
نوشتن از تو این روزها آسان است. زیرا که تنهای تنها بودهای، بیمریدی، بدون دستهای، کاری را که بلد بودهای انجام دادهای و به طرز حسرت برانگیزی جاودانه شدهای. مهم نیست که مردمان روزگار ما و حتی پیش از ما ندانستند که چه گوهری براین سرزمین زندگی میکرده است و چه رنجی کشیده است.
بگذار از یک نویسنده فرنگی شروع کنیم. نویسندهای که این روزها اقبال به او روی آوردهاست. کتابهایاش همزمان با ولایتش در ایران ما هم چاپ میشود. کتابی دارد آقای نویسنده به نام «دست به دهان» که شرح روزگار جوانی است. وقتی که میخواسته روی پای خودش بایستد و مرد زندگی خودش باشد. وقتی میخواندم اش مانند شرح حال برادر بزرگتر بود که برای وقت مبادای برادرکوچکترش نوشته است. پر از رنج و درس. نویسنده فرنگی کارش درست است. ماندگاریاش خیلی بیشتر از بقیه موجهای دیگر است. با این حسرت کتاب را تمام کردم که چرا در وطنم نویسندهای نیست که چنین صادقانه از شکستها و ضعفهایش بنویسد. به جز جلال که صادقانه و بی رحمانه خودش را در سنگی بر گوری عریان کرد و البته جاوادنه شد، کس دیگری را نمیشناختم.
این نیز گذشت تا چند وقت پیش کتاب « ابن مشغله» تو را دست گرفتم وچه کتاب دلچسبی بود. داستان مردی که می خواهد قهرمان زندگی خودش باشد. آرمان گرا و رمانتیک باشد و نانآور خانه هم باشد. بنویسد و قلم به مزد نباشد. اهل نوشتن باشد و دغدغهاش اصلاح باشد، نه دو زار ده شاهی قوت روزانه و ته جیباش ماندهای عزت نفس داشته باشد که به آن بنازد و توشه سلامتش کند.
تو سی و هشت سال پیش جوری درباره وطن و ماندن نوشتهای انگار روزگار ما را و جوانان غیورش را دیدهای؛ که یک به یک با کمی سختی جلای وطن میکنند و دنبال خرده آسایشی میگردند. البت حرجی بر آنان نیست. هرکس مختار است خودش راه زندگیاش را برگزیند. همان گونه که تو انتخاب کردی به جای روشنفکر بساط نشین و درب و داغانِ همیشه ناراضی، مردی باشی رشید که به جای چند نفر زندگی کنی و به جای چندین نفر زحمت بکشی و این رشادت به همینجا ختم نشود؛ جسارتت آنقدر زیاد بود که با زمانه خود پیش بیایی و بدانی که نبض جامعه کجا میتپد و چه میخواهد و با آنها همراه بشوی. البته رفقایت همراهت نیامدند و تو تنها ماندی مثل همیشه و خودت نوشتی و ساختی و یگانه شدی.
نوشتهام را با این جمله تمام میکنم. تو را نادیده گرفتند نه مخاطبانت که همکارانت را میگویم. نویسندگانی که ته مخاطبانشان همان پنجاه نفر دور برشان است، تو را نادیده گرفتند. شاید یکی از دلایلش همان بود که گفتم تو به ازای چندین نفر کار می کردی و تولید داشتی و حسادت نمی گذاشت که تو را ببیند، اما اینها مهم نیست. تو مخاطبت را پیدا کرده بودی هنوز که هنوز بعد چهل و اندی سال هر کس که هوای عاشقی به کلهاش بزند، کتاب ِ تو را خواهد خواند و چه شیرینتر از این که یکی از کتابهای خیلی کوچک تو به اندازه تمام کتابهای انتشاراتی آنها تیراژ دارد.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.