یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

برادر عزیزم حنیف رهبری پاسخی نوشته است به یادادشتم.

[...:۱٢:٢٢ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

«مرگ رسیدن به یک سطح آگاهی است.سطح آگاهی ِ که همه ما در زندگی گاهی برای لحظاتی حسش می کنیم.اما مرگ یک آگاهی دائمی است،آگاهی نسبت به روح عظیمی که در عالم وجود دارد.آگاهی از ذره ذره ذرات هستی،همه ترس ما از جهل نسبت به این آگاهی است.حالا کسانی که نسبت به این دانایی حضور داشته باشند در لحظه مرگ دچار آن واهمه هولناک نخواهند شد،اما کسانی که دچار توهم دانایی می شوند خود به استقبال مرگ می روند شاید ازلذت چشیدن این سطح از آگاهی محروم می شوند.مرادم از آگاهی همان حضور نسبت به روح ها،اشیاو همه توهمات،و مجهولاتی است که در سراسر زندگی گریبانمان را می گیرند.»

 

[...:٢:۳٠ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

«کرگدن ها از زنده بودن خود شرمگین اند.»

پی نوشت:و دوستانی بهتر از آب روان...

پی نوشت:بیست و پنج سالگی نفرت انگیز شروع شد.

[...:٤:۱٢ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
[...:۱٢:٤٢ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

          

امید و دیگر هیچ ...

[...:۱:٤۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

این هم اولین یاداشتم در روزنامه تهران امروز است.

[...:۱۱:٤٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

 

سال ها پیش داستایوفسکی رمانی نوشت به اسم،جنایت و مکافات،داستان ِ جوانی نیست انگار که دست به قتل زنی رباخواری می زند،بعد مکافات قتل گریبانش را می گیرد روز و شب اش تیره و تار می شود تا اینکه جوان مالیخولیایی در اثر عشق به سونیا دچار تحول می شود و حضور ایمان سبب میشود که خود را به پلیس معرفی کند.سال ها بعد وودی آلن فیلی می سازد به اسمmatch point ،قهرمان این قصه جوانی است که به داستان های داستایوفسکی علاقه دارد. جنایت و مکافات را می خواند و حداقل می داند روح بشر چه زوایای تاریکی ممکن است داشته باشد.اما روند قصه فیلم جوری است که جوان سر به راه فیلم مجبور می شود برای لاپوشانی خیانت به همسرش و از دست دادن جایگاه کاری اش دست به قتل بزند.وودی آلن قهرمان داستایوفسکی خوانش را جبر گرایانه در همان موقعیت ِ راسکولنیکف قرار می دهد و می خواهد ببیند که انسان قرن بیست و یکم کجای عالم هستی قرار دارد.اگر قهرمان داستایوفسکی یعد از انجام قتل شب و روز ندارد و اگر چه ایمانش بر باد است اما داستایوفسکی هنوز به وجود او امیدوار است و زندگی او را با عشق جور دیگری معنا می کند،اما قصه ای که آلن تعریف می کند جایی برای امید نمی گذارد.او نشان می دهد که انسان زمانه ما تا چه حد از معنا تهی است.برای او قتل و انجام گناه چیزی در حد یک بازی تنیس است.موضوع مهم این است که او این گناه را جوری پنهان کند که کسی از آن خبردار نشود.عالمی که آلن ترسیم می کند تهی از ایمان و عشق آن دو موضوعی است که  داستایوفسکی در داستان هایش هنوز به آنها امیدوار بود.داستایوفسکی را زمانی پیشگوی سرنوشت انسان در قرن بیستم می دانستند.آیا فیلم آلن هم نوعی پیش گوی انسان قرن ماست؟بعد از صد سال حالا با تصویری تازه از سرنوشت انسان روبه رو هستیم.انسانی که عاری از هر گونه ارزشی است.حضور شرّ در وجود انسان در این بی معنایی تا کجا ادامه خواهد داشت؟

[...:۱۱:٥٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

یهودای دیگر مسیحای دیگر*

ميل به داستان گويي و داستان خواندن (یا شنيدن) از ازل در ذهن و روان همه انسانها حضور داشته است. دلايلي كه براي اين مدعا وجود دارد، گنجينه ادبي است كه از تمدن هاي باستانی تا به حال دوام آورده اند و به دست ما رسيده اند. ذات قصه گويي را مي توان حتي در کتاب هاي آسماني هم ردگيري كرد. می توان به اين نتيجه رسيد كه خالق اين عالم هم بهترين راه سخن گفتن با بندگانش را در قصه گويي می بیند. پندهایی که در دل يك قصه جذاب قرار داده شده اند باعث می شود، مخلوق از يك ساحت حيواني به ساحتي از شعور و احساس حرکت کند.

