سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

اگر کسی حتی یک فیلم وسترن دیده باشد می داند که فضای این گونه ی سینمایی قابلیت های کمی برای داستان پردازی دارد.و حالا اگر این داستان پردازی بخواهد شاعرانه هم باشد کار دشوار تر خواهد شد. فیلم های وسترن اکثراً دارای دو لوکیشن همیشه ثابت هستند یا در بیابان اتفاق می افتند که می تواند شامل ایستگاه قطار هم باشد و دیگری در شهری که فقط از  دور ردیف خانه های چوبی ساخته شده است. ابزار فیلم ساز در این گونه سینمایی برای داستان سرایی بسیار محدود است. اما این دلیل نمی شود که فیلم های خوبی در این گونه ی سینمایی ساخته نشود.بسیاری از فیلم های محبوب همه ی سال های  سینما را از ابتدا تا کنون فیلم های وسترن تشکیل می دهند و فیلم سازان بزرگی در این گونه ی سینمایی فیلم ساخته اند که سال ها است جز شاهکار های سینمایی به حساب می آیند.

گفتیم که در گونه ی وسترن با مشکل تنوع داستانی روبرو هستیم.همه فیلم های وسترن نقطه دراماتیکشان حول و حوش یک دوئل به وجود می آید،دوئلی که گاه وجه اسطوره ای به خود می گیرد و گاه برای اثبات من  ِ قهرمان ترتیب داده می شود.

اما در میان انبوه فیلم ها وسترنی که ساخته شده است و همه پیرنگ های داستانی شبیه به هم را دنبال می کرده اند استثنایی وجود دارد که علاوه بر اینکه یکی از بهترین های این گونه ی سینمایی به شمار می رود هنوز که هنوز است کسی نتوانسته است شاهکاری مانند آن را خلق کند. فیلمی به نام « محبوبم کلمانتاین».

محبوبم کلمانتاین فیلم عاشقانه ای است که در لوکیشن فیلم های وسترن اتفاق می افتد جایی که همیشه عادت کرده ایم که کابوی ها کثیف و درب و داغان و اسب هایشان را ببینیم آنها  همیشه میان خاک و خل زندگی می کنند و حرف های رکیک می زنند و مشروب می خورند و سر هیچ و پوچ برروی هم اسلحه می کشند و در چنین فضایی است که  فیلمی عاشقانه ساخته شود. فیلمی به غایت پاک و زیبا.و این ها رخ نمی دهد مگر با حضور کارگردانی به نام «جان فورد» کارگردانی که اولین ویژگی اش این است که سلیم النفس است و دیگر اینکه به شدت آمریکایی است این دو ویژگی کافی است تا کسی در فیلم سازی نابغه باشد.

می توانستم ویژگی های دیگر هم برای نابغه بودن جان فورد ذکر کنم اما وقتی با اثری هم چون «محبوبم کلمنتاین» روبرو می شوم،نا خود آگاه تنها این ویژگی خالق آن مرا جذب می کند.«محبوبم کلمانتاین» یک عاشقانه ی پاک است.در سینما فیلم های زیادی ساخته شده است که محوریت اصلی آن عشق میان دو انسان است اما اکثریت قریب به اتفاق آنها در سطح حرکت کرده اند و هرگز راهی به عمق روابط انسانی پیدا نکرده اند.با پیشرفت شگفت انگیز سینما و حریص تر شدن آدم ها شاهد این هستیم که این روزها هر فیلمی را با بازیگران خوش چهره و محوریت جنسیت  با نام عاشقانه به تماشاگران سینما قالب می کنند.اما باز هم می گویم که محبوبم کلمانتاین در این میان استثنایی است.فیلمی که در فضایی واقع گرایانه با شخصیت هایی اسطوره ای آفریده می شود. داستان فیلم در یکی از شهر های کوچک غرب وحشی اتفاق می می افتد.

