یا لطیف
سامورایی فیلم تنهایی است. تعبیر دیگری برای این فیلم نمی توان یافت!شاید در گونه گنگستری یا حتی نوآر جای بگیرد اما یک شاهکار خودش تعیین می کند که چگونه تعبیر بشود. فیلم داستان تنهایی است. تنهایی آدمی که در کار خود حرفه ای است و اصول خودش را برای زندگی تعریف کرده است برخلاف بقیه آدم ها که زندگی برایشان امورشان را تعریف می کند. شاید بهترین نام برای این فیلم همین سامورایی باشد. سامورایی ها انسان های تنها و خشنی بودند که در سلوک شخصی خود به مقام می رسیدند و جانشان چندان ارزشی نداشت مهم اصول و مرام سامورایی بود.جف کاستلو با بازی افسون گرانه آلن دلون نیز در شمایل همان سامورایی فرو می رود امااینجا دیگر ژاپن نیست . پاریس همیشه ابری و دلگیر است که همه آدم هایش سر در آخور دنیا کرده اند. و تنها جف کاستلو است که از این روزمرگی و خفگی به ستوه آمده است شبیه همان پرنده ای که در اتاقش نگه می دارد و دریکی از نماهای پایانی فیم می بینیم که از قفسش به تنگ آمده است. جف کاستلو انسان پاکی است هر چند آدمکش قهاری است.البته توی جهان اسطوره ها یکی از ارزشهای قهرمانان همین آدمکشی است .که باید طبق اصول و به درستی انجام گیرد. جف کاستلو مثل همه قهرمانان اسطوره ای یک پاشنه آشیل دارد او نمی داند که در سرنوشت محتوم یک قهرمان دل بستن به کسی مانند افتادن یک تیله در سراشیبی تند و تیز است.
اما او دل می بند تا شاید این روزهای خاکستری پاریس را پایانی باشد. اما تقدیر چیز دیگری را برای او در نظر گرفته است. وقتی موجودی اسطوره ای در دنیای آدم های خاکستری و کوتوله عاشق شود. محبوب اولین کسی است که به آدمی خیانت می کند. او به دختری دل بسته که در دار و دسته دشمنان او قرار دارند. سامورایی وقتی این را در می یابد دیگر امیدی به ادامه دادن سیکل های خسته کننده ندارد. خود را به کافه ای که دخترک در آن پیانو می زند، می رساند تا آخرین ماموریتش را انجام دهد و دخترک را بکشد. او وارد کافه می شود و اسلحه را به سمت دخترک می گیرد دوربین روی چشم های بی روح آلن دلون می ماند. صدای شلیک گلوله می آید.او را از پشت ناجوانمردانه می زنند. اسلحه اش را از میان دستهای بی جانش بیرون می آورند. اسلحه خالی است. او با اسلحه خالی به استقبال مرگ آمده است. مانند یک سامورایی!
پی نوشت:يادداشت تکراری است.
پی نوشت:قهرمان های فيلم هايی که دوست شان دارم هم خودشان را سرکوب می کنند!حواست هست؟
یا لطیف
بوی خاک باران خورده مستت می کند،همه سهم تو از باران همین باشد کافی است باقی اش هر چه هست برسد به دست های پینه بسته آن پیرمرد آفتاب سوخته ی کنار جاده که تکیه داده بود به بیلش و چشم دوخته بود به نمی دانم کجا،که تا باران ببارد،که او همان یک وجب زمین اجاره ای را سیراب کند و نذر کند که اگر امسال هم باران مثل سال پیش بارید سود زمین را بگذارد کنار برای به پابوس ِ آقا رفتن.
*****
سهم تو از این همه رحمت بوی خاک باران خورده سحر گاه شب قدر باشد بهتر است.می دانی که همیشه خدا آب سهم تشنه نیست،اما حکایت باران فرق می کند.باران نصیب همه است،فرق نمی کند تو خاک سخت شده تشنه ترک خورده چشم به آسمان دوخته باشی ،چه نویسنده دلتنگ این نامه های بی مخاطب.
*****
باید باران ببارد تا ما به تنگی وقت بخندیم،حرف های بسیارمان را زیر باران به هفت آب بشوریم،آن وقت سر حوصله سراغ نشانی ها را بگیریم،دیگر فرقی نمی کند نشانی ها درست باشد یا نه،ما از نزول باران تمام راه های آسمان را آموخته ایم،نشانی های زمین به کارمان نمی آید...
