جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

«قدیما

زمانی که  هنوز کسی رازی داشت.

و کسی نبود که اون راز رو باهاش شریک بشه.

می رفت بالای یکی از تپه های بلند.

درخت پیری پیدا می کرد.

سوراخی رو تنه درخت می کَند.

رازش رو توی سوراخ زمزمه می کرد.

بعد سوراخ رو با گل پر می کرد.

و دیگه در مورد اون راز با کسی حرف نمی زد.

چون عهدش گذشته بود.

چون عهدش گذشته بود.»

 

 

 

پی نوشت:به خانه رفاقت باز خواهم گشت من اصغر،تو هاتف...                               

[...:۱۱:۳۸ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

                                                                            این یادداشت با فروتنی تقدیم به

 می شود به پری زاد ِ قصه ها...

 

                               

 

و اما تنهایی...

 

مفهوم ِ تنهایی!فکر کردن وخلق کردن تنهایی در حیطه داستان و سینما کار دشواری است،در حیطه داستان نویسی رفتن به سمت تنهایی و نوشتن از آن در قالب های داستانی برای نویسنده به یک نبرد با من ِ خویش می ماند.خلق ِ فضا برای چنین موضوع شخصی نیاز به شجاعت و نبوغ دارد.یک تاریکی و خلا بی نهایت که تنهایی نامیده می شود و قرار دادن شخصیت ِ تنهای داستان در چنین موقعیتی کار دشواری است و اگر کاری در این حیطه صورت گرفته است و توانسته است تنهایی مورد نظر نویسنده را در ذهن خواننده اش جاودان کند،تنها از نبوغ ناشی می شود.در ادبیات از نابغه ای مانند «داستایفسکی» چنین انتظاری می رود.او با خلق شخصیت هایی که همه دارایی شان تنهایی شان است توانسته است بعد از 100 سال هنوز خواننده های پر و پا قرص خودش را داشته باشد.کافی است که داستان کوتاه «شب های سپید» یا«جنایت و مکافات» او را بخوانید تا ببینید که تنهایی یک آدم را چگونه می توان تا این حد عمیق،ملموس و دردناک صورت کرد.

اما تصویر کردن تنهایی در سینما از ادبیات هم به غایت سخت تر است.تنهایی همیشه با سکوت و سکون همراه است و روایت کردن داستان در چنین بستری بس دشوار است در سینما معدود کسانی هستند که توانسته اند تنهایی را آن گونه که شایسته است به تماشا بنشانندو به عنوان مثال تنها اینگمار برگمان با آن وسواس نبوغ آمیزش می تواند فیلم هایی درباره تنهایی بسازد.سکون،سکوت ویژگی های سینمای برگمان در این آثار است.خیلی های دیگر هم سعی کرده اند تصویر تنهایی را آن گونه که برگمان کبیر توانست نشان بدهد به تصویر بکشند اما حاصلش چیزی شد غیر قابل تحمل و کسل کننده.نگاه کنید به آثار آندره تارکفسکی که جز  «سولاریس» و تاحدی« استاکر»ش باقی آثارش کسل کننده هستند.

اما دنیای سینما دنیای شگفت انگیزی است و چون هنری است که بیش ترین نزدیکی را به زایش و آفرینش دارد،شخصیتی را از متن خود خلق می کند به نام تیم برتون،انیماتوری که از دل هالیوود برخاست و روایت گر بزرگ تنهایی آدم های دوران ما شد.

گفتیم که تصویر کردن تنهایی نیاز به سکون و سکوت دارد و چنین تعریفی یعنی حرکت به سمت مرگ ِ سینما و به تبع آن مرگ ِداستان گویی و جذابیت.دو رکنی که سینما تنها با آنها زنده است.و این همان نقطه ای است که تیم برتون از آن شروع به کار می کند.او تصورات قدیمی را دور می ریزد و از تجربیات انیمیشن خود به یک نتیجه عالی می رسد که نکته اصلی در جذابیت فیلم هایش می شود،او مانند انیمشن که صورت اغراق شده واقعیت است، صورت اغراق شده تنهایی را وارد سینما می کند.او هم مانند هر هنرمندی تنها است و از این تنهایی رنج می برد.تنهایی که گریبان گیر همه مردمان این کره خاکی از ازل بوده است و تا ابد هم ادامه خواهد یافت.واین رنجی است که در متن مدرنیته پر رنگ تر می شود و غلظت می یابد و همین نتایج اجتماعی است که سبب سر برآوردن هنرمندی چون تیم برتون می شود.

