چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦


یا لطیف

 

 

گره ها آن قدر دوام می آورند،که پوسیدگی علاج کوری آن ها می شود.
[...:٦:٠٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

«گاهی فکر می کنم (نعوذبالله) خدا فراموشم کرده می فهمی چی میگم؟

 

اما هنوز امیدوارم،مثه يه گاو شيري هر شب اميدوارم که صبح سينه هام پر از شير باشه!

 

راستی مگه گاو ها رویا هم می بینن؟»

 

 

پی نوشت:آموزش داستان نویسی:خلق داستان دینی در خلال یک گفتگوی این ترنتی!

 

[...:۱٢:٥٢ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

« جوری با مدرسه(تو بخوان دانشگاه) کنار بیایید که مانع تحصیل تان نشود.»

 

 

                                                                مارک تواین

 

 

«برای اینکه یک جاسوس خوب بشی در کنار دید خوب و تیز هوشی باید یک رمانتیک نا امید باشی.»

 

                 

                                                    بخشی از دیالوگ فیلم چوپان خوب

 

 

 

پی نوشت:حکایت خیلی هاست؛از جمله من و رفقام(جمله اول را می گویم).

 

پی نوشت:آهای حمید با تو بودم عزیز دل برادر...

پی نوشت:جمله مارک تواين رو از دست يکی تو همشهری جوان قاپيدم.

[...:۸:۱٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

برای محمد مظفری نژاد

 

چرا داستان می خوانم.

 

دو چیز آدم را تنها می کند

یک.داستان اعم از خواندن یا نوشتن.

دوم.فلسفه اعم از خواندن یا ورزیدن

 

امسال که رفته بودیم ولایت در یکی از خیابان های شهر از جلوی دکه روزنامه فروشی رد می شدم.یاد دوران دبستان افتادم سال سوم یا چهارم ابتدایی بودم.کتاب هایم را از آن جا می گرفتم.همه اش هم یا ژول ورن بود یا ایزاک آسیموف و گاهی  ترجمه های خلاصه شده ی کارهای ارنست همینگوی آنها که کتاب خوان حرفه ای هستند می دانند که کدام سری از کتاب ها رامی گویم.دو تا ترجمه کوتاه هم از کار های اچ جی ولز داشت به اسم مرد نامریی و ماشین زمان که چقدر سر خواندن این آخری کیف می کردم.یک اتاق پذیرایی عریض و طویل داشتیم که همیشه خدا درش بسته بود.مگر زمانی که مهمانی از راه برسد.آن هم سال تا ماه پیدایش نمی شد.اتاق چون درش بسته بود در تابستان ها خنک بود زمستان ها سرد.شده بود معبد کتاب خواندن من،تا خرخره توی رمان ها فرو می رفتم و می خواندم گاهی دوباره وسه باره...می گفتم از جلوی دکه روزنامه فروشی که رد می شدیم یاد دوره های آخری که ازش کتاب خریدم افتادم کلاس پنجم ابتدایی بودم و با پدر رفته بودیم که او روزنامه بخرد صاحب دکه یک سری جدید از قصه های کوتاه شده هزار و یک شب آورده بود اگر یادم مانده باشد چیزی بود به نام داستان های اسحاق موسلی یا چیزی شبیه این،سه جلد خریدم یک نفس خواندمشان.چه شب هایی بود و چه لذتی،کتاب های زیادی خوانده ام لذت بسیاری هم از خواند رمان های متعددی برده ام.اما لذت آن شب ها که راه شب رادیو گوش می دادم و رمان می خواندم هیچ وقت دیگر تکرار نشد...

صالح پرسیده که چرا داستان می خوانید؟وقتی به این سوال فکر می کردم اول به این نتیجه رسیدم که این سوال خودش می تواند موضوع یک کار پژوهشی بشود که از دلش یک کتاب بیرون بیاید به نام لذت خواندن که به بررسی علت های فلسفی و روانشناختی لذت داستان خوانی و داستان سرایی بپردازد.حتی بررسی تاریخی و دینی هم می تواند بخشی از این تحقیق باشد.می دانیم که خداوند اکثر مواقع از داستان و قصه برای صحبت با بندگان اش استفاده می کند و مگر نه اینکه قصه حضرت یوسف با آن اوج و فرود هایش و با آن سبک زیبای روایت گری احسن القصص نامیده می شود...

شاید ابتدا کتاب را پدرم به دستم داد و آن موقع دلیل خواندن کتاب را خوب نمی فهمیدم اما کم کم که جزیی از زندگی ام شده است و نمی توانم از آن دل بکنم.لذتش مثل عادت های دیگری است که آدم های دیگر برای بیرون آمدن از زندگی یکنواخت شان انجام می دهند.یکی درس می دهد یکی ورزش می کند دیگری درس می خواند یکی هم شیفته داستان گویی و داستان خوانی است.البته فرق این آخری با همه عادت ها این است که دنیایی بس شگفت انگیز تر و پیچیده تر از بقیه امور دارد.آن ها که کتاب خوان می شوند اعم از فلسفه یا داستان معمولا ذهنی دارند که مدام در حال صحبت کردن با خودش است یک ذهن شوریده و تشنه که باید یک جوری سیراب اش کرد.یکی برای آرام کردن و سمت و سو دادن به این شور ذهنی به فلسفه روی می آورد و دیگری به داستان و هر کدام البته بالاخره در جایی به همدیگر می رسند...

