یا لطیف
«حالا هی بنشین خیال بافی کن،توجیه بباف،زمین را به آسمان بباف،از خودت جمله در آور هی بنویس،هی بنویس،مگر خبر نداری دوره این حرف ها گذشته است،حالا این حرف ها منبع درآمد یک مشت نویسنده بی شرف شده است،کلماتشان را می فروشند تا احمقی مانند تو هم به خواندنشان معتاد شود و فکر کند که عالمی غیر از عالم واقعیات وجود دارد. ؛دوره دن کیشوت بازی سر آمده است،دیگر نه پهلوانی هست،نه قلندری،نه عاشقی...تو هم دیگر خفه خوان بگیر و بنشین برای لقمه های افطارت نقشه بکش،شبیه بقیه،این تلاش تو در متفاوت بودن آخر کارت را می سازد،یا سرت را به باد می دهد یا می اندازد گوشه دیوانه خانه،تکلیف معجزه که آسان است،هپروت،تصادف،خیال ،این ها را که به هم بچسبانی معجزه در می آید.فرمول امتحان شده ای است.به آسمان نگاه کن،به دنیا نگاه کن،تو داری مچاله می شوی از زور درد، احمقانه نیست برای چه؟برای کی؟گیرم همه خیال بافی های دینی ات درست از آب در آمد،آن بالا کسی هست که صدای تو را می شنود اما مگر خودت نخوانده ای که «دل های یتان از هر چه غیر اوست تهی کنید تا جز او نماند...»تو حتی توان تهی شدن را هم نداری،چه می گویی؟ شبیه بچه هایی هستی که روزها خیال می بافند و شب ها خواب بافته هایشان را می بینند...»
ــ از لطف تان ممنونم پیراهنتان را بپوشید...خواهش می کنم، دوره دهقان های فداکار هم گذشته است.سرما می خورید،خواهش می کنم!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.