در دوران فیلم سازی تیم برتون آثار متعددی وجود دارد که می توان از منظر های گوناگونی چون،سینمای پست مدرنیستی،جذابیت ِ واقعیت و خیال،روایت های جدید از قصه شاه و پریان،و معماری و رنگ آمیزی اکسپرسیونيستی و...به سینمای خاص او نزدیک شد.اما این نوشتار کوتاه گریزی است به یکی از بهترین و نمونه ای ترین آثار سینمایی تیم برتون به نام «ادوارد ِ دست قیچی» که حالا تبدیل به شاهکاری کلاسیک در میان عشاق سینما و دوستدارن تیم برتون شده است.

قصه فیلم ساده است.داستان دیو و دلبر به روایت تیم برتون،مخترع پیر و مرموزی در قصری که مشرف به شهری است آخرین اختراع خود را خلق می کند .موجودی انسانی که ساخته ی دست او  و چیزی بر گرفته از شخصیت فرانکشتاین اما یه غایت معصوم و مهربان.اما پیرمرد قبل از اینکه اختراع خود را تکمیل کند از دنیا می رود و موجود خلق شده توسط او ناقص می ماند.نام او ادوارد است و عوض انگشتانش تیغه قیچی نشسته است.خانم فروشنده ای بعد از اینکه در شهر مشتری پیدا نمی کند.گذرش به این قصر پرت و دور افتاده شهر می افتد و در آنجا ادوارد را می یابد پسرکی خجالتی با یک موقعیت ویژه او نمی تواند کسی را لمس کند.زن فروشنده ادوارد را از تنهایی اش بیرون می آورد او را به خانه می برد و کم کم به عضوی از خانواده ی خانم فروشنده تبدیل می شود.ادوارد که سال های بعد از مرگ مخترع در تنهایی زندگی می کرده است حالا وارد دنیایی پر از هیاهو،رنگ و آدم های عجیب و غریب شده است. نگاه تیم برتون نسبت به قهرمانش در این وضعیت با هم دردی همراه است و نسبت به آدم های شهر بسیار بدبینانه است.تصویری که او از مردمان معمولی نشان می دهد آدم هایی دچار روزمره گی و شبیه به هم است.این شباهت را از معماری یکسان خانه های آنها می توان دریافت.ادوارد ابتدا بعد از آن همه تنهایی و با تمام تفاوت هایی که با مردم دارد به این دنیا دل می بندد و می خواهد که در جریان روزمره زندگی در آن شهر حل می شود.نگاه کنید به کار هایی که ادوارد برای آرایش مو ها و درختان و گیاه هان مردم شهر انجام می دهد.همه چیز دارد به خوبی خوشی می گذرد تا اینکه سر و کله عشق به دنیای تنهای ادوارد راه می یابد.او عاشق دختر همان خانم فروشنده می شود و این آغاز مصائب ادوارد است.

تیم برتون استاد خلق چنین موقعیت هایی است.خلق آدم هایی که بعد از مدتها تنهایی به دنیایی راه می یابند شلوغ و پر هیاهو و البته ابتدا به این دنیا ها دل می بندند.اما تفاوت هایشان،که گویی جزیی از فردیت شان به حساب می آید سبب می شود که آنها از این دنیا سرخورده شوند و دوباره به کنج تنهایی پناه ببرندو جالب اینکه اکثر این سرخوردگی ها در عشق است که صورت می بندد.

سینمای تیم برتون هر چند به شدت تلخ است.اما او این تلخی را به طرز ماهرانه ای با فضا سازی و رنگ آمیزی و موسیقی به لایه های درونی  فیلم منتقل می کند.ادوارد دست قیچی،بتمن،و بیشتر شخصیت های فیلم ماهی بزرگ شخصیت های نمونه ای دنیای تلخ و تنهای تیم برتون هستند.

در ابتدای یادداشت عنوان کردم که تیم برتون تصویر گر تنهایی اغراق شده آدم ها است.ما یا بهتر آن هایی که به سینمای تیم برتون عشق می ورزند در مواجهه شان با فیلم های برتون آن من ِ تنهایشان را می یابند که در دنیای واقعی و در سینمای رئالیستی روایت کردن شان کسل کنده و خسته کننده است.اما صورت اغراق شده او از ماجرا آن قدر خوب نشانه های تنهایی را در دل خود جای داده است که هم ذات پنداری همه آدم های تنها را بر می انگیزد و تماشاگران تصویری از خود را در آینه فیلم های تیم برتون می یابند.

