دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

يا لطيف

«داستان دانه ی انسان است

تا انسان هست اين دانه سبز خواهد شد

و سنگ را خواهد شکافت و به سوی تو

سر بر خواهد کشيد.»

[...:۱۱:٢٢ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 تُنگ ِ تنگ سياست

 

دوست ِ مهندس نازنین،برای ام چُنین نوشته اید که:« فقط آدم‌های کهنه با حرفهای کهنه هستند که حاضر نيستند بوی کتابهای کهنه را با هيچ چيز ديگری عوض کنند.»

موقعی ای که این جمله کوتاه و نغز را که دارای وزن،زیبایی و کوبندگی خاصی است ،می خواندم.بی جهت به یاد بیانیه های سیاسی افتادم،از همان بیانیه هایی که خودت و دوستانت هر از چندگاهی با خوش باوری می نویسید و برای هم می خوانید و حظ می برید.قالب سیاست همین است مانند انسان و روح و کلمه نیست که باید آن را خوب ورز داد تا قوام بیاید،قالب مشخصی دارد.و هر کس به این قالب وارد شود ناچار است که به مقتضیات آن تن دهد.قالب تنگی که قبل از هر چیزی روح و فردیت آدم ها از آن ها می گیرد.آنها را تبدیل می کند به آدم های سطحی نگری که نهایت دور اندیشی شان در چند صباح قدرت گرفتن جناح و حزب و آدم مورد علاقه شان تعریف می شود.آنها هوادار یک تفکر سیاسی یا شخص سیاسی می شوند،یعنی روح شان را به ناچیزی در قالب کوچکی می ریزند.و از این جاست که تراژدی شروع می شود.آنها دیگر نمی توانند آزادانه و مانند یک کاشف سرشار از کنجکاوی به کشف زیبایی بروند.آنها اسیر قالب ها و تعریف ها شده اند و فرار از این قالب نیاز خلاف آمد عادتی است که البته آن هم جرات سلحشوری را می طلبد که در زمانه ما یافت نمی شود.

و اما تو برادر عزیزم تو سال هاست که در این قالب گرفتار آمده ای،نگاه بسته و ابزار مسلک تو به اندیشه ها،کتاب ها و انسان ها مرا به این نتیجه گیری رسانده است. تو حق داری مرا آدم کهنه بدانی،چون ناگزیری،تو در تُنگ ِ تَنگ سیاست گرفتار آمده ای،از همین رو است که خود را موظف می دانی که کهنه گی من و جمله ای که من از داخل همان کتاب های کهنه یافته ام را به من یادآوری کنی،چون اساس اندیشه تو و اکثر آدم های سیاست زده همین است.اظهار نظر صریح و تندی که تکلیف همه چیز و همه کس را در یک لحظه مشخص می کند.تو به انسان،عشق،کتاب و هنر و هر آنچه که ره یافتی به تعالی و زیبایی دارد به چشم ابزاری برای صعود نگاه می کنی.این را حتی می توان از نام وبلاگت دریافت«من گدایی انتقاد می کنم» یک جمله کوتاه که بوی ریا کاری و اطو کشیده گی اش تا نزدیکی های وبلاگ من هم آمده است.تو از گدایی انتقاد به کجا خواهی رفت،جز گم شدن در پاره ای توهمات و افکار وصله پینه شده به هم،که البته «من ِ» تو نیز در این اندیشه ها مضمحل شده است.

این اضمحلال تو را من در برخوردت با عشق دریافته ام،نگاه محافظه کارانه ای که نه پای پیش رفتن دارد نه توان پس رفتن،تو در آنجا می مانی و خودت را با افکار دیگران می سنجی،اما آنچه که اعتبار دارد،فردیت توست که در همان لحظه تعریف می شود و به سرعت توسط تو از بین می رود.فردیت تو در اندیشه ها دیگران تعریف می شود.مزرعه ای را می مانی که دیگران می آیند و می کارند و می روند،اما تو در فصل جمع آوری محصول،آنجا که خودت باید دست به درو بزنی ،دچار همان تنگ دستی می شوی و آن کار بزرگ را انجام نمی دهی و من همه این ها را نتیجه تنفس در عالم سیاست می دانم.سیاستی که کپی دست چندم همان تفکرات کمونیستی است که حالا هم رنگ و روی دینی به خود گرفته و  هم با افکار لیبرال آرایش شده است.قبول کن که این اندیشه های سیاسی تو و رفقایت موجود عجیب غریب بو گندویی شده است.

من چند وقتی است که دیگر به این نتیجه رسیده ام که در زمانه عسرت پیدا کردن یک راه حل جمعی از دست من و امثال من خارج شده است.من اگر خیلی مرد باشم گلیم کهنه و درب و داغانم را از آب بیرون بکشم.فقط این را بگویم برادر عزیزم خواندن یک شعر،شنیدن یک موسیقی که مرغ جانت را پر می دهد یا خواندن داستانی که تو را به عالم بهتری می برد هزار ها سال نوری شرف دارد به یک پیروزی دل چسب سیاسی حالا می خواهد در انتخابات انجمن غیر اسلامی شریف باشد یا می خواهد در انتخابات ریاست جمهوری.

