این مطلب در این خراب آباد روزگار، بی حس و حالی همچو مرا، سر شوق می آورد.
بازی روزگار را ببینید. در روزهای جنگ 22 روزه غزه از لاتاری شرلی جکسن مثال آوردم و گفتم عالم ِ رو به سقوط ما روز به روز شبیه این شاهکار نامیرا می شود. منطق و عقلانیت اگر هزاران بار هم به اثبات برسد باز هم این دو پای فراموش کار به راه خود میرود. همان می کند که پدرانش و پدر پدرانش انجام داده اند. شاهکار جکسن داستان روستایی در آمریکااست. طبق سنتی سالانه در آن لاتاری صورت می گیرد و برنده لاتاری هر کس که باشد به سنگسار میسپارند. حالا روزگار جامعهی ما همان ده کوچک شده است. جنگلی پر از آدمهای درنده که هر کدام به طبع قدرتی که دارند دیگرانی را میدرند. کسی در پی پاسخ نیست. دین و اخلاق شوخی خنده داری شده است. به خیابانهای شهر نگاهی بیندازید. به عالم سیاست نگاهی بیندازید. به زندگیهای حقیرانه ایرانی نگاهی بیندازید. خبری نیست یک حفره توخالی که روز به روز از هرچه مفهوم است تهیتر میشود.
پی نوشت: عزیزی امروز میگفت عقل همه ما را که سیگما بگیرند اندازه مخ اسب قنبر هم نمیشود. تو که هستی که خودت را حسین میدانی و دیگرانی را عمرسعد و شمر...
باید زجه ضجه زد.
آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می خواستیم؟
پی نوشت: مرده شور این زندگی و رفاقت را ببرند.
پی نوشت: خوب بعدش چه؟ متن لینک راخواندی؟ چه احساسی داشتی؟ سردار قضیه را شور کرده بود نه؟ هنوز آن تمت و الحمدالله که نوشتی را قبول داری؟
مَثَل اینها که به انتصاب مشایی اعتراض میکنند، مَثَل همان انگشت گزیدهِهای صفین است.
پی نوشت: برادران و خواهران، خوانندگان گرامی این وبلاگ، چندین هفته آزگار است که در پی یافتن کتابی هستم، اما تا این لحظه هنوز موفق به یافتنش در کهنه فروشیهای اطراف میدان انقلاب نشدهام. تقاضا دارم اگر کتاب را دارید یا دلال کتابی را می شناسید که این کتاب را بشود در خورجینش یافت هر چه سریعتر به بنده خبر دهید. اما مشخصات کتاب: فارنهایت451، نوشته: ری برد بری ترجمه: علاالدین بهشتی، انتشارات آشتیانی، سال انتشار 1363
پینوشت: لجن زار است.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.