 

                          

پی نوشت:تیم برتون را در اوایل دهه 90 به علت اینکه فیلم هایش از جذابیت روایی و جلوه های ویژه بهره می برد اسپیلبرگ شماره دو می خواندند.اما گذشت سالیان و ساخته شدن فیلم هایی از تیم برتون نشان می دهد که دنیای این مولف بزرگ چقدر با کارگردانی مانند اسپیلبرگ فاصله دارد.اسپیلبرگ کارگردان خوبی است فیلم های خوبی هم ساخته است اما کدام یک از تصویر های که او ساخته است در ذهن مانگار شده است.اما تا دلتان بخواهد تصاویر ساخته تیم برتون ماندگار است.همین عکس ادواد ِ دست قیچی را تماشا کنید!

 

[...:٥:۳٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

اول: من اولین تجربه دو در کردن و فرار از مدرسه را در سن نه سالگی وقتی در کلاس سوم ابتدایی مدرسه شهید نیازی درس می خواندم، تجربه کردم.آخر قرار بود با سر عمه برویم فوتبال و او به هیچ وجه منتظر من نمی ماند پسر عمه 8 سال از من بزرگتر است و الان یک پسر کاکل زری دارد،بگذریم آن روز من به بهانه دندان دردی که نمی دانم ایده اش از کجا به ذهنم رسید سر معلم عزیزم خانم علایی جناب ناظم و مدیر مدرسه را حتی!(مکث کنید)شیره مالیدم و از مدرسه جیم شدم.و البته مثل هر خلاف کار دیگه ای دستم با فاصله یک روز رو شد.چون با این بهانه به خانه رفتم که معلممان حالش بد شد رفت خانه و کلاس را هم تعطیل کردند اما الان که فکر می کنمنقشه ام بی عیب و نقص بود فقط باید حساب هم کلاسی خود شیرینم را که دیوارخانه شان درست به دیوار خانه ما چسبیده بود را می کردم.

 

دوم:تنبلی،من موجود تنبلی هستم و به این موضوع کمی تا قسمتی افتخار می کنم.خواب لذت بخش ترین تفریح منه البته بعد از سینما و کتاب و همه دوستانی که دور و برم جمع کردم با تقریب خوبی در یک پدیده مشترکند و آن تنبلی است. تنبلی یک تفاخر و فضیلت برای من حساب میشه. همه شکست های زندگی ام تحت تاثیر همین تنبلی بوده است. البته از تبعات تنبلی هم بد قولی است.می دانید آن هایی که با من کار کرده اند بد ترین تجربه کاری شان کار کردن با من به حساب می آید. بچه های نقطه سر خط می دانند که چه کسی دیر تر از همه و با کلی التماس مقاله پر از غلط ویرایشی اش را به سر دبیر می داد یا علی محبی عزیز تعداد دفعاتی را که من سر قرارم نرفته ام از دستش در رفته است.چه کار کنیم بی دماغی و بی حالی که سراغ آدم بیاید فقط باید موسیقی گوش داد دراز کشید کتاب خواند و وقتی چشمانت خسته شد خوابید.

 

سوم:یک زمانی نه چندان دور دختر ها برای من یک جور اسطوره به حساب می آمدند و این همه مشکلات من با همه دختر هایی است که یا دوستشان داشته ام یا دوستم داشته اند.در هر صورت مواجهه من با آنها یک جور برخورد اسطوره ای بود در حالی که آنها دنبال چیزهای دیگری بودند فکر بد نکنید امنیت مالی مهمترین چیزی است که یک دختر خانم اعم از تحصیل کرده و غیر تحصیل کرده دنبال اش است و این اصلا ربطی به مذهب و دین و ایمان هم ندارد(والبته چیزهای دیگری هم هست که دنبالش هستند که در این مقال نمی گنجد).و اگر مورد قبل را خوانده باشید متوجه می شوید همین تنبلی بود که باعث شد من هم شکست عشقی بخورم هم دیگران را دچار شکست عشقی بکنم.در هر صورت از هر دو گروه عزیز حلالیت می طلبم.یک چیز دیگر مانده که حس می کنم اینجا فرصت مناسبی است برای اعترافش،من کلا از دخترهای شر و شور خوشم می آید از همین ها که از دیوار راست(بگو ماشاا...)بالا می روند.دخترهایی که مقدار مناسبی شیرین عقلی چاشنی حرکاتشان باشد(یک ملغمه از کیت وینسلت تو فیلم Eternal… و اون دختر خانمه که تو نفس عمیق بازی میکنه) اما از اونجایی که چنین ملغمه ای هیچ وقت آفریده نشده و از اونجایی که گشتم نبود نگرد نیست یک اصل کلی در زمینه مسائل عشقولانه روزگار ماست نتیجه ای که  از این اعتراف می گیریم این است که فعلا دختر مناسب برای ازدواجم را نیافته ام.

