شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

نوشتن از کتاب هایی که دوستشان داری همیشه سخت است،زیرا در دوست داشتن یک اثر هنری خواه کتاب باشد خواه  یک فیلم، بی واسطه گی ای به وجود می آید و در این بی واسطه گی تو به عنوان مخاطب فرصت می کنی که از منظر آن اثر هنری به دنیا و حتی به وجود خودت نگاه تازه ای داشته باشی.همین هست که کار را دشوار می کند و گرنه نوشتن از کتاب هایی که دوستشان نداری به غایت ساده است.کافی است دلایل دوست نداشتن را کنار هم بگذاری مطلب نوشته شده است.اما جمع و جور کردن دلایل دوست داشتن هم کاری دشوار است و هم در بعضی موارد احمقانه به نظر می آید.زیرا دوست داشتن هر چیزی یک پدیده شخصی است،نوشتن و حرف زد در مورد دلایل شخصی،هم اعتماد به نفس بالایی می خواهد هم در این وانفسا امری احمقانه جلوه می کند.

اما کاری از دستمان بر نمی آید وقتی کتاب خوبی می خوانی که سر شوقت می آورد باید جایی پیدا کنی تا از آن برای بقیه آدم ها هم حرف زد.جمله ای دارد آنتوان دو سنت اگزوپری با این مضمون که من بوی کتاب های قدیمی را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کنم. حالا من می خواهم جمله اش را این طوری باز نویسی کنم خواندن کتاب های سنت اگزوپری لذتی دارد که هیچ وقت از دست نخواهم داد.حتی اگر به بازخوانی چند باره شازده کوچولو و زمین انسان ها بینجامد.

وقتی از سنت اگزوپری حرف زده می شود، همه ذهن های کتاب خوان خواه و ناخواه به سراغ اثر جاودان و بسیار خوانده شده ی شازده کوچولو می رود؛باید قبول کنیم که این داستان حالا جزیی از خاطره ذهنی همه ما  به حساب می آید این را من نمی گویم،گواهی اش تیراژ هر ساله این کتاب در دنیا و ترجمه های فراوان آن در بازار کتاب خودمان است که این را تایید می کند.

اما اگزوپری کتابی دارد به غایت زیبا به نام «زمین انسان ها» که بسیار کمتر از شازده کوچولو خوانده شده است.اما روح جاری در کتاب بسیار ژرف تر و عمیق تر از شازده کوچولو به آدمی و انسان نگاه می کند،در زمین انسان ها دیگر از جهان استعاره ای شازده کوچولو خبری نیست.کتاب داستان مشخصی ندارد،بیشتر شبیه دفتر خاطرات خلبانی است که از کارش،هواپیمایش،رفقای خلبانش و ماجرا هایشان حرف زده است. کتاب قبل از اینکه نوشته اگزوپری باشد نوشته خلبانی است که شیفته شغل اش است و به حرفه اش به دید یک آیین نگاه می کند و این باعث می شود که  نویسنده به طور ناخوداگاه بیشتر از آسمان و پرواز بنویسد و حقیرانه به زمین نگاه کند.اما همان طور که از اسم اثر پیدا است،او در آسمان تنها از انسان حرف می زند و زمینی که انسان بر آن زندگی می کند.او مانند عارفی دل سوز و شاعری دردمند از کرامت انسان سخن می گوید،مانند پیامبری برای آدم ها و زندگی های روزمره و حقیرانه شان دل می سوزاند. از ارزش زندگی سخن می گوید و از ارزش زنده ماندن و جنگیدن. پرواز تنها برای او بهانه است که بتواند از منظر دیگری به آدم ها و زندگی هایشان نگاه کند.بگذارید قسمتی از کتاب را برایتان همین جا نقل کنم:« ولی من اندک گرفتن مرگ را کاری خطیر نمی دانم.اگر تحقیر مرگ از مسئولیتی پذیرفته،ریشه نگرفته باشد جز نشان حقارت یا بسیاری ِ جوانی نیست.جوانی را می شناختم که خود را کشت.نمی دانم غم عشقی بی مقدار او را بر آن داشته بود که گلوله ای در دل خویش جای دهد یا به وسوسه ای ادبی تسلیم شده و انتخاری خودنمایانه دست زده بود.اما یاد دارم که در این جلوه فروشی غم انگیز نه شرف بلکه نکبت یافتم.در پشت این چهره دلپذیر،و زیر این جمجمه انسانی هیچ نبود،هیچ مگر تصویر دخترکی سبکسر و نظیر بسیاری دیگر.در برابر این سرنوشت حقیر یاد مرگی به راستی مردانه در ذهنم بیدار می شد.مرگ باغبانی که در حال احتضار به من می گفت: می دانید...گاه هنگام بیل زدن عرق می ریختم.درد رماتیسم پایم را می آزرد.و به این زندگی بردگی ناسزا می گفتم.اما امروز دلم می خواهد بیل بزنم.تمام زمین را برگردانم.بیل زدن به چشمم چه زیباست.انسان هنگام بیل زدن چه آزاد است!وانگهی چه کسی درخت هایم را هرس خواهد کرد؟»

یکی دیگر از جنبه هایی که باعث می شود زمین انسان ها را دوست داشته باشم.شرحی است که اگزوپری از رفاقت هایش در کتاب داده است. نگاه او در این جا به رفاقت نگاهی روحانی است،او برای رفاقت وجهی مقدس بر می گزیند و به ستایش آن می پردازد. برای او روابط انسانی موضوعی شگفت انگیز است و این شیگفتی بیشتر از هر کجا در رفاقت خود را نشان می دهد. او در کتاب پرواز و اکتشاف را بهانه ای می سازد تا از رفقای خلبان خود حرف بزند و ستایشگرانه از بزرگی وجود آدمی بنویسد.

اگزوپری در کتاب زمین انسان ها به سراغ بیابان هم رفته است،و شرحی عاشقانه و مؤمنانه از بیابان نوشته است و ام او این را باز نداشته است که سختی و خشنوت بیابان هم چیزی ننویسد،شرح گم شدن او در بیابان های آفریقا و نجات معجزه آسای خود و همکارش از مهلکه ای که در ان گرفتار آمده است هم فصلی از کتاب را شامل می شود،از نجات معجزه آسا نوشتم او جایی در ستایش معجزه ای می نویسد:«برخی از معجزات بهتر است مسکوت بماند.حتی بهتر است به آنها زیاد نیندیشید،وگرنه دیگر از هیچ چیز سر در نخواهی اورد.وگرنه به خدا شک خواهی کرد.»

شاید زبان استعاره ای شازده کوچولو به مذاق خیلی ها خوش بیاید،اما زبان مردانه و زیبای زمین انسان ها برای من چیز دیگری است،در زمین انسان ها با تصویری عارف گونه از اگزوپری روبرو هستیم که عرفانش نه هیاهویی دارد نه ادا اطواری همراه اش است او در این کتاب تا انجا که توانسته است با کلماتش درد مندانه و از روی شفقت به آدمی نگاه کرده است و همین دلیل شده است که کتاب را عارفانه بخوانم ،این کتابی است که باید تو کتاب خانه هامان جای خوبی داشته باشد در دسترس و نزدیک که هر از چندگاهی صفحاتش را ورق بزنیم و دنیا را از منظری شاعرانه تر و زیبا تر نگاه کنیم.

«تنها نفس خدا است که اگر به گِل دمیده شود انسان می آفریند»

 

پی نوشت: تمام نقل ِ قول های از کتاب «زمین انسان ها» ترجمه استاد سروش حبیبی است.

 

 

 

[...:٦:٢۳ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]