اين نیروی قصه پردازي است كه سبب شده است.آدمي در همه دوران ها در جستجوي شنيدن قصه هاي بهتري باشد. در دوراني كه ما زندگي مي كنيم اين احساس در بين روشنفكران و نويسندگان پديد آمده است كه دوران داستان گويي و قصه پردازي سپري شده است. در حال حاضر همه داستان هایی كه آدمي توانسته است خلق كند گفته شده است و اگر داستان جديدی روايت شود، تكرار همان مكررات است و همين نتيجه گيري ها بود كه در نیمه های قرن بیستم با ظهور «رمان نو»  می رفت که بساط داستان گویی کم کم برچیده شود.

اما حضور نويسندگان تازه نفسي كه از ساحت قصه هاي كلاسيك رئاليستي عبور كردند و وارد دوران جديدي شدند كه بعدها به رئاليست مدرن معروف شد، جان تازه ای در این کالبد دمید. چه در رئاليست كلاسيك و چه در رئاليست مدرن،اصالت باداستان گويي بود و از نظر اين نويسندگان، نويسنده خوب كسي است كه بتواند در درجه اول يك داستان را خوب تعريف كند.

يكي از بزرگترين نويسندگان قرن بيستم و مكتب ادبي رئاليست مدرن «گراهام گرين» است. گراهام (هنري) گرين كه در 1904 در بركهامستد انگلستان متولد شد، در يك خانواده فرهيخته تربيت يافت و در سيزده سالگي به مدرسه شبانه روزي رفت كه پدرش در آن مدير بود. دوران تنهايي و ملال آور او از همين دوره آغاز مي شود و در نتيجه همين افسردگي هاي دوره ای  بود که دست به كارهاي مخاطره آميز می زد .تجربه هایی كه تا سالهاي پاياني عمر به شكل هاي مختلف براي خود به وجود مي آورد. چه زماني كه در بيشه زار اطراف خانه شان بركها مستد رولت روسي بازي مي كرد و چه زماني كه به تنهايي در دل مناطق کشف نشده آفریقا سفر می کرد.

در همان جواني بود كه به لندن رفت و در سرويس ادبي روزنامه تايمز مشغول به كار شد.در این سالها او تعداد زیادی نقد بر آثار ادبي و فيلم هايي كه مي ديد نوشت. گرين اولين كتابش را در سال 1929 با نام «انسان و درونش» را منتشر كرد.در ابتدا شروع به نوشتن داستان‌هاي سرگرم كننده (popular) كرد.اولين آنها قطار استامبول (1932) بود. او اين كار را به اين دليل انجام داد تا از پیله نویسنده گم نام بیرون بیاید و هم تهيه كنندگان سينمايي را به سمت آثار خودش جلب كند. دهه 30 ميلادي دهه پرباري براي او بود. او در اين دهه چندين كتاب مهم نوشت و در نهايت يكي از بهترين آثارش يعني «قدرت و افتخار» را نوشت. او در اين كتاب به بهترين شكل جهان داستاني اش را كه بعدها از طرف دوستداران داستان هايش و منتقدين ادبي بهgreen land معروف شد، به نمايش گذاشت.

گرين نويسنده اي نبود كه در جهت زمانه اش حركت كند. هر چند او نيز شبيه بسياري از نويسندگان، نوشتن را مكاني تصور مي كرد كه در آن آرام مي گيرد،اما اين امر هيچ گاه دليل نشد كه او به باب ميل محافل روشنفكري،خود را اسير فرم هاي مرسوم زمانه كند. همانطور كه گفتيم براي او مهم اين بود كه داستاني را خوب تعريف كند. تا اين جاي سخن ما فقط در باب فن نويسندگي گرين صحبت کرده ایم. كتاب هاي گرين در عين حالي كه براي عامي ترين خوانندگان داراي جذابيت بود اما از لحاظ بار معنایی،سرشار از نقاط اوجی بود که در لایه های درونی داستان هایش حضور دارد.در دنیای گرین اهمیت با داستان گفتن است و در دل اين داستان ها او به فلسفه ورزی نمی پردازدبلکه  شخصیت های داستان هایش در جايگاه عمل برمی آيند و فكرهاي فلسفي نويسنده را عملي كنند. در جهان داستاني گرين (Greenland) دين و سياست در مركزيت تفكر قرار دارند. او ابتدا و قبل از هر چيز ديگري يك كاتوليك ديندار است .ايمان براي او اهميت بسيار دارد. او از طريق روايت كردن داستان های متعدد به تكرار دوباره تجربه معنوي مسيح مي‌پردازد .آدم ها را در همان موقعيت ها قرار مي دهد. اما اين بار تجربه معنوي جور ديگري اتفاق مي افتد. او دست به تكرار مكررات نمي زند كه مسيح را در جايگاه ازلي و نوراني خود قرار بدهد بلكه به پس زمينه و آدم هايي كه در سايه روشن قرار گرفته اند، می پردازد. براي او  نحوه انتخاب يهودا و سرنوشت او مهم است.گرین در داستان های متعددی این پرسش را مطرح می کند که یهودا در چه شرايطي دست به چه انتخابي مي زند؟

