دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧


«دهه شصت دهه امام خمینی(ره) بود و از این پس دهه ها هر چه بیابید به جز او انتساب نخواهند داشت . این او بود که هر آنچه که در تقدیر تاریخ انسان این عصر بود ظاهر کرد . حیات انسان هایی چون او نفخه ای از نفخات روح الهی است که در تن انسان می دمد ، در تن زمین مرده ، و آن را حیات می بخشد . امام خمینی انسانی چونان دیگران نبود ؛ از قبیله انبیا و اصحا ب آنان بود و مصداقی از مصادیق معدود ( نبا عظیم ).... که هر هزار سال یکی میرسد ، و مراد از این (هزار) عدد هزار نیست ؛ مراد آن است که او خیل یاد آوران است و مورد خطاب «انما انت مذکر» .  و مخاطب این سخن آنانند که نه نامی از انان در تاریخ های تمدن هست و نه در تاریخ های رسمی ، اما زمین هر چه دارد مدیون آنهاست . اینان چون دیگر ابنای بشر از خاک روییده اند ، اما چون دیگران در خاک نمانده اند و سر بر آسمان برآورده اند. و فقط هم اینانند که از حقیقت با خبرند و دیگران را نیز اینان خبر کرده اند .»

[...:۸:٥٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

شرلی جکسن داستانی دارد به نام لاتاری، که جعفرمدرس صادقی سال هاپیش درمجموعه‌ی محشری با نام«لاتاری،چخوف و داستان های دیگر» ترجمه اش کرده است. داستان لاتاری داستان کوتاهی است که در کمتر از چند صفحه تمام می شود؛ اما کوبندگی اثر ساعت ها و ماه ها و سال ها با خواننده باقی می ماند. شرلی جکسن یهودی زاده ای بود ساکن آمریکا و هیچ وقت نسل کشی یهودی ها در جنگ دوم ندیده بود. لاتاری را در سال 1948 نوشته است سه سال از یهودی کشی هیتلر در آلمان گذشته بود و بسیاری فضای سیاه و کوبنده داستان را ملهم از همان حال و هوا می دانستند. در همین چند روز پیش به بهانه پرونده ای که در مجله تازه درباره شرلی جکسن کار کرده اند نگاهی دوباره به داستان انداختم. داستان چیزی فراتر از رنج های یک یهودی بازمانده از رنج جنگ است. داستان شاهکار نامیرایی است که پس از 60 سال هنوز تازگی دارد و هر خواننده ای می تواند از بهت پس پایان داستان تاویل خودش را داشته باشد. این زن یهودی داستانی نوشته است که خواننده را به هولناک ترین وجه بشر می برد. با نثری بدون پستی و بلندی به تو نشان می دهد که ذات بشر تا کجا ها می تواند پیش برود. امروز در گشت و گذار اینترنتی به دو عکس برخوردم. عکس شهرک نشینان صهیونیست که دارند از بالای بلندی های مشرف به غزه بمباران ها را تماشا می کردند. نمی دانم شاید عکس ها نشان از یک جنگ روانی بود، اما در هر حال تکان دهنده است. این تصویر را بگذارید کنار آن پدری که چهار کودک اش را در بمباران از دست داده بود کودکانی که با ترکش هایی به کوچکی یک بند انگشت کشته شده بودند. یهودی ها جمع شده بودند تا در لاتاری بزرگشان که دو هفته است طول کشیده به تماشای مرگ مردمی بنشینند. با خیال راحت. اما با این ایمان همچون بید لرزانم مطمئنم قصه این طور نمی ماند. قربانی تبدیل به جلاد می شود اما روزگار جلاد همیشگی نیست. هیتلر،موسولینی،پینوشه،محمد رضا ورژیم آپارتاید الان کجا هستند؟ خون وقتی بماند چسبناک می شود و شستن اش کار حضرت جرجیس است.خون می ماند و گریبان جلادها را می گیرد. همین است که دلم را روشن می کند که قصه نویس این داستان‌‌ِ پر از خون و مرگ داستان اش را در یک صبح آفتابی زیر آسمان آبی پاک تمام می کند در حالی که همان کودکان چهار و پنج ساله از خوشی جیغ می زنند و دنیا را در خوشی شان همراه می کنند.

پی نوشت: خوب است برای آشنایی بیشتر با فضای صهیونیست ها به همراه آن دو عکس مورد اشاره در متن. بچه مسلمان ها حبذا!بخورد توی سرمان!

[...:٧:۱٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧

«وقتی به این فکر می‏کنم که الان که من در کمال آرامش نشسته‏ام و از سر شکم‏سیری وبلاگ می‏نویسم و همزمان نه خیلی دورتر یک عده تا سر حد مرگ رنج می‏کشند و منتظرند تا نوبتشان برسد که به رفتگانشان بپیوندند، به شدت از عذاب می‏کشم. در عین حال خدا را شکر می‏کنم بابت اینکه وضع من آن‏گونه نیست. این‏جاست که خدا را به شدت شکر می‏کنم بابت اینکه در کشوری زندگی می‏کنم که بزرگترین دغدغه‏ام این است زندگی بهتری داشته باشم نه اینکه صبح که از خانه می‏روم بیرون شب زنده به خانه برگردم. خدا را شکر می‏کنم که موضوع بحث‏ها و سروکله زدنمان با دولتمردان و دیگر دوستان از برای این است که ایران بهتری بسازیم نه اینکه با چنگ و دندان دو وجب خاکی که به اصطلاح وطنمان است را حفظ کنیم. و خدا را صد هزار بار شاکرم از این بابت که در کشوری زندگی می‏کنم که امنیت و آرامش دارد. و امیدوارم هرگز این نعمت را از ما دریغ نکند، هر چند که هر روز هزاران بار با غر زدن‏ها و غفلت از این نعماتش، عملا آن‏ها را ناشکری کنیم.»

