یا لطیف
ذات سینما تصاویر است اما آنچه به آن روح و معنا داده است قصه و شیوه های قصه گویی است.هر چقدر هم که آدم پر حوصله ای باشید نمی توانید یک فیلم با تصاویر بی ربط را بیش از چند دقیقه تحمل کنید.باید داستان،کشش روایی و گره دراماتیکی وجود داشته باشد تا شما از تماشای تصاویر نه تنها بی حوصله نشوید بلکه با قصه همراه شوید با شخصیت ها قصه هم ذات پنداری کنید منزجر شوید عصبانی شوید و حتی خوشحال شوید و اما همه اینها به مدد تصاویر به وجود نمی آید آنچه اهمیت دارد قصه و نحوه قصه گویی است.میل به قصه سرایی و قصه شنوی میلی است که از زمانی که بشر دو پا بر روی این سیاره پا گذاشت در او وجود دارد و با گذشت این همه سال نه تنها از لوح وجود آدمی پاک نشده است بلکه همچنان مؤثر و قوی در همه انسان ها وجود دارد.آدم ها در هر سنی که باشند مشتاق شنیدن افسانه و قصه هایی هستند که هر چند بارها و بارها تکرار شده است اما همچنان آنها را سرگرم می کند و به عالمی می برد که در آن قواعد مرسوم دنیای اطرافشان کمی جابه جا شده است.این میل درونی است که همچنان در آن ها زنده است.آنها قصه می خوانند و فیلم می بینند تا برای چند لحظه ای از دنیای اطرافشان غافل شوند و البت این غفلت را خیلی ها نکوهش می کنند.اما اگر ما قصه هایی ببینیم و بشنویم که ما را برای چند لحظه از این عالم فارغ کند و به عالمی ببرد که در آن مرز خیر و شر،خوبی و بد مشخص است،خوبی همیشه خوب است و سیاهی تا اسفل و سافلین سیاهی است. و توی قصه این دو نیروی را به جان هم بیندازد و در آخر بنا به جایگاه قصه گو یکی را برنده این نبرد کند.آیا رفتن به چنین ساحتی غفلت است یا یک جور یادآوری نبرد ازلی خیر وشر، که در درون همه ما زنده و پویا است.ساحت قصه ها و افسانه ها ساحتی است که برای ما مردمان گرفتار آمده در برزخ سنت و مدرنیته می تواند به نوعی بازگشت به خویشتن و نفس تازه کردن برای ادامه این برزخ کسالت بار.
ساحت افسانه و قصه ها ساحتی است که در سینما گران ایرانی کاملا از یاد رفته است.ممکن است دوستان هنرمند خرده بگیرند که برای تعریف کردن یک قصه شاه و پریان نیاز به به قول خودشان اسپیشیال افکت عظیم است،که در توان سینمای ما وجود ندارد. اما بگذارید مثالی بزنم از سینمای ی نوین آلمان،چند سال قبل فیلمی ساخته شد به نام«شاهزاده و جنگجو» فیلمی کاملا شهری و در فضای امروز آلمان که صحنه ها و شخصیت ها و طراحی لباس اصلا ربطی به افسانه ها نداشت،آنچه آدم های فیلم را به قهرمانان افسانه ها تبدیل می کرد چیزی بود که در روح و درونشان وجود داشت،همان اعتماد به نیکی و امید و تصمیم گیری در لحظه های حساس، شبیه همه قصه های شاه و پریان اما با تصاویری کاملا مدرن از یک زندگی شهری ِ سراسر تکراری که به مدد وجود کارگردان با هوشی هم چون تام تیکور از دل همین ماشین ها و اتوبان ها ایده ها ناب تصویری هماهنگ با مفهوم و موضوع فیلم بیرون آمده بود که می تواند به عنوان واحد درسی برای فیلمسازان وطنی نمایش داده شود.
