پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

«باران­های سرد که می­بارید و بهار را می­کشت، انگارکه جوانی بی­دلیل مرده­است.»

                  پاریس جشن بی­کران ـ ارنست همینگوی ـ ترجمه مرحوم فرهاد غبرایی

 پی نوشت: تسلی بخشی‌های ادبیات

   

[...:۱:٢۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠

 

نوشتن از تو این روزها آسان است. زیرا که تنهای تنها بوده­ای، بی­مریدی، بدون دسته­ای، کاری را که بلد بوده­ای انجام داده­ای و به طرز حسرت برانگیزی جاودانه شده­ای. مهم نیست که مردمان روزگار ما و حتی پیش از ما ندانستند که چه گوهری براین سرزمین زندگی می­کرده است و چه رنجی کشیده است.

بگذار از یک نویسنده فرنگی شروع کنیم. نویسنده­ای که این روزها اقبال به او روی آورده­است. کتاب­های­اش هم­زمان با ولایتش در ایران ما هم چاپ می­شود. کتابی دارد آقای نویسنده به نام «دست به دهان» که شرح روزگار جوانی است. وقتی که می­خواسته روی پای خودش بایستد و مرد زندگی خودش باشد. وقتی می­خواندم ­اش مانند شرح حال برادر بزرگتر بود که برای وقت مبادای برادرکوچکترش نوشته است. پر از رنج و درس. نویسنده فرنگی کارش درست است. ماندگاری­اش خیلی بیشتر از بقیه موج­های  دیگر است. با این حسرت کتاب را تمام کردم که چرا در وطنم نویسنده­ای نیست که چنین صادقانه از شکست­ها و ضعف­هایش بنویسد. به جز جلال که صادقانه و بی رحمانه خودش را در سنگی بر گوری عریان کرد و البته جاوادنه شد، کس دیگری را نمی­شناختم.

این نیز گذشت تا چند وقت پیش کتاب « ابن مشغله» تو را دست گرفتم وچه کتاب دلچسبی بود. داستان مردی که می خواهد قهرمان زندگی خودش باشد. آرمان گرا و رمانتیک باشد و نان­آور خانه هم باشد. بنویسد و قلم به مزد نباشد. اهل نوشتن باشد و دغدغه­اش اصلاح باشد، نه دو زار ده شاهی قوت روزانه و ته جیب­اش مانده­ای عزت نفس داشته باشد که به آن بنازد و توشه سلامتش کند.

تو سی و هشت سال پیش جوری درباره وطن و ماندن نوشته­ای انگار روزگار ما را و جوانان غیورش را دیده­ای؛ که یک به یک با کمی سختی جلای وطن می­کنند و دنبال خرده آسایشی می­گردند. البت حرجی بر آنان نیست. هرکس مختار است خودش راه­ زندگی­اش را برگزیند. همان گونه که تو انتخاب کردی به جای روشنفکر بساط نشین و درب و داغانِ همیشه ناراضی، مردی باشی رشید که به جای چند نفر زندگی کنی و به جای چندین نفر زحمت بکشی و این رشادت به همین­جا ختم نشود؛ جسارتت آن­قدر زیاد بود که با زمانه خود پیش بیایی و بدانی که نبض جامعه کجا می­تپد و چه می­خواهد و با آن­ها همراه بشوی. البته رفقایت همراهت نیامدند و تو تنها ماندی مثل همیشه و خودت نوشتی و ساختی و یگانه شدی.

نوشته­ام را با این جمله تمام می­کنم. تو را نادیده گرفتند نه مخاطبانت که همکارانت را می­­گویم. نویسندگانی که ته مخاطبانشان همان پنجاه نفر دور برشان است، تو را نادیده گرفتند. شاید یکی از دلایلش همان بود که گفتم تو به ازای چندین نفر کار می کردی و تولید داشتی و حسادت نمی گذاشت که تو را ببیند، اما این­ها مهم نیست. تو مخاطبت را پیدا کرده بودی هنوز که هنوز بعد چهل و اندی سال هر کس که هوای عاشقی به کله­اش بزند، کتاب ِ تو را خواهد خواند و چه شیرین­تر از این که یکی از کتاب­های خیلی کوچک تو به اندازه تمام کتاب­های انتشاراتی آن­ها تیراژ دارد.