این ها را حسام  نوشته است. باید اعتراف کنم قبل از خواندن یاداشت اش داشتم با این وسوسه کلنجار می رفتم که: بازهم یک مخالف خوانی عجیب و غریب از نوع شریفی اش که ته مایه های روشنفکر مابانه اش حالم را حتما به هم خواهد زد. قسمت های ابتدایی یاداشت چیزی ندارد. حرف هایی است از سر استیصال و خشمی که حسام دارد سعی می کند در قالب یک جور استدلال منطقی بیانش بکند. اما پاراگراف آخر متن فوق العاده است. یکی از صادقانه ترین یاداشت هایی است که تا به حال خوانده ام. نویسنده روی خوب نکته ای دست گذاشته است. و تعارف هم ندارد حرفش را رک زده است. ما درمیان تمامی کشورهای منطقه آشوب زده خاورمیانه و با توجه به آن میزان مرزآبی و موقعیت عجیب و غریب سیاسی مان، امن ترین و با ثبات ترین کشور منطقه هستیم. نام عربستان و کشور های گوگولی مگولی حاشیه خلیج فارس را بی خیال بشوید که به ضرب و زور دلارهای نفتی و خفقان دارند حکومت می کنند.

ما در کشور امنی زندگی می کنیم و اگر کسی یادش باشد بیست سال پیش در این سرزمین جنگ هشت ساله تمام شد. که خیلی از رفقای روشنفکر من به شهدا و امام شهدا و خیلی چیزهای باقی مانده از آن نه تنها به دید یک پدیده عجیب و غریب و غیرعقلانی بلکه گاهی وقاحت را به حد می رسانند و به دیده تمسخر و شک و تردید به آن نگاه می کنند. خوب این دردناک است. دردناک نه برای امام و شهدا وکسانی که پای جنگ ایستادند که آنها حسابشان جداست و با کسی دیگر معامله کرده اند. آنچه حیرت انگیز است میزانی وقاحت نسلی است که از جنگ فقط تصویر مرسوم صدا و سیما را دیده است. با اتکا به همان تصویر رنگ و رو رفته به تمام روزهایی که جوان های این مملکت لت و پار می شدند تا یک وجب از این خاک دست اجنبی نیفتد که «عراقی ها توی تهران لب کارون نخوانند». وقاحت نسل من و نسل های پس از من مثال زدنی است و این درد را نمی شود همه جا گفت که تو را متهم می کنند به محافظه کاری و عقب ماندگی و البته کمبود مطالعات و خیلی چیزهای دیگر.

جنگ بد است و نفرت انگیز، در هر شکلی اما در این روزگار وانفسا در پس غبار این های و هوی سیاست بازی ها که حتی از نام امام معصوم(ع) هم مایه می گذارند، تا کوتولگی سیاسی شان کمی درمان شود و قد بکشند. از این روزمرگی ها که بگذریم و در آرامش امروز یادمان نرفته است که چقدر زجرکشیدیم تا چیزی باشیم که اکنون هستیم. که امن ترین کشور منطقه در میان وحشی گری های القاعده ، اسرائیل و...

پی نوشت: خودم را می گویم با کسی کاری ندارم. اگر یک روز برای این مرز و بوم اسلحه دست گرفته بودم و یک تیر، آن هم از نوع هوایی اش در می کردم. خدا را هم بنده نبودم و از همه 75 میلیون ایرانی طلبکار بودم. شما این جور نبودید؟

پی نوشت: تصویر چمران، همت، حمید باکری، حسن باقری، احمد کاظمی و... روی ترانه محمد نوری که می خواند «ما برای اینکه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم» تنم را می لرزاند.

پی نوشت: به قول مهدی ماادرئک ما جنگ(حرب)

پی نوشت: ما دوجور غضنفر در این مملکت داریم. یک جور که بیانه می دهد همه این کشت و کشتار تقصیر حماس است ومرگ بر استبداد ویک جور دیگر از غضنفر، همان هایی هستند که از دیوار باغ بالا می روند. و فعلا مشکل این دیار رشد روزافزون غضنفر است از هر دو نوع. و البته مارادونا هنوز هم بهترین فوتبالیست دنیا می باشد.

پی نوشت:علی هم در ادامه حرف های من و حسام حرف حساب زده است که همه اش درست و به جا است. اما می ماند اینکه دفاع من از امنیت، دفاع من از دولت نیست که دولت خودش به اندازه کافی هوادار دار سینه چاک دارد. دفاع من از امنیت یادآوری جنگ بود و بس و اینکه راز و رمز این واقعه درست و حسابی کشف نشده است. که اگر می توانستند تاریخ را تغییر بدهند آنگونه که در 1984 اتفاق می افتد. کاری می کردند که جنگ را هم به نام خودشان بزنند. اما خوب جالب این جاست که سابقه آقایان در زمان جنگ بسیار مه آلود است.

[...:۱٢:٠۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

 

 

اللهمَّ لکَ الحَمد حمدَ الشاکرینَ لَکَ علی مصابهم...

 

 

 

[...:۱۱:٢٢ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]