فیلسوف، ادیب، روزنامه نگار و... که هر چه فراتر رفت، فروتر نرفت. در نهایت شد ادیبی تحت سیستم عامل سعدی که جوابیه بنویسد برای سید حسین نصر و محمود دولت آبادی و... دردناک است.کاتبان شرف دارند به فیلسوفان، چون کاتب تنهاست و در تنهایی اش زندگی خلق می کند و رنج می کشد و هنر می آفریند. لااقل به اندازه پرش می پرد نه همچون ادیبی شبه فیلسوف که از همه چیز باز مانده حتی از خودش...
برای جفری جیکوب آبرامز، یهودی لعنتی ای که دیوانه مان ساخت
برای مهدی و داود و حس مشترک تماشای لاست کنار هم بعد از مدت ها
تو مار را به سرزمین رویاها بردی و در دنیای داستان هایت غرق کردی. از آن به بعد ما آدم های بهتری بودیم. خسته تر، پیر تر و عمیق تر شده بودیم. در روزگاری که برای پرتاب به میان دنیای بزرگترهای همیشه جدی آماده می شویم و سعی می کنیم همه اتفاقات دنیا را همان طور ببینیم که رخ می دهد. فکر معیشت باشیم و بلند پروازی را برای وقت خواب دیدن بگذاریم. تو از راه رسیدی با همه آن چیزهایی که ما روزگاری عاشقشان بودیم. دنیایی به ما نشان دادی عجب ترو زیباترو هولناک تر از زورمرگی مرگبار این روزهایمان. دل به قصه هایت دادیم و در تمام این مدت از ورای همه آدم های قصه ات عالم را دیدیم. ما دیگر آن موجودات سابق نیستیم. گمشدگان تو چیزی را در درون ما پیرمردهای جوان بیدار کرد و آن لذت دوباره غرق شدن در خیال بود. غرق شدنی لذت بخش که عالم را با همه محنت ها و سختی هایش دوست داشتنی تر کرد. باید به احترام نبوغت کلاه از سر برداشت.
پی نوشت: این را بگذارید به حساب احساسات کنترل نشده بعد از تماشای آخرین قسمت این فصل لاست.
پی نوشت: آیا برای بلند پروازی کردن باید در سرزمین کفر بود یا در همین سرزمین هم می شود بلند پروازی کرد؟!واقعا می شود؟!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.