وایات ارپ که روزگاری کلانتر بوده است و حالا به گله داری مشغول است همراه برادرانش به شهر تومبستون نزدیک می شوند. دریکی از شب ها که سه برادر به شهر رفته اند و یکی از آنها تنها کنار گله مانده است توسط ناشناسانی کشته می شود و وایات ارپ مجبور می شود برای یافتن قاتل کوچکترین برادرش دوباره در قالب کلانتر شهر فرو رود. شهری که آدم های گردن کلفت زیادی دارد.یکی از آنها داک هالیدی است. دکتر هفت تیر کشی که شخصیت کلبی مسلک دارد و از همان ابتدا در کنار کشمکشی که بین او  وایات ارپ وجود دارد کم کم صمیمیتی بین آنها شکل می گیرد. البته با ورود کلمنتاین کارتر به شهر که در جستجوی داک هالیدی است.کشمکشی تازه میان داک و وایات شکل می گیرد.کلمنتاین پرستاری است که زمانی عاشق داک هالیدی بوده  و حالا در پی او آمده است اما داک هالیدی حالا دکتری است سر خورده که کلمانتاین را از خود می راند.در طرف دیگر قصه وایات ارپ قرار دارد همان قهرمان اسطوره ای و پاک فیلم های جان فورد که عاشق شده است اما هرگز فرصت نمی یابد این عشق به کلمنتاین را بروز دهد. چنین داستان عاشقانه ای بیشترین فرصت را به کارگردان می دهد تا جای جای فیلمش را به عشاق فیلمش تقدیم کند همان کاری که به عنوان مثال به شکل افراطی در فیلمی مانند تایتانیک می بینیم.اما اینجا در «محبوبم کلمنتاین» عشاق فیلم فقط در دو سکانس،یکی سکانس رقص در کلیسا و دیگری سکانس شاهکار ِپایانی در کنار هم هستند. و این برگ برنده کار جان فورد هستند.

چه در ادبیات و چه در سینما استادانی هستند که یک اصل کلی را  در آثارشان به کار می بندند و آن ایجاد فضایی است که تماشاگر یا خواننده در هنگام تماشای فیلم و یا خواندن کتاب تخیل خود را هم به کار بیندازند و در مدت همراهی اثر با شخصیت ها زندگی کنند برای رسیدن به چنین امری آنها از نشان دادن همه جزئیات طفره می روند. جان فورد در «محبوبم کلمانتاین» به جای نشان دادن ابراز عشق وایات ارپ به کلمانتاین این دور را از هم دور نگه می دارد و فقط با دیالوگ ها یا زبان تصویری است که وجود چنین علاقه ای را نشان می دهد.علاقه ای که به خاطر حضور شخصیت اسطوره ای وایات ارپ همیشه کتمان می شود.و جز در چند دیالوگ کوتاه مجال بروز نمی یابد...

در پایان می خواهم نوشته ام را با دیالوگ های سکانس پایانی فیلم تمام کنم.شاید انگیزه ای برای تماشا یا حداقل خواندن فیلمنامه اش* بشود.

وایات به سمت جایی می رود که کلمنتاین ایستاده است.نمای متوسط کلمانتاین.وایات وارد قاب می شود.روبروی هم می ایستند.

کلمنتاین:خیلی چیز ها بود که می خواستم بگم...حالا هیچ کدامش مناسب نیست.

وایات:بله خانم،من...آره می دونم[مکث می کند]شهردار می گه شما ممکنه مدتی اینجا بمانید و شاید کمک کنید که مدرسه ای راه بیفته.

کلمنتاین:بله،من مدیر تازه مدرسه هستم.

وایات:این خیلی عالیه،خانم.من و مورگ داریم می ریم دیدن پدرم،که ماجرا را برایش بگوییم.شاید دوباره بیام طرف شرق،گله ای بخرم شاید هم سری به این جا بزنم.

کلمنتاین:[با نشانه ای از اشتیاق]به مدرسه هم سر می زنی؟

وایات: بله خانم،حتما سر می زنم.[تعلل می کند بعد خم می شود و آرام گونه کلمنتاین را می بوسد.]خداحافظ خانم.

بر می گردیم به نمای متوسط این دو که روبروی هم ایستاده اند.وایات با او دس می دهد.

کلمنتاین:خداحافظ.[وایات برمی گردد و از قاب خارج می شود]

نمای دور وایات که سوار اسبش می شود.کلمنتاین را نگاه می کند و لبخند می زند.

وایات:خانم،من عاشق این اسمم.کلمنتاین[کلاهش را به احترام بالا می برد.]