*****
السلام علیک یا ابو تراب،سلام بر تو ای پدر خاک...
خاکِ سخت شده ي تشنه،منتظر باران است،چشم به راه،همیشه ی خدا،از تقدیر روزگار همین انتظار آمدنتان نصیب خاک تشنه شده است،اگر بیایید که تا ناکجا آباد را با بوی خاک باران خورده معطر می کنیم...بیایید...
پی نوشت:کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
یا لطیف
نوشتن از کتاب هایی که دوستشان داری همیشه سخت است،زیرا در دوست داشتن یک اثر هنری خواه کتاب باشد خواه یک فیلم، بی واسطه گی ای به وجود می آید و در این بی واسطه گی تو به عنوان مخاطب فرصت می کنی که از منظر آن اثر هنری به دنیا و حتی به وجود خودت نگاه تازه ای داشته باشی.همین هست که کار را دشوار می کند و گرنه نوشتن از کتاب هایی که دوستشان نداری به غایت ساده است.کافی است دلایل دوست نداشتن را کنار هم بگذاری مطلب نوشته شده است.اما جمع و جور کردن دلایل دوست داشتن هم کاری دشوار است و هم در بعضی موارد احمقانه به نظر می آید.زیرا دوست داشتن هر چیزی یک پدیده شخصی است،نوشتن و حرف زد در مورد دلایل شخصی،هم اعتماد به نفس بالایی می خواهد هم در این وانفسا امری احمقانه جلوه می کند.
اما کاری از دستمان بر نمی آید وقتی کتاب خوبی می خوانی که سر شوقت می آورد باید جایی پیدا کنی تا از آن برای بقیه آدم ها هم حرف زد.جمله ای دارد آنتوان دو سنت اگزوپری با این مضمون که من بوی کتاب های قدیمی را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمی کنم. حالا من می خواهم جمله اش را این طوری باز نویسی کنم خواندن کتاب های سنت اگزوپری لذتی دارد که هیچ وقت از دست نخواهم داد.حتی اگر به بازخوانی چند باره شازده کوچولو و زمین انسان ها بینجامد.
وقتی از سنت اگزوپری حرف زده می شود، همه ذهن های کتاب خوان خواه و ناخواه به سراغ اثر جاودان و بسیار خوانده شده ی شازده کوچولو می رود؛باید قبول کنیم که این داستان حالا جزیی از خاطره ذهنی همه ما به حساب می آید این را من نمی گویم،گواهی اش تیراژ هر ساله این کتاب در دنیا و ترجمه های فراوان آن در بازار کتاب خودمان است که این را تایید می کند.
اما اگزوپری کتابی دارد به غایت زیبا به نام «زمین انسان ها» که بسیار کمتر از شازده کوچولو خوانده شده است.اما روح جاری در کتاب بسیار ژرف تر و عمیق تر از شازده کوچولو به آدمی و انسان نگاه می کند،در زمین انسان ها دیگر از جهان استعاره ای شازده کوچولو خبری نیست.کتاب داستان مشخصی ندارد،بیشتر شبیه دفتر خاطرات خلبانی است که از کارش،هواپیمایش،رفقای خلبانش و ماجرا هایشان حرف زده است. کتاب قبل از اینکه نوشته اگزوپری باشد نوشته خلبانی است که شیفته شغل اش است و به حرفه اش به دید یک آیین نگاه می کند و این باعث می شود که نویسنده به طور ناخوداگاه بیشتر از آسمان و پرواز بنویسد و حقیرانه به زمین نگاه کند.اما همان طور که از اسم اثر پیدا است،او در آسمان تنها از انسان حرف می زند و زمینی که انسان بر آن زندگی می کند.او مانند عارفی دل سوز و شاعری دردمند از کرامت انسان سخن می گوید،مانند پیامبری برای آدم ها و زندگی های روزمره و حقیرانه شان دل می سوزاند. از ارزش زندگی سخن می گوید و از ارزش زنده ماندن و جنگیدن. پرواز تنها برای او بهانه است که بتواند از منظر دیگری به آدم ها و زندگی هایشان نگاه کند.