
یک. بعد از حدود ده سال این بار به همراه مهربان همسرم به تماشای «ماتریکس» نشستیم. جالب اینکه فیلم هنوز هم زنده است و به طور دلچسبی تأویل پذیر است. از میزانسنهای درخشان، نماهای جذابی که دقیقاً بعد از ماتریکس در سینما مرسوم شد گرفته تا گذشته دلنشینی که ماتریکس از تاریخ سینما به همراه خود دارد؛ از تاثیر فیلم نوآر گرفته تا بازسازی نوآورانه فصل ابتدایی سرگیجه هیچکاک که این بار به شیوه برادران واچفسکی اجرا شده است. آیا می توان از همه این جذابیتها تعریف کرد و بازآفرینی یک دوئل جانانه به شیوه وسترنرها را به یاد نیاورد. ماتریکس کار خود را کرده است. اهمیتی ندارد که قسمت های بعدی بیشتر برای زیاده خواهی استودیوهای معظم ساخته شد. مهم این است که بس از تماشایش مانند هر فیلم بزرگ دیگری، با تو میماند و تو هم چون خالقان بازیگوشش از آن پس با شک به عالم خود مینگری و آیا این کم دستاوردی است؟ و کدام اثر را در همه شاخه های هنر و حتی فلسفه سراغ دارید که بتواند چنین تاثیری بر تعداد انبوه مخاطبانش بگذارد؟ ماتریکس فرزند زمان خود بود. در سال پایانی قرن اثری پیشگویانه بود برای عصری که وارد آن شدهایم. آیا روزی هست که ما ساعاتی از عمر خود را دربرابر چیزی به نام شبکه سپری نکنیم؟
دو. میتوان ساعتها در جادوی «ماتریکس» غرق شد و هر بار از منظری تازه به آن نگریست. اما بعد از تماشای مجدد فیلم ناخودآگاه به یاد فیلم آخر کریستوفر نولان افتادم و ستایشهایی که نثار این اثر شد. ذوقزدگی در برابر قصه پیچ در پیچ فیلم، نه تنها در دنیا که در ایران هم، همه گیر شد و همان بلایی را بر سر «تلقین» آوردند که برسر «شوالیه تاریکی» آورده بودند. فیلم یک شبه در رده بندی Imdb از جایی میان «رهایی از شاوشنک» و «پدرخواندهها» سر درآورد. اما کمی بعد وقتی موج ذوق زدگی فروکش کرد، «شوالیه تاریکی» به جایی در میانههای جدول سقوط کرد. هرچند استحقاق همین را هم نداشت.
سه. فیلم نولان جذاب و خوش ساخت است، اما صرفاً یک اثراز جریان اصلی سینمای آمریکاست و اگر تأویل پذیر به نظر میآید، به خاطر ابهام فخرفروشانه کارگردان است. ابهام فیلم نه شبیه سبک سورئال فیلم های لینچ است نه شبیه آثار سادهتری چون «ماتریکس» و «مظنونین همیشگی». برای مقایسه به جریانی که «ماتریکس» در دنیا پدید آورد و کاری که نولان کرده، نگاه کنید. رنگآمیزی و دکوپاژ «ماتریکس» بارها و بارها در آثار دیگرتکرار شد. حتی در همین فیلم اخیر نولان جایی که جوزف گوردن لویت در هتل میان زمین آسمان معلق است نوعی ادای دِین به فصلهای مبارزات «ماتریکس» است. اما آیا ساخته مبهم نولان چیزی به تاریخ سینما می افزاید؟ در تماشای دو یا سه بار فیلم همه رازهای کارگردان فاش میشود و پایان باز کارگردان اثر خود را از دست میدهد. و مهمتر آنکه آیا در پایان «تلقین» ما جور دیگری به رویا هامان فکر می کنیم؟
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.