یا لطیف
«چه شکوهمند است صدای خداوندگار در رعد،ما را توان نیست که حکمت افعال بزرگش را دریابیم»
برای همه ما پیش آمده است که در روزهایی از زندگی مان به انتظار معجزه بنشینیم،حتی چیز هایی در مورد آن بخوانیم و میان محفل های دوستانه روایت هایی را بشنویم و نقل کنیم در باب معجزه ای که رخ داده است.آیت و رحمتی که از سوی خداوند به انسانی نازل می شود.همیشه برای ما معجزه امری نورانی قدسی و دور از دسترس است که اگر این گونه نبود دیگر معجزه خوانده نمی شد.وحال حساب کنید در مورد چنین موضوعی که حتی فکر کردن به آن آدمی را دچار تناقض می کند بخواهیم داستانی را تعریف کنیم.نمی خواهم در این نوشتار کوتاه به آسیب شناسی داستان های دینی بپردازم فقط می خواهم بابی باز شود تا بتوانم در مورد یکی از بهترین داستان های کوتاهی که در این چند سال خوانده ام حرف بزنم. سورن کی یر کگور تعبیر زیبایی در کتاب « ترس و لرز» برای چنین روایت هایی به کار می برد. تعبیرداستان مؤمنانه، و اما داستان کوتاه «خوبی ِ خدا» یک داستان مؤمنانه است،این البته یک تعریف کلی است. داستانی که روایت ساده و روان روزهای آخر زندگی پسرک نوجوانی است که به علت سرطان به انتظار مرگ نشسته است و ماجرای از جایی شروع می شود که یک پرستار برای نگه داری از این پسر استخدام می شود. بقیه ماجرا را در داستان خودتان بخوانید و لذت ببرید.
اما جزئیات داستان،البته می ترسم جایی حرف نا بجایی بزنم که تمام شکوه و غریبی داستان رو بشود،آن شیفتگی که مرا وادار کرد چند سطری برای آن بنویسم برای شما تکرار نشود.داستانی که به درد آدم های عصر ما می خورد.عصری که همه ما از روی استیصال به گونه ای به دنبال نوری از عالمی دیگر نشسته ایم و تنها مؤمنان هستند که به کشف «خوبی ِ خداوند» در این زمانه امید بسته اند و البته داستان هم،همه درباره امید است.در لایه سطحی داستان جایی که ما می خوانیم،همان تناقض همیشگی پیشبرد داستان های مؤمنانه وجود دارد فردی به رحمت خداوند امید بسته است و دیگری اما امید را از دست رفته می داند و به مرگ می اندیشد. زیبایی کار نویسنده در داستان خوبی خدا اما جایی خود را نشان می دهد که در لایه های درونی داستان همه شخصیت ها به رحمت و لطف خداوند امید دارند و همه گی هر چند در ظاهر به تکفیر مؤمن می پردازند اما در وجودشان منتظر چنین لحظه ای هستند.
از نکات برجسته داستان البته استفاده به جا( و به دور از شعار زدگی) از متون مقدس است،استفاده ای به جا و لازم میان دیالوگ ها روزمره یک فرد بیمار رو به مرگ با آدم های دور و برش و البته این استفاده به جا آن قدر خوب استفاده شده است که خود به خود فضای سازی لازم برای چنین داستانی را از نویسنده صلب می کند و خود ِ مخاطب نا خود آگاه وارد چنین فضای معنوی می شود.
برادر عزیزم کورش علیانی جایی در نقد یک مجموعه داستان کوتاه به نویسندگان ایرانی خرده گرفته بود که لازم نیست برای نوشتن یک داستان حتما روی مغز خواننده پیاده روی کنید و قرار نیست اتفاقی عجیب و غریبی میان چند صفحه داستان شما رخ بدهد. به جایی ایجاد غافلگیری خواننده داستانتان را راحت و روان روایت کنید کسی منتظر اتفاق خارق العاده ای نیست،داستان را ساده تعریف کنید. و البته داستان کوتاه «خوبی خدا» از این موضوع بهره برده است،فضای ساده و روان بدون آنکه خواننده را عذاب دهد او را با قهرمان داستان هم نوا می کند.هر چند ممکن است که این داستان در میان فضای مدرن داستان نویسی آمریکا نوشته شده باشد و حضور سنگین فضای مینی مال نویس ها و شیوه نویسندگی خلاق در آن حس شود،اما آن چیزی که در این روزگار کم یاب است همان روح مؤمنانه است که در این داستان موج می زند.
شاید زیادی هیجان زده شده باشم و بی جا از داستانی بیش از حد تعریف کرده ام اما در این وانفسا که خواندن یک داستان مؤمنانه که البته به شعور خواننده هم احترام بگذارد به معجزه شبیه شده است تعریف کردن چندان بی جا نباشد.
پی نوشت اول: دوباره شروع شد،«دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» را می گویم،نمی خواهم دلیل دوباره نویسی را بگویم،اصلاً شما بگذارید پای بی کاری ِ بی حساب و کتاب ما،مهم این است که ما حالا بی کاریم و سرمان خلوت است می نویسیم،شما هم بخوانید.چه کار دارید؟بگذارید این فیل ما هم گاهی یاد هندوستان بکند.
پی نوشت دوم: داستانی خوبی خدا را نام یکی از داستان های کوتاهی است که در مجموعه ای به همین نام،در انتشارات ماهی منتشر شده است،مترجمش هم امیر مهدی حقیقت است و البت قیمت هم 2400 تومان است.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.