فیلم قصه دخترکی است که در دیوانه خانه ای بزرگ شده است و به نوعی همیشه زندانی آن محیط بوده است و طرف دیگر قصه جنگجویی تنها هست که به خاطر گذشته اش عذاب می کشد تصادفی این دو را با هم آشنا می کند و این آغاز ماجراهایی است در نهایت به رهایی (رستگاری) آنها از زندان هایی که هر کدام در آن گرفتار آمده اند،می گردد.
پی نوشت:برای حامد و مهدی،یکی اس ام اس زده بود ما رو «فیمنیست» خطاب کرد،جاتون خالی کلی خندیدم.
یا لطیف
وقتی دوستی به هر دلیل به دوری خود خواسته طرفین می انجامد و نزاع ای مسبب این امر باشد،آن کس که برای رفع کدورت پا پیش می گذارد،به دیده حقارت به او نگاه می کنند.البته باید قبول کرد که منطق احمقانه روزگار ماست،آنچه بر ذهن های بیمار ما حکم می راند فقط منفعت صرف است،ذهن های ما حسابگر شده اند از این هم گریزی نیست چرتکه می اندازیم و می بینیم این میزان کوچکی را در برابر چه متاع ای کسب می کند.چه می شود کرد.از قول پیرمان جایی می خواندم که:«اما پیامبر ما (ص) می گوید به کسی بچسب که تو را ترک می کند،عفو کن کسی را که به تو ظلم می کند،عطا کن به کسی که از تو منع می کند.از مالش می خواهی به تو نمی دهد در مقابل وقتی از تو می خواهد به او عطا کن،می دانی با این کار چه کردی؟دخل او را آوردی،این ها از صفات بزرگان و رشد است.»(طوبای محبت،جلد سوم)
يا لطيف

موسیقی اش یک جور هایی مربوط به مردم این روزگار نیست اگر خودت را بسپاری به آوایش پرتت می کند جایی که تمام تار های بدنت بلرزد،به قول آن وبلاگ نویس محبوب «جایی میان بی خودی و کشف» اگر اهل دل باشی که هیچ،اما اگر این موسیقی را پشت فرمان میان ترافیک سرسام آور تهران بشنوی دیگر عنان اشک هایت دست خودت نیست...
بی داد می کند...
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
یا لطیف
از همین اول نوشته تکلیف مان را مشخص کنیم بهتر است، اگر اغراق نباشد « کافه ستاره» ساخته سامان مقدم بهترین فیلم جشنواره سال قبل بود.هر چند داوری های صورت گرفته در این دوره از جشنواره پر از حرف و حدیث بود. اما باید به یاد داشت که جایزه ها در غبار سال ها رنگ می بازد و آن چیزی که عیارش هر روز پر رنگ تر می شود تصویر هایی است که هر تماشاگری از یک فیلم خوب با خود همراه می کند.و در این برهوت فیلم خوب ایرانی «کافه ستاره» علاوه بر اینکه فیلم خوش ساختی است،سرشار از احترام به تماشاگر سینمای ایران است اگر قدر بدانند.
برای مردمان خسته ای که خواسته و بیشتر ناخواسته مشتری سریال های بی در و پیکر نخ نمایی هم چون «نرگس» هستند،دیدن« کافه ستاره» با نحوه ی روایت جذاب سینمایی ای فرصت مناسبی است برای یادآوری اینکه در سینما می توان با داشتن اندک مصالح،داستان را جذاب تر و واقعی تر از آنچه که هست نشان دهند.البته باید این را هم در نظر گرفت که مقایسه این فیلم با آن سریال در واقع کسر شأن فیلمی است که اکنون داعیه دار سینمای ملی این مرز و بوم است.