 

*«محبوبم کلمنتاین» ترجمه حمید رضا منتظری.نشر نی.قیمت1250تومان.

 

 

پی نوشت:نمی دانم واقعا نمی دانم انگیزه نوشتن این همه در مورد فیلمی که دوستش می دارم چیست؟شاید برای خواننده ها می نویسم،شاید برای ارضا شدن حس تفاخر می نویسم.شاید هم برای دلم می نویسم.احتمالا تو کوتوله عزیز فکر می کنی که من این سیاهه را برای ارضا شدن حس تفاخرم یا هر ادای کوفتی ِ دیگر روشنفکری می نویسم.اما باور کن اگر همین وقتی را که صرف نوشتن این مطلب کرده بودم را صرف نوشتن مطلبی در مورد یک کتاب یا یک فیلم در پیت ایرانی می کردم به ازای هر کلمه کلی کاسب بودم.باورکن که خیالم هم از بابت حق التالیف ام راحت است.اما مرده شور هر چه پول است ببرند.تو را به خدا کوتوله بودن را کنار بگذار کمی قد بکش.من این را نه برای تو خواننده محترم می نویسم که دغدغه اش خلاصه می شود:لای کتاب های صد من یه غاز مهندسی  و سیاست و زن و این حرف ها نه حتی  برای وبگردی خواننده های بی کار ...این ها را برای خودم می نویسم،برای دلم و برای تک و توک دوستان دور و نزدیکم که به یک پدیده مشترک عشق می ورزیم که آن هم سینما است.

 

[...:۱٠:۱٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥

 یا لطیف

 

برای حمید روزی طلب

 

این روزها که میان هیاهوی زندگی حتی خودم را هم فراموش می کنم،تنها جایی که می توانم ذره ای قرار بگیرم،آغوش مادر بزرگ است.نمی دانید چه صفایی دارد،صبح ها با دعای مادر بزرگ بیدار شدن و توی رختخواب صدای دعا کردن اش را شنیدن و منتظر ماندن تا اینکه اسم تو را هم میان دعاهایش صدا بزند این موقع ها یادت می افتد،هنوز کسی آن بالا هست که دوستت دارد.

روانشناسان شاید این حس غریب را و این آرامش در کنار مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها ربط دهند به بازیابی ریشه های گذشته واحساس غم غربت نسبت به پایان کودکی،اما اینها اصلا مهم نیست،مهم بودن ِ در کنار مادری است  که هر چند استخوان هایش رمق سال های دور را ندارد هر چند که مرض ِ قند گوشت و استخوانش کرده است اما هنوز قدرخوبی را خوب می داند. در ذهن او هنوز این اصل پا برجاست که خوبی همیشه ماندگار و ماندنی است و بدی هر چقدر هم که میدان داری کند و گردن کشی آخر یک روز پته اش روی آب می آید.آغوش مادر بزرگ یادم می اندازد که هنوز کسانی هستند که یادمان بیاورند که دنیا زمانی جای بهتری بوده است.حداقل بهتر از حالا...

 

 

پی نوشت:حمید جان تسلیت...

 

    غم کهن به می سال خورده دفع کنید              که تخم خوش دلی این است،پیر دهقان گفت

 

[...:۱۱:۳٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

 

«آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند...»

 

 

 

 پی نوشت: بهترين توصيفی است که از حمله مغول خوانده ام.

[...:۱۱:۳۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥

 یا لطیف

 

 

How do you write women so well?

 

- I think of a man.

And I take away reason and accountability

 

 

[...:۱٢:٥۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

 یا لطیف

 

 

زمانی نه خیلی دور...من و تو جایی دیگری بوده ایم...

 

 

گذر از دوشيزگی به بانويی مرحله ای خطير است. آنها در خانه ای نو چه می کنند؟ روابطشان با علفهای خودرو و مارها چگونه است؟ آنها با چيزی کيهانی در آميخته بودند. اما روزی می رسد که زن، در دوشيزه بيدار می شود. دوشيزه رويای مردی را می پردازد که سزاوار نوزده ای باشد. نخستين بار ديدگانی چنين تيز بين، خطا می کنند و او را به رنگهای زيبا تابان می نمايند. آن ابله اگر قافيه  را ببافد شاعرش می انگارند. او موش خرما دوست دارد. می پندارند که به اعتماد افعيها که زير ميز ميان پاهای او کمر می جنبانند به خود می بالد. دل خود را که باغی خودرو است به او که جز حاصل کار باغبانان را نمی پسندد می سپارند و آن نادان، پريزاد ما را به کنيزی می برد.

