دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

«می فهمم لنی،بخواب،بخواب،عزیزم.بخواب طفلک نازم.من هیچ وقت تو رو نمی ذارم برم.هیچ وقت.تویی که اول منو می ذاری و میری ،نترس،بخواب بچه نازم.»

 

 

 

پی نوشت: مرگ ِ اسب ِ سفید ِ وحشی...

 

پی نوشت:جاهایی هست،که برف به قدری پاک و درخشان است. که آدمی بار بیگانگی را از یاد می برد و به کسی یا چیزی احساس نزدیکی می کند.

 

پی نوشت: سعديا گر بکند سيل فنا خانه دل...دل قوی دار...

 

[...:٥:٤۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

تمام دارایی من همین کلمات است همین ها که ساده نوشته می شوند،ساده خوانده می شوند و حتی ساده فراموش می شوند.تمام دارایی من همین کلمات است که یا می خوانمشان یا می نویسمشان. تمام زندگی مرا همین کلمات ساده ساخته اند.همین ها که سیاه اند و با اکراه کنار هم نشسته اند. همین ها که شما هم مانند من بارها و بارها خوانده اید و هر بار لابلای سیاهی ها شان مرغ جانتان تا نمی دانم کجا پرواز کرده است.از همه دنیا بعد از این همه خستگی میان این برهوت تنهایی  تنها همین اشکال کوچک سیاه هستند که برایم باقی مانده اند. لای کتاب های شعر لای داستان های بارها خوانده شده،تنها همین ها باقی مانده است،پس بگذار کنار همین کلمات این کتاب های رنگ و رو رفته باقی بمانم...

 

  من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

                                                          تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

 

 

پی نوشت:ما می توانستیم آدم های معمولی باشیم،بی خبر و راحت و آسوده،می توانستیم سر در آخور دنیا راحت تا ته قصه برویم یا شاید نهایتش گوشه طویله شکم هایمان را از زور ِ باد یونجه می ترکاندیم.اما ما،من و تو یا هر کسی که سر کرد توی آخور کتاب ها،مزه کتاب های تازه خوانده اش آن قدر زیر دهانش مزه کرد که خیال برش داشت می تواند کاری کند،خیال کرد می تواند بعضی زندگی ها را به قصه های جن و پری  نزدیک کند،خیال کرد می شود با همین کلمات ساده به جنگ یونجه زار برود هزار خیال جور واجور  می کرد اما همه اش خواب بود. خوابی میان خواب دیگر...برای او حالا فقط کتاب خانه اش مانده است و کتاب های نیمه تمام نخوانده اش.تنها کاری که از یک دیوانه کتاب بر می آید سر کردن با همین کتاب هاست.پس بگذار راحت و آسوده کنار کتاب ها بمانم...

 

 

پی نوشت: علی یادت هست یک بار نوشتی که« همین کتاب ها ما را دیوانه کرد». حالا بیا و ببین در این کهنه روزگار بیست و سه سالگی هنوز دچار جنونم!!

 

[...:۱٢:٠۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ٢٦ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

 

 

 

نوشتن انواع نامه های عاشقانه در زمینه های:

 

1 ــ آغاز روابط

2 ــ تحکیم روابط

3 ــ حل اختلافات(تضمینی بدون منت کشی)

4 ــ خداحافظی طولانی(100% فراموشی)

5 ــ بازگشت به دوران مهر ورزی(با امکانات استثنایی)

و...پذیرفته می شود.

 

لیست خدمات طلایی:

سه بیت شعر رایگان

بیش از سه بیت به ازای هر بیت 200 تومان به حق الزحمه افزوده می شود.

شعرای سنتی:حافظ،سعدی،مولانا،عراقی،بابا طاهرو ه الف سایه و...

شعرای معاصر:فریدون مشیری،حمید مصدق،سید علی صالحی و...

آثار منثور: با نگاهی به آثار نادر ابراهیمی ،جبران خلیل جبران،کریستین بوبن و ...

 

 

«دانشجویان به علت استحکام و رشد روابط آکادمیک از تخفیف 20% بهره خواهند برد»

 

 

«خاطرات خود را با ما ماندگار کنید»

 






[...:۳:۱۱ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

...

هفت سالم باشد،برف باریده باشد و تو دستم را بگیری و با هم از میان امامزاده و چنار های بلندش بگذریم و تو کنار قبر برادرجوانت تند تند لب بجنبانی و من زل بزنم به دهانت و بخاری که توی هوا گم می شود...

ای کاش یک شب به خواب هفت سالگی برگردم و دیگر بازنگردم.