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:توی فیلم بیگ فیش جمله ای هست که قهرمان فیلم از کتابی نقل می کند با این مضمون که ماهی کوچک در تنگ کوچک همان اندازه باقی می ماند اما یک ماهی در یک دریا فرصت دارد که تا جایی که می تواند بزرگ شود.دوست عزیزم تو هم سعی کنی دریایی را پیدا کنی که در آن بزرگ ترین ماهی بشوی.

پی نوشت:راستی آن جمله کتاب های کهنه هم نوشته آنتوان سنت اگزوپری است می شناسيش که؟!

[...:۱٢:٠۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

يا لطيف

 

«من بوی کتاب های کهنه را با هيچ عطری در جهان عوض نمی کنم»

[...:۳:٢٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

ا لطیف

 

 

 

آدمی که با دلش زندگی می کنه باید فحش خورش ملس باشه

فحش بخوره و لبخند بزنه،لبخند بزنه،لبخند بزنه...*

 

 

 

ــ ببخشید استاد ما همیشه با دلمون زندگی کردیم!

 

ــ این برای یه مهندس سمـّه ،یه مهندس همیشه با عقلش زندگی می کنه!

 

 

 

 

 

پی نوشت:یک سوال اساسی چرا اکثر مذهبی های ما اعم از مذکر یا مونث دچار بيماری غرض ورزی هستند؟

 

پی نوشت:مذهب ظاهر یا ظاهر مذهب مسئله فعلا این است!

 

 

 

* با یادآوری یکی از دیالوگ های کیف انگلیسی نوشته شده است

[...:۳:٢٤ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

«بهار بود و تو بودی و عشق بود

 

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت»

 

 

پی نوشت:اردیبهشت،يادت هست؟

[...:۱٢:٢٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

«در حقیقت قصه های خوب مارو پیر تر و با تجربه تر پخته تر و زنده تر می کنن»

 

«داستانهای بزرگ شما رو دعوت میکنه به حیرت کردن ،تجربه کردن و تامل کردن و تحمل کردن،یعنی موقعیتی که شاید هیچ جواب روشنی براش وجود نداشته باشه برا شما طرح میکنن یکی از علائم پیر شدن و پخته شدن اینه که آدم بتونه موقعیت های مختلف رو تحمل بکنه»

 

«فکر میکنم عالم داستان گویی خیلی شرافت داره به عالم سیاست ،یعنی خیلی در سطح بالا تری به نسبت در اذهان عمل میکنه با ناخود آگاه اجتماعی سروکار داره»

 

«بهترین قصه های دنیا ایناست قصه هایی که نویسندگان به خاطرش تاوان دادند به خاطر درست کردنش و ساختنش خیلی از خودشون مایه گذاشتند.گاهی اتفاقاتی براشون افتاده بدون اینکه خودشون بخوان ودنبالش رفتن»

 

پی نوشت:این ها همه نقل قول های بهروز افخمی در برنامه شب شیشه ای است

 

پی نوشت:می توانید متن برنامه را اینجا بخوانید.

 

[...:٧:٥٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

«هیچ وقت از کرگدن نخواهید که در دنیای واقعی زندگی کند،بگذارید با حقایق پوست خود را کلفت تر کند»

 

 

پی نوشت:پند های یک کرگدن جوان

[...:۱۱:٥٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

«نمایشگاه کتاب محلی است برای در هم لولیدن ِموجودات دو پا،یک کرگدن در حال انقراض هیچ وقت از نمایشگاه کتاب،خرید نمی کند.»

 

پی نوشت:پندهای یک کرگدن جوان

 

 

 

پی نوشت:امسال بعد از سال ها حضور در نمایشگاه کتاب متوجه شدم که علت استقبال گسترده جوانان از نمایشگاه،جهت ابتیاع دوست دختر است.

 

[...:٧:٤٢ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

 

یک بازی راه افتاده است بین من و رفقا  آن هم بر سر این موضوع است که:

بین دو فیلم «بیگ فیش» و «سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن» کدام یک را انتخاب می کنید؟

اول این موضوع را مشخص کنم که من به هر دو فیلم علاقه دارم هر چند وقت یک بار موبایلم را خاموش می کنم در اتاقم را دو قفله می کنم می نشینم به تماشایشان. اما  با این وجود علاقه بی حد و حصر من به بیگ فیش باعث شده که میان این دو فیلم همیشه به« بیگ فیش »رای بدهم.کار به جایی رسید که قرار بود با رفیقی یک مجموع مقالات در مورد هر دو فیلم در بیاوریم که اگر فراغتی پیش بیاید شاید جدی تر به این موضوع فکر کنیم.