                                                                                                     زمين انسانها

 

پی نوشت:علی قبول پايان بندی ِ «طلوع ابدی يک ذهن پاک»غير واقعی از کار در آمده. 

 

[...:٩:٥٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥
[...:۱٢:٢۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

                   اصالت شکست

 

 

ادامه بده دوست عزیزم،بالاخره یک روز موفق خواهی شد مطمئنم!

 

 

[...:۱٢:۱٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥

یالطیف

 

عکس های قدیمی را دوست دارم.عکس هایی که حال رنگ و رویشان سال به سال زرد تر می شوند بعضی هاشان فقط چند ماه از خودم کوچکتر هستند. بعضی هاشان هم یادشان هست که کی گرفته شده اند برای اینکه مادر پشت بعضی عکس ها چیزی نوشته مثلا 6 ماهگی وقتی تازه می تواند بنشیند.آدم های داخل عکس ها ،بچه های داخل عکس ها،خنده هایشان، گاه بغض هایشان،حالا بعد از این همه سال برایم حکم بهشت را دارند.یک جای خیلی دور که دیگر هیچ وقت گذرم به آن طرف ها نمی افتد. زردی عکس های قدیمی از حسرت است،حسرت آدم هایی که فکر می کنند که ای کاش می توانستند به همان روزهای خوش گذشته برگردند.جنس این حسرت ها از همین حسرت های دم دستی بی مایه امروز نیستند که حکم آب نبات چوبی داشته باشند.گاهی به این حسرت می گویند معصومیت از دست رفته.شاید زردی آدم های داخل عکس ها به خاطر معصومیتی است که بعد از این همه سال از دست داده اند...شاید...

 

[...:۱:٢۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥

یالطیف

 

کدام  گزینه،به عنوان ترکیب ِدرستی در زبان فارسی به کار می رود؟

 

گزینه الف:رایحه خوش خدمت

 

گزینه ب:رایحه خوش قلیان

 

گزینه ج:رایحه خوش سیاهی

 گزینه د :رایحه خوش ریا

[...:۱۱:٤۱ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥

یالطیف

 

 

از ما که گذشت،اما تو قدر خودت را بدان...

 

 

 

پی نوشت:سکوت،کتمان،کتاب،من این سه کلمه را دوست دارم.

 

پی نوشت: آنچه از آن توست روزی به دست تو خواهد رسید،دیر یا زود...

 

پی نوشت:از همه دنیا همین کتاب ها برای ام مانده است،از جان آنها چه می خواهی؟؟!

 

[...:٥:۱٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

در این روزهای سخت ِ ادامه کنارم بوده است،تو انگار کن که رفيق است...شاید برادر...شاید خود ِ خودم است...دوستش دارم خیلی زیاد و حالا تو دنبال دلیلش بگرد!ساده است،بی ریا است و از همه مهم تر اینکه بی ادعا است.با او می شود دنیا را به توبره کشید حتی همان دنیای پست قبل را!!

حالا بعد از مدت ها که سرش خلوت شده است و وبلاگ اش را قلمی کرده است.حیف این قلم نیست که ننویسد؟!

 

 

پی نوشت: خانه او فیلم آخر اسکورسیزی را دیدیم.شاهکار است از دستتان نرود...

 

[...:۱٢:٢٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱٠ آذر ۱۳۸٥

یالطیف

ای کاش می شد امید وار بود.یا حداقل امیدوارانه به آینده نگاه کرد.ای کاش می شد به آن جوهر زندگی که هر روز خدا باید سر کشید یک جوری رسید!ای کاش می شد از این رخوت های خمار گونه یک جوری رها شد. اما هیچ راهی وجود ندارد. احتمالا این حالم از روزهای سرد و غروب های دلگیر پاییز ناشی می شود یا شاید به خاطر بی کاری است یا حتی شاید... شاید به این چیزی که می نویسم فردا صبحی بخندم اما حال و برای حال های شبیه به این که گاه به گاه دچارش می شوم،چه باید کرد؟یک جای کار عیب دارد.یک جای کار که نمی دانم کجاست می لنگد.درست است که باید حواست جمع باشد که «دنیا همیشه این طور نمی ماند».اما از آن موقعی که من یادم می آید دنیا همیشه همین طور بوده است،«دنیایی که به کام پفیوزان است».