 

[...:۱:٤٢ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥

يا لطيف

  نهايت تمامی نيرو ها پيوستن است....پيوستن....

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعور نور....

[...:٤:٢۳ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٥

يا لطيف

ديگر فريب هم به سرابم نمي برد...

 

[...:٤:۱٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

قرار های ملاقات که یادت هست؟فقط قرارش را گذاشته ایم نه سال،نه روز،نه ساعت آن را نشان نکرده ایم،چون اصلا نیازی به این حرف ها نیست،ما تن به ملاقات های نا خواسته داده ایم.از همین هایی که ممکن است پشت یک چراغ قرمز اتفاق بیفتد.

من اصلا آماده این ملاقات نیستم،شاید تو هم نباشی،چه فکر مضحکی خواهد بود بعد از هفت سال دو باره دو آشنای قدیمی همدیگر را کنار خیابان ببینند،از آن حوادثی است که روزانه برای هر کدام از ما بسیار اتفاق می افتد ما از کنار آدم هایی می گذرم که شاید تا آخر عمرم هم نتوانیم دوباره ببینیم شان،اما از کنار هم می گذریم نگاهی رد و بدل می شود و همه چیز تمام شده است.خدا نگه دار تا ابدیت. به همین سادگی!

بعد از هفت سال ما خیلی فرق کرده ایم،آن روز های خوش جوانی گذشته است،به سی سالگی رسیده ایم،ما هنوز جوان هستیم اما چشمها،خط های پیشانی نشان می دهد که چه روز هایی را پشت سر گذاشته ایم.حالا هم عجله داریم،هم خسته ایم،جوان که بودیم فقط عجله بود و عجله،اما حالا عجول هستیم و خسته،نمی شود این را کتمان کرد.وقتی چشم هایمان توی خیابان دنبال اتوبوس و تاکسی دو دو می زند می فهمیم که چقدر در زندگی فرو رفته ایم. ساعت جزیی جدایی ناپذیر دنیای ما شده است،حقوق،دسته چک،قسط های ماهانه،روغن موتور ماشین و ... این ها حالا هم دم روزهای ما شده اند.تلفن ها مدام زنگ می زنند،آدم هایی،پی ِ ما می گردند نه برای اینکه دل شان برای ما تنگ شده باشد،آنها نیازی دارند،که پی ِ ما می گردند.این را می توان از تعارف های بی حالت صدای پشت تلفن فهمید،اما ما یاد گرفته ایم که خودمان را عادت بدهیم به شنیدن این تعارف ها و برای هر کدام شان لذتی تعریف کرده ایم،ما به این لذت های ناچیز عادت کرده ایم.اصلا بگذار مقدمه نبافم،ما به زندگی عادت کرده ایم.

پس باید قبول کنی که ما آدم های زمینی اصلا برای دیدار های کهکشانی آماده نیستیم،ملاقات های زمینی مربوط به مختصات ماست ما به آن خو گرفته ایم،این ملاقات ها به سادگی جواب یک تلفن را دادن،برای ما اتفاق می افتد.اما امان از دیدار های کهکشانی،دیدار هایی که از راه های آسمانی به دست ما برسند ما را می ترسانند،قلب ها مان را به تپش وا می دارند،سکوت را جای هیاهو می نشانند،ما را وادار به ایستادن می کنند.این شدت ضربان قلب برای همه ما ضرر دارد.اما دست ما نیست،این حس مشترک از یک جای دیگر می آید.نمی توانیم کنترلش کنیم.

وحالا من و تو بعد از هفت سال به دیدار هم نائل شده ایم.چه کاری می توانیم بکنیم،از کنار هم بگذریم،بدون اینکه اتفاقی بیفتد؟می توانیم صبر کنیم و سلام و احوال پرسی...

ما فرصت نداریم،وقت کم است،باران هم هر لحظه ممکن است که ببارد.جلوی بازار فرش عباسی هم دیگر را دیده ایم،فقط به هم سلام کرده ایم و از کنار هم رد شده ایم،اما یک چیز قدم هایمان را سنگین کرده است،من همان جا ایستاده ام تو اما چند قدم رفته ایستاده ای و بر گشته ای،گفتم که این تپش قلب برای سن ما زیادی سنگین است،آشنایان قدیمی همدیگر را باز یافته اند.بر گشته ای لبخند تعجب مان یعنی اینکه واقعا چیزی میان سیکل تکراری زندگی از آسمان رسیده است که ما را وادار به ایستادن کرده است.اما این دیوار پیر هفت ساله را که نمی توان با یک سلام و لبخند ویران کرد.می توان؟