شاید بعضی دوستان خرده بگیرندکه چرا در نقد کوتاهی که بر یک فیلم می نویسی دست به اغراق می زنی، سینمای ملی چیست که این فیلم ِ بی ادعا داعیه دار آن باشد. قضیه بسیار ساده است.برای مردمان رنج دیده این سرزمین باید فیلمی ساخته شود که در عین حالی که از لحاظ تکنیکی در حد استادندار باشد و به شعور بیننده احترام بگذارد. تصویر گویای روزگار مگوی آن ها نیز در آن هویداباشد.حکایت مصایب و خوشی های آنان و اگر منصفانه و به تماشای این فیلم بنشینی می توانی حداقل تصویر مردمان ساده سرزمینت را برای لحظاتی از نزدیک تماشا کنی و این موفقیت کمی نیست،در زمانه ای که اکثر فیلم سازان ما مدیوم سینما را با تریبون و کتاب و کاباره اشتباه گرفته اند،ساختن چنین فیلمی غنیمتی است.
جنبه دیگری که مرا به تماشای چند باره این فیلم ترغیب می کند البته نوع نگاه واقع بینانه ای و تازه ای است که به شخصیت زن ایرانی در این فیلم شده است.حکایت زنانی که هر چند به نسبت از یک طبقه اجتماعی به حساب می آیند اما نحوه نگرش آن ها به زندگی با هم متفاوت است.و البته پرداخت خوب فیلم نامه به هر یک از این زنان در سه اپیزود و شخصیت پردازی و بازیگری خوب بازیگران این نقش ها نیز مزید بر علت شده است که ما با تصویری تازه ای از زن ایرانی بر پرده سینما مواجهه باشیم. تصویری که با کمی اغماض به همه زنان ایرانی شبیه است و هر کس از منظر خاص خودش می تواند به هم ذات پنداری با درد ها ،غم ها و خوشی های قهرمانان قصه برود و البته باید یاد آوری کرد که پرداخت درست کارگردان و فیلم نامه نویس به این موضوع باعث شده است که ما به طور نا خودآگاه از تصور جنسیتی در مورد قهرمانان فراتر برویم و از منظر یک انسان به تماشای این قهرمانان بنشینیم،حکایت درد ها و خوشی هایی که برای یک انسان حادث می شود نه برای یک جنسیت خاص و یک منظر کلیشه ای...
پی نوشت:باید این جمله را جایی بنویسم که هر روز بتوانم بخوانمش« گاهی اوقات٬ وقتی شکست را کامل قبول کردی٬ پیروز میشوی. این سرد و گرم شدن برای لیوانهای کم کیفیت خیلی خطرناک است.خیلی!»
یا لطیف
«چه شکوهمند است صدای خداوندگار در رعد،ما را توان نیست که حکمت افعال بزرگش را دریابیم»
برای همه ما پیش آمده است که در روزهایی از زندگی مان به انتظار معجزه بنشینیم،حتی چیز هایی در مورد آن بخوانیم و میان محفل های دوستانه روایت هایی را بشنویم و نقل کنیم در باب معجزه ای که رخ داده است.آیت و رحمتی که از سوی خداوند به انسانی نازل می شود.همیشه برای ما معجزه امری نورانی قدسی و دور از دسترس است که اگر این گونه نبود دیگر معجزه خوانده نمی شد.وحال حساب کنید در مورد چنین موضوعی که حتی فکر کردن به آن آدمی را دچار تناقض می کند بخواهیم داستانی را تعریف کنیم.نمی خواهم در این نوشتار کوتاه به آسیب شناسی داستان های دینی بپردازم فقط می خواهم بابی باز شود تا بتوانم در مورد یکی از بهترین داستان های کوتاهی که در این چند سال خوانده ام حرف بزنم. سورن کی یر کگور تعبیر زیبایی در کتاب « ترس و لرز» برای چنین روایت هایی به کار می برد. تعبیرداستان مؤمنانه، و اما داستان کوتاه «خوبی ِ خدا» یک داستان مؤمنانه است،این البته یک تعریف کلی است. داستانی که روایت ساده و روان روزهای آخر زندگی پسرک نوجوانی است که به علت سرطان به انتظار مرگ نشسته است و ماجرای از جایی شروع می شود که یک پرستار برای نگه داری از این پسر استخدام می شود. بقیه ماجرا را در داستان خودتان بخوانید و لذت ببرید.
