دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

«چاقو را توی سینه اش فرو می کنم یک لحظه صدای نفس هایش قطع می شود قدرت دستهایش هم؛ نفسهایش خس خس می کند و بالا می آید به سرفه می افتد سرفه که می کند خون می پاشد روی صورتم هرم نفس هایش با بوی خون در هم می شوند. دسته صدفی را بیشتر توی سینه اش فرو می کنم. گرمی خون روی دستهایم راه می گیرد. دستهایش دیگر رمقی ندارد. چاقو را که بیرون می کشم آهی می کشد روی زانو هایش می افتد. عقب عقب می روم نور ماشین راه می گیرد روی قطره های خونی که روی برف ریخته است و به صورتش نگاه می کنم . هنوز هن هن نفس هایش تمام نشده روی برف ها ولو می شود. ماشین رد می شود. چاقو  هنوز توی دستهایم است، کوچه باغ ساکت است،مزه خون ته گلویم مانده است فقط صدای جوب آب کنار چنار ها را می شنوم می روم کنار چنار ها عق می زنم...»

 

[...:۱۱:۳٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]