سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

قرار های ملاقات که یادت هست؟فقط قرارش را گذاشته ایم نه سال،نه روز،نه ساعت آن را نشان نکرده ایم،چون اصلا نیازی به این حرف ها نیست،ما تن به ملاقات های نا خواسته داده ایم.از همین هایی که ممکن است پشت یک چراغ قرمز اتفاق بیفتد.

من اصلا آماده این ملاقات نیستم،شاید تو هم نباشی،چه فکر مضحکی خواهد بود بعد از هفت سال دو باره دو آشنای قدیمی همدیگر را کنار خیابان ببینند،از آن حوادثی است که روزانه برای هر کدام از ما بسیار اتفاق می افتد ما از کنار آدم هایی می گذرم که شاید تا آخر عمرم هم نتوانیم دوباره ببینیم شان،اما از کنار هم می گذریم نگاهی رد و بدل می شود و همه چیز تمام شده است.خدا نگه دار تا ابدیت. به همین سادگی!

بعد از هفت سال ما خیلی فرق کرده ایم،آن روز های خوش جوانی گذشته است،به سی سالگی رسیده ایم،ما هنوز جوان هستیم اما چشمها،خط های پیشانی نشان می دهد که چه روز هایی را پشت سر گذاشته ایم.حالا هم عجله داریم،هم خسته ایم،جوان که بودیم فقط عجله بود و عجله،اما حالا عجول هستیم و خسته،نمی شود این را کتمان کرد.وقتی چشم هایمان توی خیابان دنبال اتوبوس و تاکسی دو دو می زند می فهمیم که چقدر در زندگی فرو رفته ایم. ساعت جزیی جدایی ناپذیر دنیای ما شده است،حقوق،دسته چک،قسط های ماهانه،روغن موتور ماشین و ... این ها حالا هم دم روزهای ما شده اند.تلفن ها مدام زنگ می زنند،آدم هایی،پی ِ ما می گردند نه برای اینکه دل شان برای ما تنگ شده باشد،آنها نیازی دارند،که پی ِ ما می گردند.این را می توان از تعارف های بی حالت صدای پشت تلفن فهمید،اما ما یاد گرفته ایم که خودمان را عادت بدهیم به شنیدن این تعارف ها و برای هر کدام شان لذتی تعریف کرده ایم،ما به این لذت های ناچیز عادت کرده ایم.اصلا بگذار مقدمه نبافم،ما به زندگی عادت کرده ایم.

پس باید قبول کنی که ما آدم های زمینی اصلا برای دیدار های کهکشانی آماده نیستیم،ملاقات های زمینی مربوط به مختصات ماست ما به آن خو گرفته ایم،این ملاقات ها به سادگی جواب یک تلفن را دادن،برای ما اتفاق می افتد.اما امان از دیدار های کهکشانی،دیدار هایی که از راه های آسمانی به دست ما برسند ما را می ترسانند،قلب ها مان را به تپش وا می دارند،سکوت را جای هیاهو می نشانند،ما را وادار به ایستادن می کنند.این شدت ضربان قلب برای همه ما ضرر دارد.اما دست ما نیست،این حس مشترک از یک جای دیگر می آید.نمی توانیم کنترلش کنیم.

وحالا من و تو بعد از هفت سال به دیدار هم نائل شده ایم.چه کاری می توانیم بکنیم،از کنار هم بگذریم،بدون اینکه اتفاقی بیفتد؟می توانیم صبر کنیم و سلام و احوال پرسی...

ما فرصت نداریم،وقت کم است،باران هم هر لحظه ممکن است که ببارد.جلوی بازار فرش عباسی هم دیگر را دیده ایم،فقط به هم سلام کرده ایم و از کنار هم رد شده ایم،اما یک چیز قدم هایمان را سنگین کرده است،من همان جا ایستاده ام تو اما چند قدم رفته ایستاده ای و بر گشته ای،گفتم که این تپش قلب برای سن ما زیادی سنگین است،آشنایان قدیمی همدیگر را باز یافته اند.بر گشته ای لبخند تعجب مان یعنی اینکه واقعا چیزی میان سیکل تکراری زندگی از آسمان رسیده است که ما را وادار به ایستادن کرده است.اما این دیوار پیر هفت ساله را که نمی توان با یک سلام و لبخند ویران کرد.می توان؟

از حال و احوال هم می پرسیم و هر کدام چیزی می گوییم فراخور ِآن وقت ِ تنگ،روزگار تو بد نیست،من هم،از کار،ادامه تحصیل،دانشکده و دوستان مشترک حرف می زنیم که خبری ازشان نداریم،دیوار هفت ساله کار خودش را کرده است،ما بیشتر از این نمی توانیم طاقت بیاوریم،حالا از دیوار هفت ساله هم که بگذریم،رفتن به حریم علاقه هم میوه ممنوعه روزگار ماست.من می دانم که تو تنها هستی،تو هم فکر می کنی که کانون گرمی شب ها انتظار مرا می کشد،بگذار این طور فکر کنیم،تو که خودت بهتر می دانی که چشم هاحرف راست می زنند.ما هنوز تنها هستیم.اما دیگر فرصت ها از دست رفته است.فرصت ها از دست رفته است،دیوار هفت ساله،حریم علاقه،همه این ها کم کم محو می شود زندگی دارد از راه می رسد و ما باید خودمان را آماده رفتن کنیم.

حالا موقع رفتن که می شود بگذار این را بخوانم.

حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

دیدار های آسمانی همین طور تمام می شود.حالا تو هی بگرد و پیاده روی پشت سرت را نگاه کن،خبری نیست،یادت نرفته که تو ایستاده گاهی از خستگی خوابت می برد. این هم از همان خواب های سبک بعد از ظهر بوده است.فراموشش کن.

 

 

 

[...:۱۱:۳٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]