دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

 

«شر به هر صورتی نازل می‌شود و هیچ چیز بدتر از صورت‌های نیک نیست»

                                                                          فیلمنامه اسلیپی هالو

[...:۱٠:۳۳ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦

« In case I don't see you... good afternoon, good evening,and good night.»

 


[...:۱:٠۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱٢ بهمن ۱۳۸٦
هیچ چیز نمی تواند به اندازه یک دروغ واقعی باشد.

 

 

 

 

 

[...:٢:۳٠ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦

« همه می میرن، فقط یه خورده دیر و زود داره »

 

 

 

 

[...:۱٠:٥۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
باران باریده بود. آسمان ابری بود و تنها چیزی که دل و دماغش را نداشتم خواندن ترمودینامیک بود.درس مزخرفی بود و تنها کاری که از ترمودینامیک بر می آید اثبات خداوندبود برای مارکسیست ها!که قبلا کسی این کار را کرده بود. برای من فقط یک در 3 واحدی بود که باید پاس می شد. از خانه زدم بیرون یقه اورکتم را را بالا زدم. قدم هایم را سنجیده بر می داشتم و خودم توی تنهایی ِ خیال شبیه همه قهرمان های فیلم های نوآر می دیدم. همفری بوگارت شده بودم توی خیال! تنها بودم و جایی نبود که دقایقی با رفیقی یا هم کلامی بگذارنم. سری به سالن کوچک حوزه زدم. فیلمی نشان می داد از ریدلی اسکات به اسم بلید رانر! ندیده اید؟ شاهکار است!مسکن آن ساعت من غرق شدن داخل فیلمی نئو نوآر بود با قهرمانی زخم خورده که در عدم قطعیت دست و پا می زند. ریدلی اسکات را دوست دارم!! لامصب هر بار که گلادیاتور اش را می بینم مثل بارون بهاری گریه می کنم دست خودم نیست. باورکن! توی سالن من بودم دو نفر دیگه آقا اصفهانی برای همین سه نفر فیلم را نشان داد آن هم با صدالی دالبی!موسیقی هم که ونجلیس بود، عیشم کامل شده بود، حالم خوش بود، و داشتم از فیلم لذت می بردم. چیز دیگری نمی خواستم. فیلم که تمام شد از سالن زدم بیرون و با یکی از تماشاگرها با آقا اصفهانی متصدی سالن شروع کردیم به حرف زدن درباره دنیای فیلم های اسکات، بهترین فرصت بود که من هم با اصفهانی باب رفاقت را باز کنم. آخر برای من و رفقام حکم دربان بهشت را داشت. اگر رفیق می شدیم عضو معبد شده بودیم، دیگر تذکرات وسواسی اش را هر بار تکرار نمی کرد و کمی تحویل مان می گرفت. داشتم می گفتم، آن روز باز سینما و ادا اطوارش به کمکم آمد و توی سالن کوچک آقای اصفهانی کلی از دنیا و مافی های اش فرار کردیم و یک جای دنج برای گذراندن دقایق بهتر پیدا کردیم. اما زود گذشت. یک سال بعد اصفهانی سالن عزیزش را داد دست صاحبان ظاهری سالن و از حوزه رفت دیگر خبری از او نداشتم که چند روز پیش خبر دادند که او هم رفت! احمقانه است! رفتن آدم ها خیلی ساده و کوچک شده است در حد یک اس ام اس روزانه قاطی همه اس ام اس ها!ناله نکنم! راستی هر چه می کشیم از این سینمای لعنتی است! تر مودینامیک چی شد؟ هیچی، مهم نیست! ترم بعد پاس اش کردم!

 

 

 

 

پی نوشت: محمد، آن شب بعد از تماشای انجمن شاعران مرده را یادت هست! توی آسمان بودیم!

 

پی نوشت:از امیر قادری خوشم نمی آید اما در این مصاحبه، شخصیت آقای اصفهانی را خوب نشان داده است.

 

 

 

[...:٢:۱۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٦
[...:٤:۳۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٥ بهمن ۱۳۸٦

یا لطیف

فیلم آخر برادران کوئن را دیدم. شاهکار است. چیز غریبی که مثل بقیه فیلم هایشان بهترین توصیف همان جمله کلیشه ای است. یک فیلم کوئنی دیگر!اما دنیایی پشت همین جمله ساده است. البته این را هم متذکر بشوم که فیلم آخر کوئن ها عجیب فيلم اصیلی است. از بازی های اش تا کارگردانی اش از چفت و بست قصه شان بگیر تا بازی حاشیه ای ترین شخصیت فیلم. کلا در فیلم چیز زایدی نیست که بخواهیم روی آن تمرکز کنیم بگوییم، مچت را گرفتم این جای کار درست در نیامده است. برادران کوئن در اوج خلاقیت و پختگی قرار دارند.

اما موضوعی که باعث شد این یاداشت را بنویسم. وجود شخصیتی دوست داشتنی در فیلم بود. یک کلانتر پیر تگزاسی که در آستانه بازنشستگی قرار دارد. موجودی پخته و سر د و گرم روزگار چشیده ای که حالا در پایان راه به عبث بودن همه چیز پی برده است. یک افسرده حال اصیل، شخصیتی که برای همه موکلین اش دل می سوزاند. دوست دارد در عالمی بدون قتل ، غارت و ظلم زندگی کند و روزگاری برای همین کار ستاره را به سینه اش چسبانده است. اما در کهنه روزگار پیری می بیند عالمی که در آن زندگی می کند روز به روز در بی منطقی وخشونت فرو می رود. باید بازی تام لی جونز را در نقش این کلانتر ببینید. جوری که به عالم نگاه می کند. طمانینه و پختگی اش در برابر همکار جوانش، دل سوزی اش برای آدم هایی که در پی حرص از همه چیزشان گذشته اند. تام لی جونز در این فیلم سلحشور پیری را می ماند که همه چیز را از دست رفته می بیند و می داند که کاری از دست کسی بر نمی آید. در عالمی که همه سر در لاک غلفت و بی خیالی کرده اند. کلانتر انگار تنها وجدان بیدار جامعه است. همین روح آگاه است که نمی گذارد آرام بگیرد و افسرده حالی اش برای این است که می بیند در برابر این شر مجسم که دارد قاطی آدم های معمولی زندگی می کند کاری از دستش بر نمی آید. انگار او تنها کسی است که در آن عالم هنوز چیزی به نام روح و احساس دارد.

 

 

پی نوشت :به قول احمد هر کس این فیلم را ببیند و حالش بد نشود باید در انسان بودن خودش شک کند.

 

[...:۱۱:٥۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]