یا لطیف

السلام علیک السلطان ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا...
بچه ای را فرض کن چهار و پنج ساله نه بزرگتر نه کوچکتر نهایت شیرینی کودکی کجاست فرض کن کودکی آنجا ایستاده باشد. همراه پدر وارد حرم می شود. جیغ می زند و می دود میان کبوتر ها، می خندد. خسته می شود، لپ هایش سرخ می شود. می آید کنار رواق روی پای پدر می نشیند،برای پدر شیرینی می کند اما پدر اصلا توی حال و هوای خودش نیست. بچه راه می افتد میان حرم و از پدر دور می شود. تا جایی که می فهمد دیگر پدر را نمی بیند. دل کوچکش می ریزد. بغضش می گیرد. تمام وجودش می لرزد. این همه ترس برای کودکی خیلی زیاد است. دیگر نمی تواند بغضش را نگه دارد می زند زیر گریه، به پهنای صورت دانه دانه اشک می ریزد...
تو نگران بچه نباش پیدا می شود خود صاحب خانه پیدایش می کند، مطمئن باش پدرش دوباره وقتی آب خنک می پاشد به صورتش تا اشک هایش را بشورد دل کودک حسابی آرام است...
می ماند من که آرزو به دلم مانده است که یک بار مثل آن بچه توی حرم گم بشوم، همان جور که ته دلم می لرزد و هول تنهایی و بی کسی سراغم آمده است برای آقا گریه کنم...به پهنای صورت... دانه دانه اشک بریزم...
دانی که چیست دولت،دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آســـان بود ولیـکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن
پی نوشت: می رویم مشهد، بی خیال...
پی نوشت:نوشته بود « بايد به پای باقیماندهی همهی علاقههای احمقانه٬ اعم از معلوم و مجهول سنگی بست و به دريا افکند...»
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.