من اردی بهشت های هیچ کجا جز ایران را دوست ندارم و اگر قرار باشد داستان عاشقانه ای بنویسم دوست دارم توی پاییز پاریس بگذرد. می دانی باید حواست به مخاطب هم باشد؛ بدانی فضای رمانتیک توی هوای بارانی و پاییزی بهتر جواب می دهد. هوا که خوب باشد و آسمان آبی باشد و قهرمان قصه هم که عاشق باشد، زیادی به خواننده خوش می گذرد. فکر می کند توی یک بعد از ظهر اردی بهشتی است و همراه قهرمان قصه منتظر دیدار دوباره است و این اصلا خوب نیست. خواننده آن قدر بهش خوش می گذرد که بی خیال می شود و کنار قصه ی تو، در خیال یک روز اردی بهشتی خوابش می برد و خواب یک باغ، پر از شکوفه های سیب می بیند...
پی نوشت: خوب است اردی بهشت پاریس را هم تجربه کرد!!
تنها کاری که این جا انجام می دهیم این است که گند می کشیم به کلمات، ما صورت مبتذل زندگی مان را منتقل می کنیم روی کلمات، گویی کلمات بارکش های خوبی هستند که حجم سنگین ابتذال ما را به خوبی به مقصد می رسانند. من نمی دانم چرا دیگر نمی توانم از معنویت، عشق، خدا، زندگی، وطن و مرگ برای کسی حرف بزنم چه برسد که بخواهم درباره شان بنویسم. یک نویسنده بدون این کلمات چقدر دستش خالی می شود؟ اصلا یکی از دلایلی که ما مدام در حال تولید نویسندگان داستان کوتاه هستیم و کشف رمان نویسی مانند ایشی گورو یا پل آستر برای ما آرزویی محال شده همین است.
پی نوشت: سکوت؟!!!
باید از یک جایی شروع کنم به نوشتن، سه ماه تقریبا از آخرین یادداشتی که اینجا گذاشته ام می گذرد و همین مدت کوتاه آن قدر کند و طولانی شد که انگار یک قرن است من چیزی ننوشته ام. دستم نمی چرخد و و نمی دانم از چه و که باید بنویسم یک جور هایی اعتماد به نفسم را از دست داده ام حتی به این فکر افتادم که بگذارم اینجاهمین طور خاک بخورد و اتفاقی نیفتد. نیازی نیست که حتما بودن خودم را توی دنیا با اراجیفم توی وبلاگ جار بزنم. همین که رفقا را می بینم و همین که همگی حالشان خوب است کافی است. اما چرا باز دارم می نویسم. دلیلش خود نوشتن باشد. نوشتن یک جور انگل است که می تواند با روح آدمیزاد هم زیستی مسالمت آمیزی داشته باشد، اما اگر به آن نپردازی دود می شود و می رود و دیگر بر نمی گردد و هیچ تلاشی نمی تواند آن را باز گرداند. بنابراین برای کسی که می خواهد در عالم نویسندگی مانند مورچه ای آرام آرام بار خود را به لانه برساند نوشتن یک جور کسب و کار است.پس می نویسم چون نوشتن کسب و کار من است.
این روزها تجربه تصویر و سینمایی ام را تمام وقت یک چیز پر کرده است. به لطف وجود داود عزیز ما هم به خیل تماشاگران میلیونی سریال «lost» پیوستیم. سریالی از شبکه تلویزیونی ای بی سی آمریکا که تا حالا چیزی حدود 90 قسمت از آن پخش شده است. پر است از شخصیت های عجیب و غریب و دوست داشتنی و به شدت انسانی. تجربه غریبی است. در مورد این سریال به وقتش حرف خواهم زد.
بیوتن رضای امیر خانی را می خوانم و می گذارم جریان داستان مرا با خود ببرد. خوب است و خوش می گذرد در موردش فقط همین را می توانم بگویم و بگذارم سر فرصت درباره اش حرف بزنم. اما هنوز سر حرف هستم که امیرخانی از لحاظ داستان پردازی و شناخت مخاطب بهترین نویسنده دوران ماست. حالا اگر بیوتن بعضی جاهایش خیلی خوب است و بعضی جاهایش در جا زدن است را می توان یک جورهایی تحمل کرد. دوست دارم واکنش مخاطب ها را به زبان و نگاهی که امیرخانی در این کتاب داشته است را ببینم. فکر می کنم حواشی کتاب از خود داستان جذاب تر بشود.
دارم به زندگی معمولی بر می گردم. در این سه ماه گذشته بودند روزهایی که آرزو می کردم برگردم به روزمرگی، به جایی که در آرامش بتوان کتاب خواند فیلم دید و با رفقا درباره شان حرف زد. حالا کم کم دارم بر می گردم به همان روزهای خوب گذشته. کتاب می خوانم و ساعت ها با داود، محمد و مهدی حرف می زنم . زندگی از نوع معمولیش خیلی خوب است. قدرش را بدانید.
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پی نوشت: زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران
«چه شکوهمند است صدای خداوندگار در رعد،ما را توان نیست که حکمت افعال بزرگش را دریابیم»
پی نوشت:وقتی هیچ هم رازی غیر از خدا نیست...
پی نوشت:«...»
به آن دو چشم غزل خوان شور انگیز
که هر بهار بگذرد به یاد تو باشم
اگر به جمله وصال تو است گزاره
دمی خیال بس که گر نهاد تو باشم
شدم به عشق تو شهره به خلوت هر جمع
به سان بلبل و گل سزد نماد تو باشم
سروش مژده به عاشق چو از قیامت داد
به آن امید دهم جان که در معاد تو باشم
زدست خراب تر ز نیش بر دلم عشقت
خوشا شوی تو مرا زخم و من ضماد تو باشم
به عمر شیخ چو میمم، کنون چو نون جوان
تمام همچو تو گردم اگر که صاد تو باشم
پی نوشت: HBD O!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.