 

چهارم:تحلیل های سیاسی من اصولا همه شان در پیت است.اصلا نسبت به آدم هایی که سیاسی فکر می کنند آلرژی دارم و کلا در فاصله مناسب از این بندگان خدا می ایستم.نمی دانم دلیلش چیست هیچ وقت نتوانسته ام مثل خیلی از رفقا یک تحلیل مناسب از اوضاع و احوال بنویسم همین 22 اسفند امسال آن افتضاحی که برادران بسیجی به بار آوردند را که فراموش نکرده اید؟!!!! خودم را جر دادم تا یک تحلیل درست و حسابی بنویسم اما نشد که نشد.همین حمید روزی طلب می داند که من چقدر تلاش کردم. همه مواردی که فکر می کردم در این ماجرا دست داشته اند کنار هم می چیدم اما وقتی می خواستم بنویسم فقط به یک عده خاص بد و بیراه می گفتم نمی دانم شاید برای تحلیل های سیاسی زیاد احساساتی می شوم.بعد از ازدواج فکر می کنم بتوانم بالاخره یک روز تحلیل سیاسی هم بنویسم.

 

پنجم:من از هدایت بد می آید.هم از بوف کورش هم از بقیه کتاب هایش اصلا هم اهمیتی ندارد که چقدر در داستان نویسی این مرزو بوم نقش داشته است.چوبک و گلشیری را به هدایت ترجیح می دهم.یک بار بوف کور را خوانده ام و آن هم به این دلیل بود که دوشب پشت سر هم نتوانستم بخوابم به همین خاطر گفتم چه کار کنم بوف کور را دست گرفتم.اما همین آقای هدایت که این همه بد و بیراه نثارش کردم شاید یکی از دلایل حضور من در عرصه کتاب و ادبیات و نوشتن بوده است.من سال دوم راهنمایی یکی از کتاب های هدایت را از کتاب خانه پدرم کش رفتم و شروع به خواندنش کردم اما متاسفانه عمه کوچیکه که مقدار متنابهی خودش شیرین تشریف دارند خبر را به گوش مادر و پدر گرامی رساندند و چشمتان روز بد نبیند برای ما آشی پخته شد که هنوز که هنوز است ما از هدایت بدمان می آید که می آید.اما چه کنیم که روزگارمان شبیه همان خسته دل خود ویرانگر شد که:

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را...

 

 

پی نوشت: بالاخره کار خودشان را کردند ما هم رازهایمان را ریختیم این وسط اما خدا ازتان نگذرد اگر این خاله زنک های دانشگاه این اراجیف را بکنند نقل مجالس شان که می کنند.

 

پی نوشت: علی،علی،حامد،حمید و مهدی را به بازی دعوت می کنم البته با تاخیر!

پی نوشت:ماهی رو هر وقت از آب بگيری تازه است.(در باب تاخير ۲۰ روزه)

[...:۱۱:۱٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 چند جمله معروف  پیدا کردید؟

پی نوشت: این یک شاهکار است برای عشاق سینه چاک سینما!لذت ببرید.

[...:۱٢:٤٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

«متوجه میشی که؟بین من و تو به اندازه رشته کوه آند فاصله هست.فرض کن که توی این زمستون سخت  از اون کوه های لعنتی بگذرم،اما موقعی برسم که صبر تو لبریز شده و سوار کشتی شده ای و رفتی و همه چیز تموم شده!اون وقت من چی کار می کنم؟می بینی که نمی ارزه که این قدر صبر کنی،اگه نظر منو بخوای باید هرچه زودتر سوار هواپیما بشی و تا اونجا که ممکنه از من دور بشی!»

 

 

 

                                                        بخشی از فیلم نامه مردی که کازابلانکا را دوست داشت

 

[...:٢:۱٠ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

«لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الراجین»

پاکا که تویی،معبودی جز تو نیست همانا که من از امیدواران بوده ام!

 

 

پی نوشت: این جمله شاهکار است.

 

پی نوشت:این جمله همۀ تئوری های  من درباره سینما و ادبیات را پوشش می دهد.

 

پی نوشت: این پست محمد خوب است.

 

پی نوشت: من هم می خواستم همۀ بغض فرو خورده ام را سر صدام فریاد بزنم،اما اینجا یادداشتی خواندم که دیگر جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد.

