چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

 

نوشتن از تو این روزها آسان است. زیرا که تنهای تنها بوده­ای، بی­مریدی، بدون دسته­ای، کاری را که بلد بوده­ای انجام داده­ای و به طرز حسرت برانگیزی جاودانه شده­ای. مهم نیست که مردمان روزگار ما و حتی پیش از ما ندانستند که چه گوهری براین سرزمین زندگی می­کرده است و چه رنجی کشیده است.

بگذار از یک نویسنده فرنگی شروع کنیم. نویسنده­ای که این روزها اقبال به او روی آورده­است. کتاب­های­اش هم­زمان با ولایتش در ایران ما هم چاپ می­شود. کتابی دارد آقای نویسنده به نام «دست به دهان» که شرح روزگار جوانی است. وقتی که می­خواسته روی پای خودش بایستد و مرد زندگی خودش باشد. وقتی می­خواندم ­اش مانند شرح حال برادر بزرگتر بود که برای وقت مبادای برادرکوچکترش نوشته است. پر از رنج و درس. نویسنده فرنگی کارش درست است. ماندگاری­اش خیلی بیشتر از بقیه موج­های  دیگر است. با این حسرت کتاب را تمام کردم که چرا در وطنم نویسنده­ای نیست که چنین صادقانه از شکست­ها و ضعف­هایش بنویسد. به جز جلال که صادقانه و بی رحمانه خودش را در سنگی بر گوری عریان کرد و البته جاوادنه شد، کس دیگری را نمی­شناختم.

این نیز گذشت تا چند وقت پیش کتاب « ابن مشغله» تو را دست گرفتم وچه کتاب دلچسبی بود. داستان مردی که می خواهد قهرمان زندگی خودش باشد. آرمان گرا و رمانتیک باشد و نان­آور خانه هم باشد. بنویسد و قلم به مزد نباشد. اهل نوشتن باشد و دغدغه­اش اصلاح باشد، نه دو زار ده شاهی قوت روزانه و ته جیب­اش مانده­ای عزت نفس داشته باشد که به آن بنازد و توشه سلامتش کند.

تو سی و هشت سال پیش جوری درباره وطن و ماندن نوشته­ای انگار روزگار ما را و جوانان غیورش را دیده­ای؛ که یک به یک با کمی سختی جلای وطن می­کنند و دنبال خرده آسایشی می­گردند. البت حرجی بر آنان نیست. هرکس مختار است خودش راه­ زندگی­اش را برگزیند. همان گونه که تو انتخاب کردی به جای روشنفکر بساط نشین و درب و داغانِ همیشه ناراضی، مردی باشی رشید که به جای چند نفر زندگی کنی و به جای چندین نفر زحمت بکشی و این رشادت به همین­جا ختم نشود؛ جسارتت آن­قدر زیاد بود که با زمانه خود پیش بیایی و بدانی که نبض جامعه کجا می­تپد و چه می­خواهد و با آن­ها همراه بشوی. البته رفقایت همراهت نیامدند و تو تنها ماندی مثل همیشه و خودت نوشتی و ساختی و یگانه شدی.

نوشته­ام را با این جمله تمام می­کنم. تو را نادیده گرفتند نه مخاطبانت که همکارانت را می­­گویم. نویسندگانی که ته مخاطبانشان همان پنجاه نفر دور برشان است، تو را نادیده گرفتند. شاید یکی از دلایلش همان بود که گفتم تو به ازای چندین نفر کار می کردی و تولید داشتی و حسادت نمی گذاشت که تو را ببیند، اما این­ها مهم نیست. تو مخاطبت را پیدا کرده بودی هنوز که هنوز بعد چهل و اندی سال هر کس که هوای عاشقی به کله­اش بزند، کتاب ِ تو را خواهد خواند و چه شیرین­تر از این که یکی از کتاب­های خیلی کوچک تو به اندازه تمام کتاب­های انتشاراتی آن­ها تیراژ دارد.

[...:۱۱:۱۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]