چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧

 

 

صورت سرخ با سیلی بهتر از گدایی ترحم است.

 

 

 

[...:٦:٥٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
[...:۱٢:٤٢ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧

 

« ــ می دونی توی قله شاه البرز تو ارتفاع 4200 متری توی چند درجه زیر صفر تنها موجود زنده ای که دیدم چی بود؟

ــ نه!

ــ دو تا پروانه سفید!»

 

پی نوشت: خوبم! فقط دلم گرفته است و معجزه می خواهد. یک معجزه کوچک مثل همین!

 

change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights, battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now

change,
everything you are
and everything you were
your number has been called
fights and battles have begun
revenge will surely come
your hard times are ahead

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now

don't,
let yourself down
don't let yourself go
your last chance has arrived

best,
you've got to be the best
you've got to change the world
and you use this chance to be heard
your time is now

پی نوشت: این هم متن ترانه « Butterflies And Hurricanes » از گروه Muse شنیدنش حالم را بد می کند. 

 

[...:٥:٥٤ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧

 

یک جای خوب می خواهم. یک جای ساده و راحت، پشت میز با موسیقی و یک صفحه سفید، لپ تاپ باشد بهتر است. می خواهم بنویسم، گاهی از قلیان کام بگیرم و باز بنویسم. عصر ها توی سایه بنشینم و پرستو ها را نگاه کنم و با دوستی حرف بزنم. بخندم. من یک جای خوب می خواهم مثل یک رویای آرام که زود تمام می شود و آن قدر واقعی باشد که توی خواب هم خوابم ببرد. یک جا خوبی می خواهم که بتوانم کارم را بکنم. مسئله ام پول نباشد. مسئله ام سگ دو زدن نباشد برای یک مدرک فکسنی که به نفرین ابلیس هم نمی ارزد. مسئله ام سیاست نباشد. جایی که همه دوستان حالشان خوب باشد. کسی سیگار نکشد برای غصه هایش و آرامش اش. جایی را می خواهم که جوان هایش جز سکس به چیز دیگری هم فکر کنند. کسی از کسی جدا نشود. جایی که هر کس قدر خودش را بداند. جایی که بشود یک لیوان دوغ را یک نفس سر کشید. جایی که همه رمان نویس ها پول دار باشند و مردم جای روزنامه کتاب بخوانند. سینما ها همه فیلم خوب نشان دهند. همه امیدوار باشند. جایی را می خواهم که خستگی ام را از تن بیرون کنم، جایی را می خواهم... فراموش اش کن.

خسته ام!

[...:۱٠:٤۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧


رفقای دور و نزدیک می دانند که من چه قدر «آفتاب ابدی یک ذهن پاک» را دوست دارم. این یاداشت محسن آزرم تو وبلاگش نوشته بود خوشم آمد این جا می گذارم  تا رفقا هم بخوانند.

 

... یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم و خیال می‌کنم این نابغه‌هایی که این فیلم را ساخته‌اند، چرا جهان را تصرّف نمی‌کنند و نبوغ‌شان را مثلِ پُتکی سنگین رویِ سرِ جمعیتِ ابلهان نمی‌کوبند. یک فیلم هست که حتّا فکرِ به آن بی‌خوابم می‌کند، دیوانه‌ام می‌کند و داغ می‌شوم وقتی به هر صحنه‌اش فکر می‌کنم؛ «آفتاب ابدی یک ذهنِ زلال» را هربار که دیده‌ام، بی‌خواب شده‌ام و چیزی که هیچ‌ معلوم نیست چیست، در طولِ فیلم، سایه‌یِ سنگینش را انداخته رویِ سرم و همین‌طور مانده تا فیلم تمام شود و نفسی بکشم و به این فکر کنم که چرا دنیایِ ما چند «چارلی کافمن» و «میشل گُندریِ» دیگر ندارد. من عاشقِ این فیلم هستم؛ عاشقِ همه‌چیزش و یک‌چشمه از این عشق را در آن‌چیزی که یک‌بار در «دنیایِ تصویر» نوشته بودم، [چه شماره‌ای بود؟ یادم نیست...] توضیح دادم. عاشقِ «جوئل» [جیم کری] هستم که می‌گوید «کاش می‌شد یه آدمِ جدید رو ببینم. فکر می‌کنم از این لحاظ همه‌ی شانس و اقبالم پریده.» و عاشقِ این تکّه‌یِ حرف‌هایش هستم که می‌گوید «چرا هروقت یه زن بهم توجه می‌کنه، عاشقش می‌شم؟» عاشقِ این «ناامنی» هستم که رابطه‌یِ «جوئل» و «کلمنتاین» [کیت وینسلِت] را دست‌خوشِ تغییراتِ شگفت‌انگیزی می‌کند و عاشقِ لجاجتِ «جوئل» هستم که می‌خواهد هرجور شده «کلمنتاینِ» محبوبش را از ذهنش پاک کند. جنابِ دکتر به «جوئل» می‌گوید «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» ایده‌یِ معرکه‌ای‌ست واقعاً.


 

[...:۳:۳٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧

 

«تابستان فصل مرگ من است»

 

 

 

 

 

[...:٢:٤٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧

 

توی کوه بالا می رفتیم. من جلو افتاده بودم. ابتدای راه بودیم و درخت ها زیاد بودند و مهتاب توی آسمان نبود و راه تاریک بود. جوری که چشم چشم را نمی دید و ما راه می رفتیم و حرف می زدیم. من جلو افتادم و بقیه بچه ها هم یا دو نفره یا تنها بالا می آمدند و تاریکی بیشتر و بیشتر شد. قبلا از این مسیر رفته بودیم. مسیر را می شناختم اما تاریکی اش جوری بود که انگار دفعه اول است. فاصله ام را از بچه ها بیشتر کردم. قدم هایم را هم تند تر، هر قدمی که بر می داشتم یا پایم روی سنگی می رفت یا مچ پایم می پیچید گاهی هم نوک کفشم به سنگ بزرگی می خورد که تو تاریکی ندیده بودم. مسیر کوتاهی بود، پنج دقیقه بیشتر نگذشت و ما از تاریکی بیرون آمدیم و مسیر را نور چراغ های شهر روشن کرده بود. اما هیچ چیز مثل راه رفتن در تاریکی نبود، جوری که تو از اتفاقی که در قدم بعدی می افتد خبر نداری و همین طور ناخودآگاه قدم بر می داری از روی غریزه یا احساس یا همان نیروی حیاتی راه می روی یک لذت خاصی دارد. گاه اوقات دوست دارم توی تاریکی قدم بزنم و مسیر هم سنگلاخ باشد و اصلا ندانم چه اتفاقی قرار است بیفتد.

 

 

[...:٦:٢٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]