یا لطیف
بوی خاک باران خورده مستت می کند،همه سهم تو از باران همین باشد کافی است باقی اش هر چه هست برسد به دست های پینه بسته آن پیرمرد آفتاب سوخته ی کنار جاده که تکیه داده بود به بیلش و چشم دوخته بود به نمی دانم کجا،که تا باران ببارد،که او همان یک وجب زمین اجاره ای را سیراب کند و نذر کند که اگر امسال هم باران مثل سال پیش بارید سود زمین را بگذارد کنار برای به پابوس ِ آقا رفتن.
*****
سهم تو از این همه رحمت بوی خاک باران خورده سحر گاه شب قدر باشد بهتر است.می دانی که همیشه خدا آب سهم تشنه نیست،اما حکایت باران فرق می کند.باران نصیب همه است،فرق نمی کند تو خاک سخت شده تشنه ترک خورده چشم به آسمان دوخته باشی ،چه نویسنده دلتنگ این نامه های بی مخاطب.
*****
باید باران ببارد تا ما به تنگی وقت بخندیم،حرف های بسیارمان را زیر باران به هفت آب بشوریم،آن وقت سر حوصله سراغ نشانی ها را بگیریم،دیگر فرقی نمی کند نشانی ها درست باشد یا نه،ما از نزول باران تمام راه های آسمان را آموخته ایم،نشانی های زمین به کارمان نمی آید...
*****
السلام علیک یا ابو تراب،سلام بر تو ای پدر خاک...
خاکِ سخت شده ي تشنه،منتظر باران است،چشم به راه،همیشه ی خدا،از تقدیر روزگار همین انتظار آمدنتان نصیب خاک تشنه شده است،اگر بیایید که تا ناکجا آباد را با بوی خاک باران خورده معطر می کنیم...بیایید...
پی نوشت:کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.