 

[...:۱٢:٠٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥

یا لطیف

 

 

بازی یلدایی یا دعوت به هم نوایی کتاب های باز

 

جوانتر که بودیم استادی داشتیم که به ما الفبای نوشتن یاد می داد (ان شاءا... هر کجا هست سلامت باشد)روزی سر یکی از کلاس ها بحث پروراندن ایده های داستانی را یاد می داد.اگر درست یادم مانده باشد می گفت وقتی دارید داستانی را در ذهن می پرورانید از تعریف کردن آن به صورت زبانی برای دیگران خودداری کنید.زیرا این تعریف کردن باعث می شود عطش نوشتن در شما کم کم از بین برود و آن وقت انگیزه نوشتن را از دست می رود و در پی آن تجربه هیجان انگیز نوشتن را هم از دست داده اید.

وقتی دعوت به این بازی ِ در ظاهر شیرین که می تواند حتی صورت تلخی هم به خود بگیرد را در وبلاگ امین عزیز خواندم. شروع کردم به ردیف کردن خاطره ها و راز هایم،سریع مصالح نوشتن جور شد چند تا راز و چند تا خاطره راز گونه،تجربه های شگفت انگیزی که هم صورتی رمز آلود داشتند هم به آن جهت که  از گذشته می آیند شیرینی خوشایندی دارد.االبته خوب می دانید که راز ها به وجود می آیند که روزی فاش شوند.اما در این میان تکلیف سرمایه های وجود آدمی چه می شود؟هر چندلفظ پر طمطراق سرمایه وجودی این گمان را به وجود می آورد که باید چیزی عجیب و غریب این سرمایه را به وجود آورده باشد.اما اصلا این طور نیست سرمایه های ما همین راز های کوچکی است که آهسته آهسته در این سالیان کنار هم قرار گرفته اند.چیزی را ساخته اند که حالا من و تو هستیم.

حالا این سرمایه وجودی یا هر اسمی که می خواهی برای اش بگذاریم،من بااین راز های کوچک زندگی می کنم و اگر این ها نباشند یعنی اینکه باشند اما دیگر صورت راز نداشته باشند زندگی کردن برایم در این روزگار وانفسا کمی تا قسمتی سخت می شود.دیگر اینکه برای کسی که سودای نوشتن دارد آن هم نوشتن به صورت جدی این رازها تنها مصالح اصلی او برای نوشتن است.جیمز جویس جایی گفته است که هیچ نوسینده ای جز نوشتن خود کار دیگری نمی کند و حالا این حقیر که سخت درگیر سودای نوشتن است،هر چند هم زبانش و هم قلمش در این راه می لنگند،اما همه دارایی اش برای نوشتن همین راز هایی است که کم کم جمع اش می کند با تخیل می آمیزد و می نویسدش اگر این ها را همین طور بدون تخیل بدون بازی های زبانی و مکانی بدون پرداخت خوب بنویسد همان اتفاقی که در ابتدای نوشته از قول آن استاد عزیز ذکرش رفت برایش رخ می دهد. بنابراین تن دادن به این بازی شیرین که عجیب آدم را به هوس می اندازد که بنشیند و یک دل سیر بنویسد برای هم چون منی زیادی خوشایند نیست.

دیگر اینکه این وبلاگ را که می بینی و نوشته ها پراکنده که همین دور برها پخش و پلا است به اندازه کافی راز های مرا یا حداقل قسمتی از آنها را از عمق به سطح آورده است.همین راز های کم و بیش افشا شده باعث شده است تبدیل بشوم به کتاب بازی که هر کس از راه می رسد می خواند یا به آن علاقه مند می شود و بهره مادی و معنوی اش را می برد و اگر دستش برسد و کسی هم نبیند چند برگی را هم برای رفقایش می چیند با خودش می برد و اگر خوشش نیاید یا صفحه های این کتاب ِ باز را جر می دهد یا در حاشیه اش یادگاری و فحش می نویسد یا اگر ظرافت طبعی داشته باشد می دهد به کودک ِ خوش ذوق شیرین عقلی که صفحاتش را خط خطی کند.بنابراین فکر می کنم کتاب های باز در هفته به اندازه کافی راز برای فاش کردن دارند تا تن به این بازی های هیجان انگیز ندهند.

 

[...:۱۱:۳٧ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ۳ دی ۱۳۸٥

ا لطیف

 

 

وبلاگ دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم در هیچ کجای ایران شعبه ندارد.

 

 

پی نوشت:و حالا در پی استقبال بی شمار شما هم وطنان عزیز شعبه دوم وبلاگ دل تنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم با نام « قلندری در زمانه عسرت» افتتاح شد. در این شعبه فقط تراوشات عاشقانه فروخته می شود.

 

 

رضایت شما آرزوی ما است

[...:٩:٠٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]