او وضعيت انساني را در همه زمان ها به گونه اي ترسيم می کند كه براي ماندن در ساحت انساني و رفتن به افقي برتر بايد دست به انتخاب بزنند. مانند قهرمان رمان«قدرت و افتخار » که كشيش دائم الخمري است و در نهايت بر سر دو راهي انتخاب قرار مي‌گيرد.او یافرار را انتخاب می کند و جان خود را نجات دهد يا می ماند و وظيفه ايماني خود را انجام می دهد  و دل به قدرت خداوند می سپارد،در داستان ديگری مانند «مرد سوم» قهرمان فيلم بر سر دوراهي نجات جان دوست خود و يا لو دادن او به پلیس، یکی را بايد انتخاب كند. درست شبيه موقعيتي كه يهودا در آن قرار گرفته است.

قهرمانان گاهي مانند يهودا در اين انتخاب بازنده اند. گاهي هم موفق مي شوند به ساحت برتري از انسانيت بروند. البته اين نوع نگاه گرين را علاوه بر اينكه در علايق ديني او  جستجو كرد بايد به دلبستگي او به – فلسفي اگزیستانسیالیسم هم نیز توجه نشان داد. موقعيتی كه فرد در آن براي دست يافتن به تعريفی از من و هستي خود دست به انتخاب مي زند. انديشه اي كه به خصوص درآثار کی یر کگور و ژان پل سارتربه صورت کامل تفسیر شده است.

موضوع مهم ديگر در جهان داستاني گرين سياست است. او به عنوان يك انسان نمي‌تواند نسبت به عالم خود در موضع انفعال باشد و نسبت به حضور شر در زندگي آدميان كه در قالب جنگ و ظلم و بي عدالتي ظهور يافته است،واكنش نشان مي دهد. او در عين حالي كه نسبت به هيچ گروه سياسي دلبستگي ندارد،اما داستان سياسي مي‌نويسد. به این معنا نيست كه جهان داستان گويي را فداي آرمان هاي سياسي كند.بلكه به غيرمستقيم ترين شكل ممكن به نقد سياست هاي امپرياليستي آمريكا و شوروي و ديكتاتورهايي كه از دل همين نظام سلطه به وجود آمده است مي پردازد. كافي است «مقلدها»يا «آمريكايي آرام» را بخوانيد او در رمان مقلدها نظام ديكتاتوري وابسته به آمريكا را نقد می کندو در آمریکایی آرام نفوذ آمريكا در ويتنام شرح می دهد اما هیچ وقت از صفت خاصي استفاده نمي كند فقط داستانش را روايت مي‌كند اما در نهايت و در انتها رمان مقلدها ــ با پايان بندي شاهكارش ــ نوعي نفرت نسبت به ديكتاتوري و ستايش آزادي در دل شما بوجود مي آيد و آمريكايي آرام هم در عين داستان بودن تبديل مي شود به بيانيه اي كاملاً ضد آمريكايي كه عجيب خواندني و جذاب است.

گرين خوشبختانه در ميان مترجمان ما فردي شناخته شده است و داستان هايش اكثراً توسط مترجمين خوب به فارسي برگردانده شده است. آثار گرين در پس جذابيت و بارهاي معنايي كه دارند حاوي اين نكته نيز هستند. ما از طريق كتابهاي اين نويسنده مي‌توانيم سايه مردي را ببينيم كه پر از شور و هستي است. آرام نمي گيرد و همواره از زمانه خود پيش تر است دست به خطر مي زند.كشته و مرده سفر كردن است. نسبت به تبعيض ها و ستم ها واكنش نشان مي دهد و همه اينها را سر فرصت در كتاب هايش و قصه هايي كه تعريف مي كند به استادي كنار هم مي نشاند.

در فضای ادبیات داستانی ما یکی از بزرگ ترین مشکلات عدم وجود داستان خوب و گیرا است. ضعفی که در پوشش مینی مال نویسی یا پناه بردن به قالب سیال ذهن همواره مورد فراموشی قرار می گیرد.حال با چنین انفعالی چگونه باید برخورد کرد؟یکی از بهترین و ساده ترین راه ها خواندن داستان های گرین است. تجربه تکرار نشدنی که سبب می شود حداقل خوب تعریف کردن داستان را یاد بگیریم.