رمان های یک جور تجربه تازه از زندگی اند. خواندن داستایفسکی،تولستوی،سالینجر،اگزوپری،گراهام گرین،فالکنر،چندلر،کالوینو،پل آستر و همه نویسنده های خوب دنیا هر کدام گشودن پنجره ای تازه و آغاز سفری ذهنی به همراه قهرمان داستان به جایی نو و شگفت انگیز است،ممکن است غمگین بشویم؛مستصل بشویم،مجبور بشویم بجنگیم و حتی شکست بخورم و هزاران تجربه دیگر را که شاید در مدت کوتاه عمر فرصت تجربه آن را نداشته باشیم.شاید برای من و امثال من کتاب خواندن مواجهه با آن صورت شگفت انگیز حقیقت باشد ممکن است در لذت خواندن متوجه حقیقت نباشیم اما لابلای کتاب ها و  رمان ها و شخصیت و آدم ها حقیقت حضور دارد هر چند موتجه اش نیستیم اما از حضورش لذت می بریم و این مایه آرامش من است منی که از واقعیت های ملال آور زندگی خسته شده ام به ادبیات رو می آورم تا شاید کمی واقعیات زندگی را شبیه  به حقیقت ادبیات کنم...

 

 

پی نوشت:انسان ها برای ادامه زندگی نیاز به رویا دارند حداقل رویای یک بهشت ذهنی،داستان خواندن این رویا ها را به ما می دهد...

 

پی نوشت:خيلی رمانتيک شد! 

پی نوشت:ما ادرئک ما تنهایی...

[...:۱٢:٤٤ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

ضیافت های کوچک دوستانه...

 

دست خودمان نیست همدیگر را که می بینیم یا وقتی که از پشت گوشی ها تلفن به هم سلام می کنیم بعد از حرف های تکراری می رویم سراغ سینما.همان سینمای لعنتی دوست داشتنی،به حرف های تکراری که آدم ها دیگر به هم می گویند کاری نداریم سوال اساسی ما این است:تازگی فیلم چی دیدی؟یا فلان فیلم رادیدی؟و خوب این سرآغاز یک گفتگوی طولانی و شاید سر آغاز یک دوستی پایدار،ما ناخواسته سراغ سینما می رویم و همه عشقمان را تقدیم به این پدیده شور انگیز می کنیم.حالا اهمیت ندارد که او شیفته سینمای اروپا است و من شیفته سینمای داستان گو(آمریکایی)،مهم این است که هر بهانه ای که جور شود سر صحبتی باز می کنیم و در مورد سینما حرف می زنیم.من از شباهت بسیار زیاد او با هارولوید می گویم و او شیفته وار خود را به پیتر سلرز شبیه می داند.از صورت بی روح کیتون حرف می زنیم و صحبت را می کشانیم به هال هارتلی که من هیچ فیلمی از او ندیده ام و او قول می دهد برایم یک لیست از کلاسیک های سینمای اروپا بیاورد که در کنارش فیلمی هم از هال هارتلی هست،آدم های ساده... من هم غصه اش می دهم که تازگی دی وی دی هشت و نیم فلینی را گرفته ام.بحث می کشد به فیلم 300 قبل از عید که زنگ زده بود مصرانه با همان غرور برقی های شریف می خواست یک جورهایی من هم وادار کند به واکنش نشان دادن دوست داشت من هم مطلبی بنویسم و من هم قول دادم اما تا فیلم را نبینم چیزی نخواهم نوشت.

سینمای لعنتی،این سر آغاز یک جمله معروف تو کتاب ناتور دشت هم هست جایی که هولدن از دست اون پااندازه تو هتل برای 5 دلار کتک می خورد و ادای ادم های تیر خورده را در می آورد تکرارش می کند«سینمای لعنتی،پدر آدم رو در میاره،شوخی نمی کنم.»

همین ضیافت های کوچک دوستانه است که باعث میشه آدم هنوز ادامه بده هر چند دلایل زیادی هست برای تاب آوردن اما من همیشه از دلایل سهل و ممتنع خوشم می آد،همین ضیافت های کوچک دوستانه بهترین دلیل است...

 

پی نوشت:این سریال رضا عطاران دارد خوب پیش می رود.من که حسابی می خندم شما چطور؟

 

پی نوشت:به شدت به انگلستان علاقه مند شده ام البته از جنبه ادبی و سینمایی اش،گراهام گرین،جوزف کنراد،کانن دویل،آگاتا کریستی،کارول رید،دیوید لین،ریدلی اسکات...بس است یا باز هم اسم ردیف کنم؟

 

پی نوشت:عجب چیز مزخرفی است تعطیلات عید در ایران،تشدید کننده افسردگی است لا مصب!

 

[...:۸:٤٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

مگر چند بار فرصت پیدا می کنیم که به حماقت های زندگی مان بخندیم؟!!

 

 

 

[...:٢:٥٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦

یا لطیف

 

 

وبلاگ نویسی آدم را احمق بار می آورد!

 

 

[...:٧:٤٩ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]