یا لطیف
دوست دارم شبیه قهرمان های فیلم های وسترن بمیرم.
دریک شهر متروک، هنگام وزش باد، جلوی چشم های محبوبم که دارد از پشت پنجره مرا
نگاه می کند و تاب تماشای صحنه دوئل را ندارد. به این می گویند یک مرگ درست و
حسابی روی پرده اسکوپ، از همان مرگ ها که خون پسر های جوان ِ داخل سالن سینما را
به جوش می آورد و اشک دخترکان ِ نازک دل را روی گونه های سرخ ِ بر آمده شان سُر می
دهد.
به این می گویند مرگ نسلی که همه چیز همه چیز همه چیز
داشت.
پی نوشت: چه کسی انتقام مرا خواهد گرفت؟!
پی نوشت: مخاطب ِ بی حوصله ی عزیز کمی تحمل کن، این
سیاهه بهتر خواهد شد. بگذار آرام از کنار این برهوت عسرت بگذرم...
یا لطیف
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
.
.
.
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله ی قیل و قال کو؟
یا لطیف
« می دونی آرزوم چیه؟ این کار که تموم بشه، ساکم رو می بندم و از این شهر میرم. میرم یه جایی نزدیک کویر، مثلا کاشان، یه زمین تو در و دهات همون جا می خرم و بقیه عمرم رو اونجا تلف می کنم. لااقل اونجا می شه بیشتر اوقات آفتاب رو دید. هوای ابری اینجا داره خفه ام می کنه! »
یا لطیف
« ما
در تمام عمر تو را در نمی یابیم
اما
تو
ناگهان
همه را در می یابی! »
پی نوشت: خوبی شاعران این است که در کلمات زنده اند.
پی نوشت:« سرنوشت من سرودن است »
پی نوشت: چه لحظه هایی را با شعر تو از زیبایی لبریز شدیم،عاشق شدیم و گریستیم.
پی نوشت: دلِ خوش، واقعا دلِ خوش سیری چند؟!!
یا لطیف
دوست داشتن ِ آدم ها هر روز سخت تر می شود...
او مردی بود که روحش را به کنکور فروخت...
انقراض تاسف برانگیز دن کیشوت ها...
تنهایی
خستگی
و تو...
پی نوشت: « فقط احمق ها به جنگ گذشته می روند.»
يا لطيف
گران بها رفیقان سنگدل من...
پی نوشت: همين جوری نوشتم کسی به خود نگيرد، لطفاْ!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.