نقل میکند. مادری فرزندش را پیش او میبرد و میگوید این بچه میخواهد نویسنده شود من را راهنمایی کنید تا ببینم چه کاری برایش بکنم. همینگوی میگوید: یک ده دلاری کف دستش بگذار و ولش کن در خیابانها. اگر بخواهد نویسنده بشود، قطعاً خواهد شد. ما الان این را نداریم. این نسل تمامشان، آموزشهای ریاکارانه دبیرستانی را گذراندهاند، آموزشهای غالباً فرصت طلبانه دانشگاه را گذراندهاند بعد چون به ادبیات علاقهمند بودهاند، تئوریهای ادبی را خواندهاند و فکر کردهاند دیگر میتوانند نویسنده بشوند.اما نویسندگی از این نقطه پدید نمیآید. بلکه امکان دستیابی به تئوری میتواند بینجامد. نویسندگی در من از آن ککهایی به وجود آمده که در قهوهخانه «چراغعلی» بین توپخانه و شوش در پوستم تاولها رویاندهاند و برای من و پدرم هم امری کاملاً عادی بوده. منظور اینکه ادبیات جوشش زندگی است در متن.»
مصاحبه محمود دولت آبادی با هفته نامه ایران دخت شماره چهل و نه
پی نوشت: این روزها بی شما انگاری گم شده ام میان بازار مکاره...
پی نوشت: چه خیانتی میکنند به حاتمی کیا با این تمجیدهای صدمن یک غاز و به رنگ ارغوان چه فیلم بدی است. شما را توصیه می کنم به دیدن چندباره «زندگی دیگران» و از من میشنوید زیر سبیلی با فیلم دوست کارگردانمان مقایسهاش کنید.
پی نوشت: دوستِ سابقِ نسبتاً محترم نوشتهتان در مورد سلینجر کبیر را خواندم. بسی خنده رفت. سپاس!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.