 

*کتاب «غرور و افتخار» به این نام در ایران ترجمه شده است.یهودای دیگر مسیحای دیگر ترجمه بهاء الدین خرمشاهی

 

پی نوشت:فکر کنم آخرین یادداشتم در مجله نقطه سر خط باشد.

 

پی نوشت:این خبر را بخوانید:« از جمله برخي مسئولاني كه با لب خواني مي‌شد فهميد كه به همراه مردم جملات تكبير را تكرار مي كنند محمود احمدي نژاد بود. ضمن آنكه در دقايق مختلف سيد حسن خميني و رئيس جمهور كه در كنار هم نشسته بودند، با يكديگر گفتگو مي‌كردند.»نقل از سایت رجا نیوز.

 

[...:۱٢:٢۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

يا لطيف

گفتم که...

 بوی زلفت گم راه عالمم کرد...

 

 

 

[...:٥:٢۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

 

«نفس های انسان گام هایی است که به سوی مرگ برمی دارد.حضرت علی از این دست کلمات که مالامال از مرگ آگاهی باشد بسیار دارند،مرگ آگاهی کیفیت حضور اولیای خدا را در دنیا بیان می دارد.تا آن جا که هر که مقرب تر است،مرگ آگاه تر است.و بر این قیاس چنین باید گفت که حضور علی علیه السلام در عالم عین مرگ آگاهی است.مرگ آگاهی یعنی آن که انسان همواره نسبت به این معنا که مرگی محتوم را در پیش رو دارد آگاه باشد و با این آگاهی زیست کند و هرگز از آن غفلت نیابد.

مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و شنیدن این سخنان برای شان دشوار است.اما حقیقت آن است که زندگی انسان با مرگ درآمیخته است و بقایش با فنا.پیش از ما میلیاردها نفر بر کره زمین زیسته اند و پس از ما نیز.اگر مولا علی علیه السلام می فرماید:«والله ابن ابیطالب با مرگ انسی آن چنان دارد که طفلی به پستان مادرش»،این انس که مولای ما از آن سخن می گوید چیزی فراتر از مرگ آگاهی است؛طلب مرگ است نه هم چون پایانی بر زندگی،مرگ پایان زندگی نیست،مرگ آغاز حیات دیگر است؛حیاتی که دیگر با فنا و مرگ در آمیخته نیست.حیاتی بی مرگ و مطلق.

زندگی این عالم در میان دو عدم معنا می گیرد؛عالم پس از مرگ همان عالم پیش از تولد است و انسان در میان این دو عدم فرصت زیستن دارد.زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است.روشنایی هایش با تاریکی،شادی هایش با رنج،خنده هایش با گریه،پیروزی هایش با شکست،زیبایی هایش با زشتی،جوانیش با پیری و بالاخره وجودش با عدم.حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا،که برای بقا آفریده اند.«خلقتم للبقاء لا للفناء و اسمعو دعوة الموت آذانکم قبل ان یدعی بکم»؛دعوت مرگ را به گوش گیرید،پیش از آن که مرگ شما را فرا خواند.

و همه این سخنان از سر مرگ آگاهی است.و راستش،لذت زندگی مرگ آگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی داند؛این لذتی نیست که به هر کس عطا کنند،تنگ نظری است اگر به مقتضای تفکر رایج به این سخنان پشت کنیم و بگوییم؛تا کجا از مرگ می گویید؟کمی هم در وصف زندگی بسرایید!دل بستن در دنیا دل بستن در فناست و مرگ بر ما سایه افکنده است.این علی است که چنین می فرماید؛هم او که راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می شناسد.سخن های او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است،آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است.منتها غفلت زدگان بیشتر می پسندند با غفلت از مرگ به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند.بگذار چنین باشد.اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند،بقای حقیقی را طلب کرده اند.بودنی که از دست رس مرگ و رنج و فنا و غصه و شکست دور باشد.

به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم:دل هایتان را از دنیا بیرون کنید پیش از آن که بدن هایتان را از آن بیرون برند.»

 

 

پی نوشت:این گفتاری از سید مرتضی آوینی است.هرچه گشتم در اینترنت، متن نبود به همین خاطر این جا گذاشتم.که اگر کسی خواست بیاید بخواند.

 

پی نوشت:چرا کرگدن؟حوصله بود توضیح می دهم.

 

پی نوشت:من هر چند وقت یک بار باید برگردم و این نوشته را بخوانم.

[...:۱٢:٤٥ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

کرگدن همه ی عمر مشق ِ مرگ می کند.

 

 

پی نوشت:پندهای یک کرگدن جوان

 

 

[...:۱٢:٤۱ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦

يا لطيف

ما فرزندان دوره ی عسرتيم.

 

پی نوشت:پندهای يک کرگدن جوان

[...:٩:٢٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]