[...:۱۱:۱۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠

یک. بعد از حدود ده سال  این بار به همراه مهربان همسرم به تماشای «ماتریکس» نشستیم. جالب اینکه فیلم هنوز هم زنده است و به طور دلچسبی تأویل پذیر است. از میزانسن‌های درخشان، نماهای جذابی که دقیقاً بعد از ماتریکس در سینما مرسوم شد گرفته تا گذشته دلنشینی که ماتریکس از تاریخ سینما به همراه خود دارد؛ از تاثیر فیلم نوآر گرفته تا بازسازی نوآورانه فصل ابتدایی سرگیجه هیچکاک که این بار به شیوه برادران واچفسکی اجرا شده است. آیا می توان از همه این جذابیت‌ها تعریف کرد و بازآفرینی یک دوئل جانانه به شیوه وسترنرها را به یاد نیاورد. ماتریکس کار خود را کرده است. اهمیتی ندارد که قسمت های بعدی بیشتر برای زیاده خواهی  استودیوهای معظم ساخته شد. مهم این است که  بس از تماشایش مانند هر فیلم بزرگ دیگری، با تو می‌ماند و تو هم چون خالقان بازیگوشش از آن پس  با شک به عالم خود می‌نگری و آیا این کم دستاوردی است؟ و کدام اثر را در همه شاخه های هنر و حتی فلسفه  سراغ دارید که بتواند چنین تاثیری بر تعداد انبوه مخاطبانش بگذارد؟ ماتریکس فرزند زمان خود بود. در سال پایانی قرن اثری پیشگویانه بود برای عصری که وارد آن شده‌ایم. آیا روزی هست که ما ساعاتی از عمر خود را دربرابر چیزی به نام شبکه سپری نکنیم؟

دو. می‌توان ساعت‌ها در جادوی «ماتریکس» غرق شد و هر بار از منظری تازه به آن نگریست. اما بعد از تماشای مجدد فیلم ناخودآگاه به یاد فیلم آخر کریستوفر نولان افتادم و ستایش‌هایی که نثار این اثر شد. ذوق­زدگی در برابر قصه پیچ در پیچ فیلم، نه تنها در دنیا که در ایران هم، همه گیر شد و همان بلایی را بر سر «تلقین» آوردند که برسر «شوالیه تاریکی» آورده بودند. فیلم یک شبه در رده بندی Imdb از جایی میان «رهایی از شاوشنک» و «پدرخوانده‌ها» سر درآورد. اما کمی بعد وقتی موج ذوق زدگی فروکش کرد، «شوالیه تاریکی» به جایی در میانه‌های جدول سقوط کرد. هرچند استحقاق همین را هم نداشت.

سه. فیلم نولان جذاب و خوش ساخت است، اما صرفاً یک اثراز جریان اصلی سینمای آمریکاست و اگر تأویل پذیر به نظر می­آید، به خاطر ابهام فخرفروشانه کارگردان است. ابهام فیلم نه شبیه سبک سورئال فیلم های لینچ است نه شبیه آثار ساده‌تری چون «ماتریکس» و «مظنونین همیشگی». برای مقایسه به جریانی که «ماتریکس» در دنیا پدید آورد و کاری که نولان کرده، نگاه کنید. رنگ­آمیزی و دکوپاژ «ماتریکس» بارها و بارها در آثار دیگرتکرار شد. حتی در همین فیلم اخیر نولان جایی که جوزف گوردن لویت در هتل میان زمین آسمان معلق است نوعی  ادای دِین  به فصل­های مبارزات «ماتریکس» است. اما آیا ساخته مبهم نولان چیزی به تاریخ سینما می افزاید؟ در تماشای دو یا سه بار فیلم همه رازهای کارگردان فاش می‌شود و پایان باز کارگردان اثر خود را از دست می­دهد. و مهمتر آنکه آیا  در پایان «تلقین» ما جور دیگری به رویا هامان فکر می کنیم؟

[...:۱۱:٥٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠

تولدتان مبارک آقای آبرامز

برای همه رویاهایتان سپاسگزاریم!

[...:٩:۳٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

برای حمید

امروز رفته بودم شریف، با همه خاطراتش تمام مدت این دیالوگ تو ذهنم بود.

مراسم محقر خاک‌سپاری جو، رفیق آواره میچل.
کشیش: ?Any last words
میچل: .Yeah. We're all fucked

فیلم بلوار لندن- کارگردان ویلیام موناهان

[...:۱:٤٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

 

 

«من نمی خوام با کارم به جاودانگی برسم. می خوام با نمردن به آن دست پیدا کنم.»

 

Woody Allen

December 1, 1935 in Brooklyn, New York, USA

 

[...:۱:٠٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩


زندگی فرار مداوم است، از زندانی به زندانی دیگر



[...:۱٢:۱۳ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]