بگذارید قسمتی از کتاب را برایتان همین جا نقل کنم:« ولی من اندک گرفتن مرگ را کاری خطیر نمی دانم.اگر تحقیر مرگ از مسئولیتی پذیرفته،ریشه نگرفته باشد جز نشان حقارت یا بسیاری ِ جوانی نیست.جوانی را می شناختم که خود را کشت.نمی دانم غم عشقی بی مقدار او را بر آن داشته بود که گلوله ای در دل خویش جای دهد یا به وسوسه ای ادبی تسلیم شده و انتخاری خودنمایانه دست زده بود.اما یاد دارم که در این جلوه فروشی غم انگیز نه شرف بلکه نکبت یافتم.در پشت این چهره دلپذیر،و زیر این جمجمه انسانی هیچ نبود،هیچ مگر تصویر دخترکی سبکسر و نظیر بسیاری دیگر.در برابر این سرنوشت حقیر یاد مرگی به راستی مردانه در ذهنم بیدار می شد.مرگ باغبانی که در حال احتضار به من می گفت: می دانید...گاه هنگام بیل زدن عرق می ریختم.درد رماتیسم پایم را می آزرد.و به این زندگی بردگی ناسزا می گفتم.اما امروز دلم می خواهد بیل بزنم.تمام زمین را برگردانم.بیل زدن به چشمم چه زیباست.انسان هنگام بیل زدن چه آزاد است!وانگهی چه کسی درخت هایم را هرس خواهد کرد؟»
یکی دیگر از جنبه هایی که باعث می شود زمین انسان ها را دوست داشته باشم.شرحی است که اگزوپری از رفاقت هایش در کتاب داده است. نگاه او در این جا به رفاقت نگاهی روحانی است،او برای رفاقت وجهی مقدس بر می گزیند و به ستایش آن می پردازد. برای او روابط انسانی موضوعی شگفت انگیز است و این شیگفتی بیشتر از هر کجا در رفاقت خود را نشان می دهد. او در کتاب پرواز و اکتشاف را بهانه ای می سازد تا از رفقای خلبان خود حرف بزند و ستایشگرانه از بزرگی وجود آدمی بنویسد.
اگزوپری در کتاب زمین انسان ها به سراغ بیابان هم رفته است،و شرحی عاشقانه و مؤمنانه از بیابان نوشته است و ام او این را باز نداشته است که سختی و خشنوت بیابان هم چیزی ننویسد،شرح گم شدن او در بیابان های آفریقا و نجات معجزه آسای خود و همکارش از مهلکه ای که در ان گرفتار آمده است هم فصلی از کتاب را شامل می شود،از نجات معجزه آسا نوشتم او جایی در ستایش معجزه ای می نویسد:«برخی از معجزات بهتر است مسکوت بماند.حتی بهتر است به آنها زیاد نیندیشید،وگرنه دیگر از هیچ چیز سر در نخواهی اورد.وگرنه به خدا شک خواهی کرد.»
شاید زبان استعاره ای شازده کوچولو به مذاق خیلی ها خوش بیاید،اما زبان مردانه و زیبای زمین انسان ها برای من چیز دیگری است،در زمین انسان ها با تصویری عارف گونه از اگزوپری روبرو هستیم که عرفانش نه هیاهویی دارد نه ادا اطواری همراه اش است او در این کتاب تا انجا که توانسته است با کلماتش درد مندانه و از روی شفقت به آدمی نگاه کرده است و همین دلیل شده است که کتاب را عارفانه بخوانم ،این کتابی است که باید تو کتاب خانه هامان جای خوبی داشته باشد در دسترس و نزدیک که هر از چندگاهی صفحاتش را ورق بزنیم و دنیا را از منظری شاعرانه تر و زیبا تر نگاه کنیم.
«تنها نفس خدا است که اگر به گِل دمیده شود انسان می آفریند»
پی نوشت: تمام نقل ِ قول های از کتاب «زمین انسان ها» ترجمه استاد سروش حبیبی است.
يالطيف
نسیم صبح،آسمان آبی،بوی پاییز،لبخند کودکی،دانه های سرخ انار،سبکی ِزمان افطار همه این ها کافی است برای یک عمر خوش بودن،برای شاکر بودن،دیگر چیزی نمی خواهم،من ساده به همین ها راضی ام.شکر...