پی نوشت: چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی        بخنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری

 

 

 

 

[...:۱:٤٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

«با دوست عزیزی خدمت یکی از اساتید رسیده بودیم. استاد از آن‌هایی بود که « میشل فوکو» را درک کرده بود. کوله‌بارش پر بود از حرفهای گنده روشنفکری و این حرفها… دوست عزیز با استاد بر سر مسائل عراق و نقشه‌های آمریکا در این کشور و نقش ایران در این زمینه بحث می‌کردند . استاد برای توضیح نظراتش دست به کار نقشه‌ها شد و خیلی بحث شد. وقتی با این دوست عزیز از اتاق استاد خارج شدیم دوستم رو به من گفت استاد مثل تو از لای برگ‌های کتاب‌هایش به دنیا نگاه می‌کند…. باز این دوست عزیز بهم یادآوری کرد عشق را توی زندگی، توی جریان زندگی، نه از لای چیزهایی که از بر کرده‌ای ببین. و بعد کتاب «مترجم دردها» را معرفی کرد از نویسنده جوان هندی‌تبار مقیم ینگه دنیا … هر قصه مترجم دردها بریده‌ای از زندگی همه‌ی ماست. زندگی‌هایی که در آن اتفاق مهمی رخ نمی‌دهد و در اوج همین روزمرگی‌هاست که لاهیری سراغ نقاط عادی اما به شدت جذاب زندگی آدم‌های معمولی می‌رود. آدم‌های معمولی که همه رازها و دردهایی کهنه دارند که یا دنبال مترجمی می‌گردند تا آن راز را برایش فاش کنند یا به دست نویسنده بسپارند تا برای تو بنویسد و تو بخوانی.نگاهی کاملا رئال و گاهی اوقات بی‌رحم اما نه به بی‌رحمی یک نویسنده‌ی سرگشته که جز سیاه نوشتن کار دیگری بلد نیست. یک نگاه دقیق به تمام جزئیات زندگی آدم‌های معمولی»

پی نوشت: خواندن یادداشت های قدیمی درجایی که اصلا انتظارش را نداری خیلی مزه می دهد.

 

 

 

 

[...:٢:٠۸ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳۸٥

یالطیف 

ای روزهای سخت ادامه 

 

 

پی نوشت:این روزها به نقش یهودا فکر می کنم.به فلسفه خیانت!!

پی نوشت: به زودی در این وبلاگ مجموعه نوشتاری با نام «عاشقانه های آرام»با نگاهی به عاشقانه های سینما آغاز خواهد شد.فعلا چند فیلمی که در نظر دارم این ها هستند

1 ــ Talk to her

2 ــ Doctor Zhivago

3 ــForrest gump

 

4ــ Falling in love

5 ــ Notting hill

پی نوشت:کازابلانکا هم بماند برای وقتی بزرگ تر شدم

 

 

 

 

[...:۱٢:٤٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۳ آذر ۱۳۸٥

یالطیف

 

 

همنوا با درد مردمان سرزمین اش

 

 در روزهایی که سینمای ایران آشفته بازاری را می ماند که در آن همه جور جنسی یافت می شود ساخته شدن فیلم هایی مانند «میم مثل مادر» را باید به حساب اتفاق گذاشت. اتفاق خوشایندی که درست در زمانی رخ می دهد که تقریبا سینمای جنگ ما هم به تبع جریان اصلی سینما دچار رخوت و تنبلی شده است و قبل از هر موضوعی این اتفاق را باید به حساب حضور کارگردان فیلم یعنی رسول ملاقلی پور گذاشت. فیلمسازی که کارگردانی را نه در محیط آکادمیک بلکه در متن سینمای ایران و پس از انقلاب و در روزهای جنگ آموخته است و آنقدر دست به تجربه های متفاوت زده است که حالا بعد از این سال ها کم کم دارد سبک مخصوص فیلمسازی خود را پیدا می کند.اگر به کارنامه سینمایی رسول ملاقلی پور نگاه کنید ،متوجه خواهید شد که او با ساخت هر فیلمی دست به یک تجربه تازه زده است از «جنون» که اثری روانشناسانه است تا «پناهنده»که ساختاری اکشن دارد تا شاهکار هایی چون «هیوا» و «سفر به چزابه» که تجربه هایی سورئالیستی در سینمای جنگ ماهستند و در ضمن  تم  مورد علاقه خود ملاقلی پور هم هست.

