یک داستان بلند 100 صفحه است که می توان در یک نشست یک ساعتی قهوه خانه ای خواندش و حظ برد. یک کتاب معمولی است فکر می کنم تنها اثر نویسنده اش باشد. کتاب را دادم سینا بخواند. تا شاید کمی تکانش بدهد از آن اوضاع و احوال، کتاب را برد و دیگر نیاورد و یادگاری برداشت به اسم رفاقت. می خواستم کتاب را از سینا گرفتم تک به تک بدهم دوستان و بعد از خواندنش ازشان بپرسم وقتی جملات آخر کتاب را می خواندند چه حس و حالی داشته اند؟ تجربه جالبی بود که اگرعمری بود و رفقا هم بودند ومجالی، انجامش می دهم.
گفتم کتاب کوتاه است و وقتی نمی گیرد برای خواندن. اصلا کتاب معمولی است از همان آثاری است که تمام اعتبارشان را از کوبندگی پایان بندی کسب می کنند. مثل خیلی از فیلم ها و کتاب های دنیا که ماندگار شده اند. در همان دقایق پایانی خود را نجات می دهد و از یک کتاب معمولی تبدیل می شود به یک اثر نامیرا که می تواند سال ها میان هیاهوی زندگی همراه آدمی بماند. کتاب البته در مذمت نازی هاست اما این به قول سینمایی ها مک گافین قضیه است. چیزی که توی صد و خرده ای صفحه کتاب برای آدم می ماند یک غم غربت لامصب است از رفیق، رفاقت و دوستی است. همین کافی است که پشت آدم را بلرزاند.
داستان دو نوجوان آلمانی یکی یهودی زاده و دیگری اشراف زاده اصیل آریایی، آتش جنگ وقتی در می گیرد این دو در اوج تجربه کردن همان حس رفاقت لامصب اند. جدایی بینشان می افتد و یکی تنهایی به آمریکا فرستاده می شود و دیگری تبدیل می شود به افسرآلمان نازی وهمه چیز در غبار جنگ محو می شود. سال ها می گذرد پسرک یهودی زاده که والدینش را هم در جنگ از دست داده است حالا میان سال استو چیزی از دوست دوران نوجوانی می یابد. همان جملاتی که در صفحه آخر کتاب به سادگی خوانده می شوند و یک جورهایی رفاقت بین این دو آدم را جاودان می کنند.
شاید کلی کتاب و فیلم در مذمت جنگ نوشته شده باشد. اما حسی که در صفحات آخر کتاب باقی می ماند. دیگر فرقی نمی کند چه کسی قربانی است و چه کسی ظالم است چیزی که از بین رفته است تجربه های عظیم انسانی است که از دست رفته است و آنچه باقی می ماند انزجار از جنگ است و بس.
حالا این ها را چرا می نویسم. آخر لامصب هفته پیش که رفتیم تجریش برای آن کاری که یک سال پیش قرار بود انجام بدهیم . یک چیزی آمد گلویم را چسبید. به مهدی گفتم دیگر شاید پیش نیاید ما چهار نفر(حمید، مهدی، حامد و من)جایی دور هم جمع شویم برای انجام دادن کاری، جالب این جاست که همه مان این را به راحتی پذیرفته ایم. به قول حمید نقطه ای که دیگر نیست و کارهای کفا هم برای گذران زندگی است چیزی نیست که تویش قوام بیاییم و همدیگر را بشناسیم. فرصت ها از دست رفته است و ما پرت شده ایم میان قواعد بازی های بزرگسالان، دیگر مخالف خوانی امر محال است. باید به فکر جمع کردن زار و زندگی باشیم، چند سالمان شده است؟ به قول اهالی خانه ما بس است علافی و ولگردی. درست می گویند. ما دیگر آن آدم های سابق نیستیم باید حواسمان به خشتک هایمان باشد که میان هیاهوی بازی ها بزرگسالان کسی نکشدش روی سرمان. حالا دیگر دیدن لوک خوش شانس برایم زجر آورترین کار دنیاست...
پی نوشت: اسم کتاب را ننوشتم تا خودم به تک تک تان هدیه بدهم که بخوانید. با شما هستم. مهدی، حمید، حامد، داود ، علی ، محمد و در نهایت علی عزیز...
پی نوشت: بهمن عزیز من حالا سال هاست که از رمان ایرانی نا امید شده ام. «نویسنده های ایران یا برای سایه شان می نویسند یا اگر خیلی همت کنند برای عمه شان» گاهی هم استثناهایی پیدا می شود. تنگسیر را که یادت هست؟ راستی قرار است بهروز افخمی تنگسیر بسازد. من که از همین حالا شیفته اش شده ام.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.