يا لطيف
«درخت گلابی» یکی از فیلم های مهجور داریوش مهرجویی است.فیلمی بی هیاهو که شاید بهترین فیلم استاد هم به حساب بیاید.در درخت گلابی مهرجویی دیگر نه آن فیلسوف دینی است،که دغدغه ایمان او را به ساخت«هامون»،«پری» بکشاند.نه دیگر روشنفکر اهل درد است که سه گانه ای همچون «بانو»،«سارا» و «لیلا» بسازد که به مسائل زنان بپردازد.در این فیلم مهرجویی بی واسطه هنرمندی خود را به نظاره نشسته است.حدیث نفسی آرام که به بازخوانی های گذشته های یک هنرمند به عنوان انسان می پردازد.
درخت گلابی اقتباس تقریبا وفادار ِ یکی از داستان های کوتاه گلی ترقی به همین نام،داستان نویسنده ای مشهور که برای نوشتن آخرین کتاب خود به باغ دوران کودکی خود پناه آورده است،باغی که همه درخت هایش به بار نشسته است جز درخت گلابی گوشه باغ،فیلم به بازبینی یکی از تابستان های کودکی نویسنده می پردازد که او در آن،شیفته دختری به نام میم شده است.اما این علاقه کودکانه ناکام می ماند و نویسنده نوجوان از سودای میم به نوشتن رو می آورد،روشنفکر می شود و نویسنده،به زندان می افتد و در زندان این بار میم است که به سوی او باز می گردد و می خواهد که روزهای خوش باغ برگردند.اما نویسنده که گویا نماینده همه روشنفکر های این مرز و بوم است تا خرخره در سیاست فرو رفته است همه روزهای پاک کودکی را فراموش کرده است و جز برای هدف مقدسش نمی جنگد،هدفی که به جز ناکامی و سرخوردگی چیزی عایدش نمی کند،جایی از فیلم نویسنده می گوید: چند سال بعد خبر آوردند که میم در فرنگ مرده است.حالا نویسنده دلیل بن بست را یافته است، اما دیگر نوشتن چیزی نیست که در پی یافتنش باشد.او در پی چیزهایی است که برای رسیدن به این نقطه فدا کرده است،محرکی که او را به سمت نویسنده شدن برد.مسئله مهم اینجا، همان عشق است.
در اینجا می خواهم به سکانس پایانی و زیبای فیلم اشاره کنم،نویسنده که حالا دریافته است که برای نویسنده شدن چه چیزهایی از دست داده است به زیر درخت گلابی پناه آورده است ــ تنها درخت گوشه باغ که همچون نویسنده به بار ننشسته است ــ در زیر نور ماه و سحر گاه بر عمر تباه شده حسرت می خورد.
برای اینکه درخت گلابی بهترین فیلم مهرجویی است دلایل فراوانی وجود دارد.او در این فیلم بی واسطه از چیزهای مهم تر از فلسفه و کتاب حرف می زند.چیزهایی که لابلای هیچ امر انتزاعی یافت نمی شود.او به بازبینی ارزش هایی که برایشان جنگیده است،می پردازد،همان اموری که مایه تفاخر روشنفکری او بوده است برای شان کتاب نوشته است، زجر کشیده است،به زندان افتاده است و حالا بعد از این همه سال شجاعانه و هنرمندانه ــ نه روشنفکرانه ــ به بازبینی آن پرداخته که آیا واقعاً ارزشش را داشته است.سوالی که همه ما در مقام انسان باید از خودمان بپرسیم،آیا راهی که برگزیده ایم آیا هزینه هایی که برای هدف هایمان می دهیم، مانع حرکت ما به سمت امر متعالی تر نشده است؟!
بعد التحریر:سوال انتهایی این نوشتار،سوالی کاملا شخصی است که برای یافتن پاسخ،باید به صورت فردی به آن پرداخت،تعمیم دادن آن به گروه یا جمعی باعث تباهی سوال می شود،سوالی است که هر شخصی به خصوص دوستانی که قدم به وادی سیاست می گذارندباید در ابتدای راه یا حداقل نیمه راه از خود بپرسند.