از حال و احوال هم می پرسیم و هر کدام چیزی می گوییم فراخور ِآن وقت ِ تنگ،روزگار تو بد نیست،من هم،از کار،ادامه تحصیل،دانشکده و دوستان مشترک حرف می زنیم که خبری ازشان نداریم،دیوار هفت ساله کار خودش را کرده است،ما بیشتر از این نمی توانیم طاقت بیاوریم،حالا از دیوار هفت ساله هم که بگذریم،رفتن به حریم علاقه هم میوه ممنوعه روزگار ماست.من می دانم که تو تنها هستی،تو هم فکر می کنی که کانون گرمی شب ها انتظار مرا می کشد،بگذار این طور فکر کنیم،تو که خودت بهتر می دانی که چشم هاحرف راست می زنند.ما هنوز تنها هستیم.اما دیگر فرصت ها از دست رفته است.فرصت ها از دست رفته است،دیوار هفت ساله،حریم علاقه،همه این ها کم کم محو می شود زندگی دارد از راه می رسد و ما باید خودمان را آماده رفتن کنیم.

حالا موقع رفتن که می شود بگذار این را بخوانم.

حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

دیدار های آسمانی همین طور تمام می شود.حالا تو هی بگرد و پیاده روی پشت سرت را نگاه کن،خبری نیست،یادت نرفته که تو ایستاده گاهی از خستگی خوابت می برد. این هم از همان خواب های سبک بعد از ظهر بوده است.فراموشش کن.

 

 

 

[...:۱۱:۳٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥

یا لطیف

 

«چاقو را توی سینه اش فرو می کنم یک لحظه صدای نفس هایش قطع می شود قدرت دستهایش هم؛ نفسهایش خس خس می کند و بالا می آید به سرفه می افتد سرفه که می کند خون می پاشد روی صورتم هرم نفس هایش با بوی خون در هم می شوند. دسته صدفی را بیشتر توی سینه اش فرو می کنم. گرمی خون روی دستهایم راه می گیرد. دستهایش دیگر رمقی ندارد. چاقو را که بیرون می کشم آهی می کشد روی زانو هایش می افتد. عقب عقب می روم نور ماشین راه می گیرد روی قطره های خونی که روی برف ریخته است و به صورتش نگاه می کنم . هنوز هن هن نفس هایش تمام نشده روی برف ها ولو می شود. ماشین رد می شود. چاقو  هنوز توی دستهایم است، کوچه باغ ساکت است،مزه خون ته گلویم مانده است فقط صدای جوب آب کنار چنار ها را می شنوم می روم کنار چنار ها عق می زنم...»

 

[...:۱۱:۳٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥

 یا لطیف

 

 

السلام علیک السلطان ابا الحسن یا علی بن موسی الرضا...

بچه ای را فرض کن چهار و پنج ساله نه بزرگتر نه کوچکتر نهایت شیرینی کودکی کجاست فرض کن کودکی آنجا ایستاده باشد. همراه پدر وارد حرم می شود. جیغ می زند و می دود میان کبوتر ها، می خندد. خسته می شود، لپ هایش سرخ می شود. می آید کنار رواق روی پای پدر می نشیند،برای پدر شیرینی می کند اما پدر اصلا توی حال و هوای خودش نیست. بچه راه می افتد میان حرم و از پدر دور می شود. تا جایی که می فهمد دیگر پدر را نمی بیند. دل کوچکش می ریزد. بغضش می گیرد. تمام وجودش می لرزد. این همه ترس برای کودکی خیلی زیاد است. دیگر نمی تواند بغضش را نگه دارد می زند زیر گریه، به پهنای صورت دانه دانه اشک می ریزد...

تو نگران بچه نباش پیدا می شود خود صاحب خانه پیدایش می کند، مطمئن باش پدرش دوباره وقتی آب خنک می پاشد به صورتش تا اشک هایش را بشورد دل کودک حسابی آرام است...

می ماند من که آرزو به دلم مانده است که یک بار مثل آن بچه توی حرم گم بشوم، همان جور که ته دلم می لرزد و  هول تنهایی و بی کسی سراغم آمده است برای آقا گریه کنم...به پهنای صورت... دانه دانه اشک بریزم...

 

دانی که چیست دولت،دیدار یار دیدن         در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آســـان بود ولیـکن         از دوستان جانی مشکل توان بریدن

 

پی نوشت: می رویم مشهد، بی خیال...

 

پی نوشت:نوشته بود « بايد به پای باقی‌مانده‌ی همه‌ی علاقه‌های احمقانه٬ اعم از معلوم و مجهول سنگی بست و به دريا افکند...»

 

 

[...:٥:۳۳ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]