و حالا ملاقلی پور با فیلم« میم مثل مادر » دست به تجربه تازه ای در فعالیت های سینمایی خود زده است. فیلمی که مهمترین ویژگی های  آن دردمندی و احساس است.احساسی که بر خلاف دیگر ملودرام های مرسوم سینمای ایران که به ساختار فیلم های هندی نزدیک می شوند و آن قدر رقیق الاحساس و تو خالی  ساخته می شوند که نوعی توهین به تماشاگر به حساب می آیند.اما فیلم ملاقلی پور با انتخاب آدم های حاشیه جنگ و وارد شدن به زندگی هاشان و تلخی ها و سختی های زندگی شان بر روی احساس تماشاگرش دست می گذارد و نه با ریاکاری بلکه با صداقت و دردمندانه  می خواهد که با قهرمان های گم نامش همراه شویم و تمام تلاشش را می کند تا تماشاگر برای لحظاتی از نزدیک در متن همه این سختی ها قرار بگیرد.

اگر از دید یک کارشناس سینما به تماشای فیلم بنشینیم ممکن است در همان 5 دقیقه اول دفتر یادداشتمان را بیرون بیاوریم و تمام نکته های منفی فیلم را یادداشت کنیم تا بعدا در یک نقد کوبنده به حساب چنین کاگردان جسوری برسیم. اما رسول ملاقلی پور همه این ها را می دانسته و چنین ساختاری را برای فیلمش برگزیده است. ممکن است از دید چند منتقد سینما و طرفدارانشان فیلم چندین و چند مشکل اساسی داشته باشد اما همین که توانسته داستانش را راحت تعریف کند و برای ساعتی نه تنها تماشاگر را راضی نگه دارد بلکه او را خواسته یا ناخواسته وادار به تفکر کرده است باید به ملاقلی پور تبریک گفت.

فیلم ملاقلی پور نشان می دهد بدون معجزه های دم دستی و ادا اطوار در آوردن و فقط به مدد روایت ساده زندگی مردمان ایرانی می توان فیلم معنوی ساخت. می توان فیلم جنگی ساخت و شعار نداد و از هیچ کدام از مواضع و ارزش ها کوتاه نیامد.می توان فیلم تماشاگر پسند ساخت اما به دام کلیشه و فیلم فارسی نیفتاد.و در نهایت از پس فیلم می توان هنرمندی را دید که با خلق اثر هنرمندانه اش سعی کرده است تا کمی با درد های مردمان سرزمین اش هم نوا شود.

فیلم ملاقلی پور خیلی حرف برای گفتن دارد و البته مخاطب بیشتر این حرف ها علاوه بر تماشاگران متولیان فرهنگی این مرز و بوم هم هستند. ساخته شدن فیلمی مانند «میم مثل مادر» نشان می دهد که اگر بستر مناسب و نگاه درست به سینمای ایران وجو داشته باشد و از برخورد های سیاسی و کج سلیقه گی ها کمی صرف نظر شود می توانیم شاهد ساخته شدن آثار ارزشمندی شبیه میم مثل مادر هم بود.

 

 

 

[...:۱٠:۱٦ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥

یا لطیف

 

«امروز در این شهر چو من یاری نی

آورده به بازار و خریداری نی

آن کس که خریدار، بدو رایم نی

وانکس که بدو رای، خریدارم نی»

 

                                           شعر منسوب به ابو سعید ابوالخیر

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:فرهاد با این چند بیت چه غوغایی می کند.شنیده اید؟

[...:٧:٤٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]