یا لطیف
بعضی رمان ها را با کلمات می نویسند بعضی دیگر را با گوشت وخون،تفاوت شان هم در تعدادشان است تعداد رمان هایی که با کلمات نوشته شده اند را نمی توان شمرد اما دسته دیگر را راحت می توان دسته بندی کرد،رمان هایی که نسل ها آن را خوانده اند و با آن زندگی کرده اند و گاهی از منظر دنیای رمان به دنیای دور برشان نگاه کرده اند.کسی می تواند«ناتوردشت» را بخواند و از دنیای کسالت بار مدرسه اش بیزار نشود،یا کسی هست که «برادران کارامازوف» «داستایوسکی» را دست بگیرد و لحظه ای به مرز باریک جنون و عقل یا معصومیت و ناپاکی درون انسان ها فکر نکند.اینها نمونه های دم دستی برای معرفی این گونه رمان ها هستند.
شاید با کمی اغراق بتوان چنین توصیفی را برای رمان«بادبادک باز» نوشته خالد حسینی هم در نظر گرفت؛رمانی که هر چند در میان ادبیات و رمان نویسان امروز آمریکا نوشته شده است اما با دنیای آن رمان ها تفاوت بسیاری دارد.و برای این تفاوت دلایل بسیاری وجود دارد.
نثر کتاب به شدت تحت تاثیر تکنیک نویسندگی خلاق است،ساده نویسی تا حد ممکن تصور،اگر شما هم چند کتاب از «پل استر» و یا «هم نام» و «مترجم دردهای» جومپا لاهیری را خوانده باشید و بعد از آنها سراغ «بادبادک باز» بروید می توانید این شباهت و نزدیکی نثر و روایت گری را در هر سه آنها مشاهده کنید.
در این رمان ها اصالت با قصه است؛آن هم به ساده ترین زبان ممکن در این شیوه نه سبک سیال ذهن «جیمز جویس» و «ویلیام فالکنر» خبری هست نه از سبک های منحصر به فرد و شخصی «ارنست همینگوی» و «سالینجر».در این رمان ها انگار قهرمان داستان روبروی شما نشسته و دارد داستان زندگی اش را برایتان تعریف می کند و البته شباهتی که در آثار این سه نویسنده وجود دارد یکی وجود فضای به شدت بصری است که به راحتی امکان اقتباس سینمایی را از آنها فراهم می کند و دیگری روایت قصه ها است به عنوان مثال در «هیولا»ی «پل استر»،«هم نام» «جومپا لاهیری» و همین «بادبادک باز» ما روایت قسمت اعظم زندگی قهرمان ها داستان را می خوانیم،بدین ترتیب که داستان از جوانی یا کودکی قهرمان شروع می شود و و تا میان سالی ادامه می یابد.اما «بادبادک باز» به عنوان یک اثر مستقل تنها در همین حدود با این فضا شباهت دارد.خالد حسینی در «بادبادک باز» یک گام از هم سلفان آمریکایی خود فراتر رفته است و به داستان خود روحی اساطیری و تقدیری بر گرفته از ادبیات کهن ایرانی و فارسی بخشیده است.
«بادبادک باز» با یک بازگشت به گذشته شروع می شود،قهرمان داستان امیر،مرد میان سال افغانی مقیم امریکا است و حالا با یک تماس تلفنی از طرف تنها دوست نزدیک پدرش به گذشته ها بر می گردد افغانستان دهه 60 میلادی و زمانی که امیر نوجوانی نازپرورده و مادر از دست داده است که تحت تربیت پدری مستبد و کاریزماتیک قرار دارد.همراه و رفیق او حسن فرزند خدمتکار خانه شان هم هم بازی اوست،امیر در این سفر ذهنی به باز بینی رفتار گذشته خود،پدرش و رفاقتش با حسن و ظلمی که در حق حسن کرده است می پردازد و این فضاسازی به ما اجازه می دهد که آهسته آهسته در کنار زندگی امیر فضای سیاسی و اجتماعیی افغانستان را هم در کنار آن مرور کنیم و به طور ضمنی دلایل بحران کنونی افغانستان را واکاوی می شود، جامعه ای به شدت سنتی و فئودالی که در آن تبعض نژادی و مذهبی بیداد می کند، در ضمن این مرور به بررسی، پایان رفاقت حسن با امیر ،علل مهاجرت امیر و پدرش به آمریکا و دوری او از حسن می پردازیم.در ادامه نحوه زندگی یک افغانی مهاجر در امریکا روایت می شود که احتمالا مُلهم از زندگی شخصی خود خالد حسینی در آمریکا است.در این خلاصه کوتاهی که از داستان رمان ذکر کردم به واقع هیچ اشاره ای به روح جاری در اثر نکردم، روحی که رفاقت،محبت و جوان مردی در آن موج می زند؛شخصیت پردازی نویسنده در اینجا در نقطه قوت خود قرار دارد.او به طور آگاهانه عوض پرداختن به کلیات وارد جزئیات زندگی امیر و حسن می شود،همین جزئیات کوچک هستند که وقتی کنار هم قرار می گیرند ما شخصیت هایی روبرو هستیم که نفس می کشند و حقیقی به نظر می رسند و از نکات مثبت این شخصیت پردازی قوی این است که خواننده نمی تواند لحظه ای از اثر دور شود، به عنوان مثال کافی است یکی از دیالوگ های حسن تکرار شود همه قصه ی این شخصیت از ذهن خواننده عبور کند.