اما جزئیات داستان،البته می ترسم جایی حرف نا بجایی بزنم که تمام شکوه و غریبی داستان رو بشود،آن شیفتگی که مرا وادار کرد چند سطری برای آن بنویسم برای شما تکرار نشود.داستانی که به درد آدم های عصر ما می خورد.عصری که همه ما از روی استیصال به گونه ای به دنبال نوری از عالمی دیگر نشسته ایم و تنها مؤمنان هستند که به کشف «خوبی ِ خداوند» در این زمانه امید بسته اند و البته داستان هم،همه درباره امید است.در لایه سطحی داستان جایی که ما می خوانیم،همان تناقض همیشگی پیشبرد داستان های مؤمنانه وجود دارد فردی به رحمت خداوند امید بسته است و دیگری اما امید را از دست رفته می داند و به مرگ می اندیشد. زیبایی کار نویسنده در داستان خوبی خدا اما جایی خود را نشان می دهد که در لایه های درونی داستان همه شخصیت ها به رحمت و لطف خداوند امید دارند و همه گی هر چند در ظاهر به تکفیر مؤمن می پردازند اما در وجودشان منتظر چنین لحظه ای هستند.
از نکات برجسته داستان البته استفاده به جا( و به دور از شعار زدگی) از متون مقدس است،استفاده ای به جا و لازم میان دیالوگ ها روزمره یک فرد بیمار رو به مرگ با آدم های دور و برش و البته این استفاده به جا آن قدر خوب استفاده شده است که خود به خود فضای سازی لازم برای چنین داستانی را از نویسنده صلب می کند و خود ِ مخاطب نا خود آگاه وارد چنین فضای معنوی می شود.
برادر عزیزم کورش علیانی جایی در نقد یک مجموعه داستان کوتاه به نویسندگان ایرانی خرده گرفته بود که لازم نیست برای نوشتن یک داستان حتما روی مغز خواننده پیاده روی کنید و قرار نیست اتفاقی عجیب و غریبی میان چند صفحه داستان شما رخ بدهد. به جایی ایجاد غافلگیری خواننده داستانتان را راحت و روان روایت کنید کسی منتظر اتفاق خارق العاده ای نیست،داستان را ساده تعریف کنید. و البته داستان کوتاه «خوبی خدا» از این موضوع بهره برده است،فضای ساده و روان بدون آنکه خواننده را عذاب دهد او را با قهرمان داستان هم نوا می کند.هر چند ممکن است که این داستان در میان فضای مدرن داستان نویسی آمریکا نوشته شده باشد و حضور سنگین فضای مینی مال نویس ها و شیوه نویسندگی خلاق در آن حس شود،اما آن چیزی که در این روزگار کم یاب است همان روح مؤمنانه است که در این داستان موج می زند.
شاید زیادی هیجان زده شده باشم و بی جا از داستانی بیش از حد تعریف کرده ام اما در این وانفسا که خواندن یک داستان مؤمنانه که البته به شعور خواننده هم احترام بگذارد به معجزه شبیه شده است تعریف کردن چندان بی جا نباشد.
پی نوشت اول: دوباره شروع شد،«دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» را می گویم،نمی خواهم دلیل دوباره نویسی را بگویم،اصلاً شما بگذارید پای بی کاری ِ بی حساب و کتاب ما،مهم این است که ما حالا بی کاریم و سرمان خلوت است می نویسیم،شما هم بخوانید.چه کار دارید؟بگذارید این فیل ما هم گاهی یاد هندوستان بکند.
پی نوشت دوم: داستانی خوبی خدا را نام یکی از داستان های کوتاهی است که در مجموعه ای به همین نام،در انتشارات ماهی منتشر شده است،مترجمش هم امیر مهدی حقیقت است و البت قیمت هم 2400 تومان است.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.