جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧

توی این وانفسا، هر که دل و جرات ندارد بار و بندیلش را می اندازد روی کولش را از این دیار فرار می کند به یک جای بهتر، جایی که بتوان راحت و اُپن زندگی کرد، اُپن به معنای واقعی! جایی که از اول بتوانی باد بیندازی داخل موهایت، رژلب بمالی و لب های داغ عشقت را ببوسی، حتی اگر شکست عشقی خوردی و دلت گرفته بود، دمی هم به خمره بزنی و سر خوش شوی. البته درس هم هست؟ می خوانیم، جدی! چنان که ماتحتمان مورد عنایت واقع شود از تنگی بیش از حد. کار علمی و دقیق در بهترین اَن سیتو های دنیا با اساتید فرهیخته و باسواد که به پاچه خوار وقعی نمی گذارند و عدالت را رعایت می کنند. فرقی نمی کند که نرم تن باشی یا.... مهم میزان دانشی است که توی ورقه امتحانی‌ استفراغ کرده باشی روی صورت استاد و اوهم بفهمد که بر اساس قوانین دنیای مدرن خوب آموخته ای و سربازوظیفه شناس و مومن دنیای مدرن شده ای!توی نظم مطلق ایستاده ای، مثل دوران ابتدایی خودمان که ناخن هایمان را از ته می گرفتیم و تمام مدت صبح گاه، دستایمان پشتمان گره خورده بود و پایمان جفت هم به ترتیب قد و با نظم و ترتیب، حالا هم چیزی فرق نکرده است. نظمش همان مزه را می دهد با یک خرده شیطنت هایی که از مختصات دنیای آزاد است. تو خودت باید شعور داشته باشی و خودت را یک ادالت واقعی نشان بدهی! تو با رفتنت از این دیار و پناه گرفتن درجایی دیگر، خودت را به نظم آن ها واردکرده ای. جزیی از اجزای نظام شان شده ای. خیالی نیست، راهی است که خیلی ها رفته اند و من و تو هم برای مزه کردن بیشتر جوهر زندگی، مزه مزه اش خواهیم کرد. اما این همه قصه نیست. قبول کنید از ده نفرمان که می روند آن ور آب یا لااقل رفقایی که من داشته ام و رفته اند آن چنان شیفته علم نبوده اند که گذاشته اند و رفته اند. آن ها درد دیگری داشته اند که رفته اند. اما باور بفرمایید از هر زاویه ای که نگاه می کنم می بینم این درد و زخم آن قدر عمیق نبوده است که نشود با مرهمی درمانش کرد. حقیقت این است که آن ها فرار کرده اند. آنها از کوله بار تاریخشان فرار کرده اند. از زاینده رود هایی که به باتلاق گاوخونی می ریزند فرار کرده اند. رفته اند جایی تا شاید زاینده رودشان به اقیانوس برسد عوض باتلاق. خوب کرده اند اصلا به من مربوط نیست که کسی پشت پا بزند به بیست و چندسال زندگی و هویت و مذهب و چند چیز دیگر.همه که پسر پیغمبر نیستند و از زاویه من و امثال من به زندگی نگاه نمی کنند. حرفم با کسانی است که حالا به هر دلیلی دارند توی این جغرافیای لعنتی‌ ِ دوست داشتنی زندگی می کنند اصلا حرفم با رفقای خودم است. بگذار سینمایی تعریفش کنم رفقا! هفت سامورایی را که دیده اید! معروف ترین فیلم کوراساوا است. چندین بار هم تلویزیون نشان داده، داستان هفت سامورایی که چون روزگارشان سرآمده و بیکارند برای اینکه زنده بمانند قبول می کنند که در ازای مبلغی ناچیز از اهالی روستایی محافظت کنند. روستاییانی که مجبورند هرساله محصول خود را به راهزنانی باج دهند تا از غارت در امان بمانند و حالا به ستوه آمده اند. سامورایی ها را برای همین استخدام کرده اند. بگذریم، سامورایی ها در دوران زوال مرام و ریشه خود قرار دارند. آنها برای حفظ غرور شرط هایی برای اهالی روستا می گذارند. در کنار پول و غذا و جای خواب و... آخرین شرطشان این است بتوانند از مبارزه شان لذت ببرند و در این راه کشته شوند. حالا رفقا! بگذارید نسل ما عوض ماندن در زیر آسمان این دیارِ دوست داشتنی به بهانه درس و علم و... بگذارند و بروند. ما می مانیم وروستا!حالا انتخاب کنید می خواهید از اهالی روستا باشید یا از دسته سامورایی های منقرض شده که دنبال لذت مبارزه اند. بسم الله...


پی نوشت: حرف بسیار است. مهاجرت موضوعی جدی است که نیاز به نگاه علمی و جامعه شناسانه دارد. کار من هم نیست. من فقط احساسم را نوشتم از چیزی که در دور و برم هست.

پی نوشت: خیلی های می روند که برگردند و جزو دسته سامورایی هابشوند دم شان گرم و سرشان خوش، نوش جان شان تنفس در هوای دور از وطن! اما باخودمان روراست باشیم آهای رفقای مهاجربه دور از ریاکاری های مرسوم ایرانی آیا آخرش برمیگردید؟ اگر برگشتید کار می کنید؟اگر کار می کنید برای وطن کار می کنید یا برای جیبتان؟اگر انرژی می گذارید مثل همان لابراتور استاد با نظم و ترتیب انرژی صرف می کنید یا به شیوه ایرانی قضیه را هم می آورید؟ راستی اگر برگردید به همان شیوه آن طرف ماشین می رانید یا به شیوه ایرانی؟

پی نوشت: زندگی حداقلی خوب است. زن، شغل، خانه، ماشین، تفریح، آرامش، البته پول و برای من اضافه کنید سینما و کتاب! که البته اینها اصلا بد نیستند؛ اما همه قصه زندگی ما این نیست. یعنی قرار نبوده این باشد. اما داریم به در و دیوار می زنیم که همین بشویم. این جا نشد سرزمینی دیگر و آسمانی دیگر


پی نوشت: رفقای تنها، پریشان، افسرده، خسته، درب و داغان، فرسوده، دلگیر، دلتنگ نباید پرچم خمینی در این دیاربه زمین بیفتد!حواسمان هست؟

[...:۱٠:٥٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]