دیگر نکته حائز اهمیت این اثر روح امیدی است که در داستان جاری است،داستان،داستان رنجی است که به ملت افغانستان رفته است .حسن و امیر و دیگر شخصیت ها و قصه های زندگی شان نمونه بسیار کوچکی از ظلمی است که به این قوم رفته است.داستان داستان تلخی است،اما نویسنده امیدوار است و در اين میان جایی برای رستگاری و بهبود اوضاع قرار داده است.
بعد التحریر:اگر کتاب را خوانده باشید یا بعد ها بخوانید،در معرفی شخصیت حسن یکی از شخصیت های اصلی داستان گفته می شود پسر هزاره ای،نمی دانم شما هم با این قوم از مردم افغانستان از نزدیک برخورد داشته اید یا نه،قومی به شدت با ادب،ساکت و صبور و به این ها اضافه کنید مغرور،تابستان گذشته شاگردی داشتم،هزاره ای،به شدت با استعداد و به طور عجیبی با ادب،ادبی که در سن و سال او بیشتر جنبه متملقانه دارد،اما ادبی که در این پسر وجود داشت ادبی مردانه و احترام برانگیز بود. هوش و استعداد فوق العاده اش هر بار مرا به تحسین وا می داشت.یک بار سر کلاس از مهدی پرسیدم می خواهی چه کار بشوی؟گفت: عمله،نمی دانید حدود 15 دقیقه برایش دلیل بافتم که تو با این استعدادت حداقل باید معلم بشوی خلاصه کلی دلیل آوردم که تو می توانی و باید به ملتت خدمت کنی و برای آنها مفید باشی و از همین حرف ها که شاید شعاری به نظر برسد.الان حدود یک ماه است که از مهدی خبر ندارم.اما خواندن «بادبادک باز» عجیب مرا به حال و هوای مهدی نزدیک کرد،وقتی با شخصیت حسن در رمان آشنا شدم،دیگر برایم چندان عجیب نبود که مهدی با آن همه استعداد بخواهد عمله بشود.باید سال ها بگذرد تا قومی ازیوغ تبعیض ها آزاد شود و افق تازه ای را بیابد و در این بین نوشته شدن رمانی مانند«بادبادک باز»یک حرکت رو به جلو است در بازسازی خاطره تاریخی ِ قومی که بسیار زجر کشیده است.
پی نوشت: به سلیقه ی کتاب خوانی ِ « رضا امیر خانی» ایمان بیاورید،بچه های سابق لوح باید یادشان باشد،اولین کتابی که در دیدارمان با امیرخانی حرفش زده شد، همین بادبادک باز بود.
