یا لطیف
پی نوشت:روایت ِ دشوار ِ بندگی...
پی نوشت:سخت می گذرد خیلی سخت...
یا لطیف
سر کلاس بودیم بچه ها نق می زدند که جزوه بگویم تا روز امتحان راحت تر بتوانند نمره بگیرند نمی دانم آن وجه دیگر آزارانه ام قلقکم می دهد که نه باید بزرگ بشوید مرده شور نمره را ببرند یک خرده خلاصه نویسی یاد بگیرید نمی می میرید. اما بالاخره تسلیم شان می شوم طور که خودشان هم نمی فهمند.روی تخته برای شان می نویسم.یک طرف تخته سیاه را با گچ سفید می کنم می آیم طرف دیگر و شروع می کنم درباره مراحل تولید کیک زرد نوشتن تا وسط ها تخته که رفته ام مطلب تمام شده است،گچ را پرت می کنم و همان طور عقب عقب می آیم.انگار یادم رفته است که این سکوی جلوی تخته سیاه هم جایی تمام می شود.زیر پایم خالی شد. تنم حالت مسخره ای به خود گرفت تلاش مذبوحانه معلمی برای نیفتادن.هر طور بود خودم را جمع و جور کردم بالاخره کنار سکو ایستادم.خنده ام گرفته بود.ناخواسته،سرم را که بلند کردم 30 جفت چشم زل زده بودند بهم.جا خوردم.یکی دو تا شان داشتند سرخ می شدند و نمی خواستند بخندند.لاکردار ها با معرفتند.رضا زاده شیرین زبان ریز نقش کلاس که کنار میزش ایستاده بودم گفت:آقا بخندیم؟نگاهشان کردم همان طور که خودم هم خنده ام را آزاد می کردم گفتم بخندید.انفجار خنده شان حالم را جا می آورد.
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.