شبکه پنج« بیگ فیش» را امشب نشان داد. با دوبله ای تقریبا عالی و سانسورش هم ای بدک نیست.من هم دوباره دچار جادوی قصه گویی تیم برتون شدم به خودم نیامده برای بار ششم پای فیلم نشستم.در این بین حمید عزیز زنگ زد و گفت که دیشب فیلم را با زیرنویس فارسی دیده و گفت که فیلم با او هم همان کاری را کرده که دو سال پیش با من در سالن کوچک حوزه هنری کرد.علی هم اس ام اس زده و دیالوگ فیلم را فرستاده است همان جا که ادوارد بلوم اعتراف می کند که

I`m ever a foolish man می بینید فیلم های خوب می تواند آدم ها را به هم نزدیک کند کاری که از کتاب  های خوب هم بر می آید.اما چیزی که باعث می شود من در انتخاب چند باره خود بین بیگ فیش و امیلی  رای به بیگ فیش بدهم خیلی ساده است حضور راز در فیلم.

در بیگ فیش از اصالت مدرنیته این بلای جان همه رازها و رمزها خبری نیست،این جا اصالت با خیال است  خیالی که دشمن همان عقلانیتی که،مدرنیته در آن پدید آمده است.این جا راز و رمز از همه چیز مهم تر است.این را از بزرگی خوانده ام که برای ماندگاری یک اثر هنری همیشه باید جایی برای ابهام و خیال وجود داشته باشد و این همان نکته ای است که بیگ فیش بر آن استوار است.

 

 

[...:۱۱:٤٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

دوستان پوست کلفت و چهار پا ، شما باید بسیار و بسیار کتاب بخوانید اما فراموش نکنید که دانایی کافی نیست.

 پی نوشت: پند های یک کرگدن جوان!

 

[...:٧:٢٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

یک داستان بلند می نویسم که یکی از شخصیت هایش آدم خود شیفته فرنگ رفته ای است.از همان آقازاده هایی که یقه را جوری میبندند که سیبک گلویشان را توی چشمت فرو کنند.سر به زیر اند اما اگر پای نرم تنان وسط کشیده شود زبانشان هر چه رمان،شعر و آیه و حدیث که از حفظ دارند به صورت mp3 به سمت مغز کوچک نرم تن گرامی حواله می کند. از همین به ظاهر مذهبی های زن باره یا زن باره های به ظاهر مذهبی.تخصص شان خاله زنک بازی است اگر شانه های پدرانشان و پدر بزرگان شان نباشد تا همین گلوبندک خودمان هم نمی توانند بروند،آمریکا و هر خراب شده ی دیگر طلبشان.سیلی خورده روزگار نیستند.اما زبانشان خوب سیلی می زند.اگر چند روزی از تخت و وی یو(تو بخوان منظره)اتاقشان دور باشند احساس دلتنگی می کنند و زمین و زمان را به هم می دوزند.افسرده می شوند.وقی افسرده می شوند با سالینجر و هدایت و هر الاغ دیگری که دل و جرات انتحار داشته است لاس می زنند.اما جگر(...)انتحار ندارند.کارشان گاهی به وبلاگستان هم می افتد و وجودشان جز بذر نا امیدی چیز دیگری در خود ندارد.خسته نیستند اما ادای خستگی در می آورند.درد نکشیده اند اما کلماتشان را درد آلود ادا می کنند.غروری ندارند اما غبغشان می گوید که آنجایشان پر از غروراست.بی رحم اند اما چشمانشان خوب به اشک می نشیند.بزرگ نیستند اما حرف های بزرگان لق لقه زبانشان است.احترام را به وجود نمی آورند بلکه گدایی می کنند.ترسو هستند اما شجاعت را ستایش می کنند.عشق مشق می کنند اما امتحان حسادت پس می دهند...

فکر می کنم شخصیت وحشتناکی خلق خواهد شد.

پی نوشت:این شخصیت واقعی نیست.

  

[...:۱:۳٤ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

 

 

همیشه باید راز قشنگی داشت که هیچ دوپایی از آن خبر نداشته باشد.

 

 

 پی نوشت:پندهای يک کرگدن جوان!

 

[...:۸:۱٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

 

But,God...

sometimes...

the Green Mile seems so long.

 

[...:۱:٠۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

 

 

“All those moments will be lost...

in time...

like tears...

in the rain…”

 

[...:٢:٠٤ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦


یا لطیف

 

 

«باید آن موقع کنارم بودی تا حرفم را باور می کردی.باران می بارید دیدم که سر قرار کنار رودخانه ایستاده بود نزدیک تر رفتم صدایش کردم. از پشت سیاهی چتر که برگشت همانی بود که همیشه بود پری زاد قصه های من.فقط با چند سال دوری دوباره روبرویم ایستاده بود و این بار دور تر ازهمه ی عالم،زیر آسمان پاریس!

ای کاش آنجا بودی علی...»

 

[...:۱:۳٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

در تنهایی بیشتر می شود آدم ها را دوست داشت.

 

   

 

[...:٩:۱٢ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]