یا لطیف
«حالا هی بنشین خیال بافی کن،توجیه بباف،زمین را به آسمان بباف،از خودت جمله در آور هی بنویس،هی بنویس،مگر خبر نداری دوره این حرف ها گذشته است،حالا این حرف ها منبع درآمد یک مشت نویسنده بی شرف شده است،کلماتشان را می فروشند تا احمقی مانند تو هم به خواندنشان معتاد شود و فکر کند که عالمی غیر از عالم واقعیات وجود دارد. ؛دوره دن کیشوت بازی سر آمده است،دیگر نه پهلوانی هست،نه قلندری،نه عاشقی...تو هم دیگر خفه خوان بگیر و بنشین برای لقمه های افطارت نقشه بکش،شبیه بقیه،این تلاش تو در متفاوت بودن آخر کارت را می سازد،یا سرت را به باد می دهد یا می اندازد گوشه دیوانه خانه،تکلیف معجزه که آسان است،هپروت،تصادف،خیال ،این ها را که به هم بچسبانی معجزه در می آید.فرمول امتحان شده ای است.به آسمان نگاه کن،به دنیا نگاه کن،تو داری مچاله می شوی از زور درد، احمقانه نیست برای چه؟برای کی؟گیرم همه خیال بافی های دینی ات درست از آب در آمد،آن بالا کسی هست که صدای تو را می شنود اما مگر خودت نخوانده ای که «دل های یتان از هر چه غیر اوست تهی کنید تا جز او نماند...»تو حتی توان تهی شدن را هم نداری،چه می گویی؟ شبیه بچه هایی هستی که روزها خیال می بافند و شب ها خواب بافته هایشان را می بینند...»
ــ از لطف تان ممنونم پیراهنتان را بپوشید...خواهش می کنم، دوره دهقان های فداکار هم گذشته است.سرما می خورید،خواهش می کنم!
يا لطيف
پی نوشت:می خواستم باز از «رستگاری از شاوشنک»بنويسم و اميد... اما نشد،قسمت نبود...
یا لطیف
حاج آقا بالای منبر جلوی پانصد نفر مرد و زن که همه شان حداقل خیال می کنند مؤمن اند کتاب داستان پیامبران رده سنی ب را دستش می گیرد و شروع می کند به خواندن،جماعت فکر می کنند حتما نکته مهمی در آن کتاب وجود دارد،پا منبری ها دفتر چه هایشان را باز کرده اند و سعی می کنند که نقطه ای هم جا نیفتد.حاج آقا ادامه می دهد یادم نیست داستان پیامبران بود،یادر مورد یگانگی خداوند برای بچه ها داخل کتاب صحبت می کرد.بزرگتر های مجلس که آمده بودند تا ببیند حاج آقا این سه شب رمضان چه چیزی برای کوله بار عرفانشان آورده است کمی بور شده بودند.
انگار بالای منبر داشت برای بچه ها قصه می گفت.بزرگتر ها که اول لبخندی می زدند حالا رگ های گردنشان بیرون زده بود،پا منبری ها هم قلم ها را انداخته بودند.بزرگتر ها کم کم بلند شدند بروند.حاج آقا بالای منبر از عظمت خدا و یگانگی خداوند به زبان کودکانه می گفت،جوان تر ها که می دانستد حاجی از این کار قصدی دارند سراپا گوش شده بودند،با شور و حال حاج آقا به وجد آمده بودند.حاج آخرش کتاب را بست و گفت امسال سعی کنید دروغ نگویید بعد دعا کرد و صلواتی از جمع گرفت و از منبر پایین آمد.شاگرد علامه آن شب روی منبر جلوی خلق خدا خود را هزار تکه کرد و مشت مشت پاشید توی آسمان تا چیزی از آن «من» باقی نماند.بزرگترهای جمع فکر می کردند که حاج آقا کمی شیرین عقل شده است.
پی نوشت:گاهی اوقات باید به شکسته شدن تن داد مردانه...
یا لطیف
اما واقعیت این است که در مواجهه با رمان کیمیا خاتون در درجه اول با یک رمان تاریخی روبرو نیستیم بلکه رمان بیشتر تصویری است روانشناسانه از شخصیت زن ایرانی که با مهارت و زیبایی و به مدد نثر توانای خانم قدس در متن یک روایت تاریخی به ظرافت حل شده است.
