يا لطيف
«درخت گلابی» یکی از فیلم های مهجور داریوش مهرجویی است.فیلمی بی هیاهو که شاید بهترین فیلم استاد هم به حساب بیاید.در درخت گلابی مهرجویی دیگر نه آن فیلسوف دینی است،که دغدغه ایمان او را به ساخت«هامون»،«پری» بکشاند.نه دیگر روشنفکر اهل درد است که سه گانه ای همچون «بانو»،«سارا» و «لیلا» بسازد که به مسائل زنان بپردازد.در این فیلم مهرجویی بی واسطه هنرمندی خود را به نظاره نشسته است.حدیث نفسی آرام که به بازخوانی های گذشته های یک هنرمند به عنوان انسان می پردازد.
درخت گلابی اقتباس تقریبا وفادار ِ یکی از داستان های کوتاه گلی ترقی به همین نام،داستان نویسنده ای مشهور که برای نوشتن آخرین کتاب خود به باغ دوران کودکی خود پناه آورده است،باغی که همه درخت هایش به بار نشسته است جز درخت گلابی گوشه باغ،فیلم به بازبینی یکی از تابستان های کودکی نویسنده می پردازد که او در آن،شیفته دختری به نام میم شده است.اما این علاقه کودکانه ناکام می ماند و نویسنده نوجوان از سودای میم به نوشتن رو می آورد،روشنفکر می شود و نویسنده،به زندان می افتد و در زندان این بار میم است که به سوی او باز می گردد و می خواهد که روزهای خوش باغ برگردند.اما نویسنده که گویا نماینده همه روشنفکر های این مرز و بوم است تا خرخره در سیاست فرو رفته است همه روزهای پاک کودکی را فراموش کرده است و جز برای هدف مقدسش نمی جنگد،هدفی که به جز ناکامی و سرخوردگی چیزی عایدش نمی کند،جایی از فیلم نویسنده می گوید: چند سال بعد خبر آوردند که میم در فرنگ مرده است.حالا نویسنده دلیل بن بست را یافته است، اما دیگر نوشتن چیزی نیست که در پی یافتنش باشد.او در پی چیزهایی است که برای رسیدن به این نقطه فدا کرده است،محرکی که او را به سمت نویسنده شدن برد.مسئله مهم اینجا، همان عشق است.
در اینجا می خواهم به سکانس پایانی و زیبای فیلم اشاره کنم،نویسنده که حالا دریافته است که برای نویسنده شدن چه چیزهایی از دست داده است به زیر درخت گلابی پناه آورده است ــ تنها درخت گوشه باغ که همچون نویسنده به بار ننشسته است ــ در زیر نور ماه و سحر گاه بر عمر تباه شده حسرت می خورد.
برای اینکه درخت گلابی بهترین فیلم مهرجویی است دلایل فراوانی وجود دارد.او در این فیلم بی واسطه از چیزهای مهم تر از فلسفه و کتاب حرف می زند.چیزهایی که لابلای هیچ امر انتزاعی یافت نمی شود.او به بازبینی ارزش هایی که برایشان جنگیده است،می پردازد،همان اموری که مایه تفاخر روشنفکری او بوده است برای شان کتاب نوشته است، زجر کشیده است،به زندان افتاده است و حالا بعد از این همه سال شجاعانه و هنرمندانه ــ نه روشنفکرانه ــ به بازبینی آن پرداخته که آیا واقعاً ارزشش را داشته است.سوالی که همه ما در مقام انسان باید از خودمان بپرسیم،آیا راهی که برگزیده ایم آیا هزینه هایی که برای هدف هایمان می دهیم، مانع حرکت ما به سمت امر متعالی تر نشده است؟!
بعد التحریر:سوال انتهایی این نوشتار،سوالی کاملا شخصی است که برای یافتن پاسخ،باید به صورت فردی به آن پرداخت،تعمیم دادن آن به گروه یا جمعی باعث تباهی سوال می شود،سوالی است که هر شخصی به خصوص دوستانی که قدم به وادی سیاست می گذارندباید در ابتدای راه یا حداقل نیمه راه از خود بپرسند.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.