در این رمان واقعیت و شخصیت ها پر رنگ عرفان و شعر ایرانی یعنی مولانا و شمس در حاشیه قرار دارند چیزی که پر رنگ است و هسته اصلی رمان قرار گرفته است شخصیت و دنیای کیمیا خاتون دختر خوانده حضرت مولانا است.کیمیا خاتون دختر محمد شاه ایرانی و کراخاتون ــ شاهزاده خانمی با تبار یونانی است ــ داستان از جایی آغاز می شود که مولانا جلال الدین بعد از مرگ همسر اولش گوهر خاتون برای خواستگاری از بیوه محمد شاه ایرانی یعنی کراخاتون به خانه آنها پا می گذارد. وصلتی صورت می گیرد و کیمیا خاتون نا خواسته از دنیای پر از زرق و برق خانه پدری به حرم نا پدری برده می شود.کیمیا خاتون که تا به حال از یک زندگی مرفه بهره مند بوده است وارد فضای سنتی و خشک حرم مولانا می شود،قصه از اینجا روایت مبارزه دختری است برای شبیه نشدن به دیگر زن های حرم که در روزمرگی و فضای بسته و سنتی حرم کم کم پوسیده شده اند و تنها راه نجات را در عشق نهان و ناگفته خود با پسر کوچک تر مولانا می یابد و حوادثی که حول این عشق و شخصیت کیمیا خاتون با حضور شمس در زندگی مولانا اتفاق می افتد،قصه رمان را پیش می برد.
بزرگترین و بهترین برگ برنده رمان کیمیا خاتون در جذابیت آن است،کیمیا خاتون از آن دست کتاب هایی است که می توان به دست گرفت و تا به پایان نرسد آن را زمین نگذاشت و این البته دلایل بسیاری دارد که مهمترین آنها نثر بسیار روان و دل نشین خانم سعیده قدس است.ناگفته نماند ایشان برای رسیدن به چنین نثری اثر را 30 بار بازنویسی کرده اند.
دیگر نکته مهم که به جذابیت اثر کمک کرده است این است که ما روایتی مدرن از یک واقعه تاریخی را می خوانیم.به این صورت که ما از منظر کیمیا خاتون وارد فضای قصه می شویم و شخصیت ها توسط او معرفی و پرداخته می شوند،اما اظهار نظر و حوزه روانشناختی خود کیمیا خاتون و بقیه شخصیت کاملا مدرن و انگار که در ایران سال 1385 توسط یک زن ایرانی با همان دغدغه های آشنا روایت می شود و ظرافت کار خانم قدس هم در این است که نظریات و دل سوزی خود را برای مقام زن ایرانی به زیبایی در داستان جاری کرده است،طوری که دوگانگی این دو فضا که از لحاظ مکانی و زمانی بسیار از هم دور هستند اصلا در طول رمان حس نمی شود.
البته این شائبه وجود دارد که خانم قدس با این کار به روایتی فمینیستی از داستان اسطوره وار کیمیا خاتون و مولانا و شمس دست زده است،اما عمق داستان،تاکید بر جزییات و تطابق تاریخی حوادث،خواننده را از برخورد سطحی با رمان دور کرده است و سؤال اساسی را برای او مطرح کرده است،که جای بسی تامل دارد؛زن ایرانی با توجه به حضور و شخصیتی که برای خود قبول کرده است چگونه است که در آثار یکی از بزرگان عرفان اسلامی و ایرانی این گونه به حاشیه رانده شده است و بدبینانه به او نگاه شده است.این سوال در جایی از رمان از زبان کیمیا خاتون پرسیده می شود«که چگونه است که خیل معلمان،از جمله خود او،آن همه مست از باده عشق به زن ،توانسته اند زن را،آن همه تحقیر کنند.خود او چه گونه می تواند مادر مرا آن همه عاشقانه دوست بدارد،می گفتند گوهر خاتونش را هم سخت دوست می داشته است...پس چگونه است که زن را مظروفی از همه ضعف ها تصویر می کند...»
و در مجموع کیمیا خاتون روایت رنجنامه زنی است که همواره ی تاریخ، در سایه شخصیت اسطوره وار شمس و مولانا محو بوده است و حالا معصومانه بدون هیاهو قصه اش را روایت می کند و سوالاتی اساسی مطرح می کند که شاید هنوز روزگار پاسخ به آنها فرا نرسیده باشد!
بعد التحریر:برای خود من جالب بود کتابی این گونه مهجور و بدون هیاهو چاپ شده است چگونه توانسته است به چاپ هشتم برسد.کتاب را انتشارات چشمه منتشر کرده است قیمت آن هم 2800 تومان است.
پی نوشت:تو را به امواتتان حرف در نياوريد برای ما که آخر عمری فمينيست شده است.
پی نوشت:کجاست مردی که دستی به سر و گوش اين وبلاگ بکشد؟!
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.