«بارانهای سرد که میبارید و بهار را میکشت، انگارکه جوانی بیدلیل مردهاست.»
پاریس جشن بیکران ـ ارنست همینگوی ـ ترجمه مرحوم فرهاد غبرایی
پی نوشت: تسلی بخشیهای ادبیات

نوشتن از تو این روزها آسان است. زیرا که تنهای تنها بودهای، بیمریدی، بدون دستهای، کاری را که بلد بودهای انجام دادهای و به طرز حسرت برانگیزی جاودانه شدهای. مهم نیست که مردمان روزگار ما و حتی پیش از ما ندانستند که چه گوهری براین سرزمین زندگی میکرده است و چه رنجی کشیده است.
بگذار از یک نویسنده فرنگی شروع کنیم. نویسندهای که این روزها اقبال به او روی آوردهاست. کتابهایاش همزمان با ولایتش در ایران ما هم چاپ میشود. کتابی دارد آقای نویسنده به نام «دست به دهان» که شرح روزگار جوانی است. وقتی که میخواسته روی پای خودش بایستد و مرد زندگی خودش باشد. وقتی میخواندم اش مانند شرح حال برادر بزرگتر بود که برای وقت مبادای برادرکوچکترش نوشته است. پر از رنج و درس. نویسنده فرنگی کارش درست است. ماندگاریاش خیلی بیشتر از بقیه موجهای دیگر است. با این حسرت کتاب را تمام کردم که چرا در وطنم نویسندهای نیست که چنین صادقانه از شکستها و ضعفهایش بنویسد. به جز جلال که صادقانه و بی رحمانه خودش را در سنگی بر گوری عریان کرد و البته جاوادنه شد، کس دیگری را نمیشناختم.
این نیز گذشت تا چند وقت پیش کتاب « ابن مشغله» تو را دست گرفتم وچه کتاب دلچسبی بود. داستان مردی که می خواهد قهرمان زندگی خودش باشد. آرمان گرا و رمانتیک باشد و نانآور خانه هم باشد. بنویسد و قلم به مزد نباشد. اهل نوشتن باشد و دغدغهاش اصلاح باشد، نه دو زار ده شاهی قوت روزانه و ته جیباش ماندهای عزت نفس داشته باشد که به آن بنازد و توشه سلامتش کند.
تو سی و هشت سال پیش جوری درباره وطن و ماندن نوشتهای انگار روزگار ما را و جوانان غیورش را دیدهای؛ که یک به یک با کمی سختی جلای وطن میکنند و دنبال خرده آسایشی میگردند. البت حرجی بر آنان نیست. هرکس مختار است خودش راه زندگیاش را برگزیند. همان گونه که تو انتخاب کردی به جای روشنفکر بساط نشین و درب و داغانِ همیشه ناراضی، مردی باشی رشید که به جای چند نفر زندگی کنی و به جای چندین نفر زحمت بکشی و این رشادت به همینجا ختم نشود؛ جسارتت آنقدر زیاد بود که با زمانه خود پیش بیایی و بدانی که نبض جامعه کجا میتپد و چه میخواهد و با آنها همراه بشوی. البته رفقایت همراهت نیامدند و تو تنها ماندی مثل همیشه و خودت نوشتی و ساختی و یگانه شدی.
نوشتهام را با این جمله تمام میکنم. تو را نادیده گرفتند نه مخاطبانت که همکارانت را میگویم. نویسندگانی که ته مخاطبانشان همان پنجاه نفر دور برشان است، تو را نادیده گرفتند. شاید یکی از دلایلش همان بود که گفتم تو به ازای چندین نفر کار می کردی و تولید داشتی و حسادت نمی گذاشت که تو را ببیند، اما اینها مهم نیست. تو مخاطبت را پیدا کرده بودی هنوز که هنوز بعد چهل و اندی سال هر کس که هوای عاشقی به کلهاش بزند، کتاب ِ تو را خواهد خواند و چه شیرینتر از این که یکی از کتابهای خیلی کوچک تو به اندازه تمام کتابهای انتشاراتی آنها تیراژ دارد.

یک. بعد از حدود ده سال این بار به همراه مهربان همسرم به تماشای «ماتریکس» نشستیم. جالب اینکه فیلم هنوز هم زنده است و به طور دلچسبی تأویل پذیر است. از میزانسنهای درخشان، نماهای جذابی که دقیقاً بعد از ماتریکس در سینما مرسوم شد گرفته تا گذشته دلنشینی که ماتریکس از تاریخ سینما به همراه خود دارد؛ از تاثیر فیلم نوآر گرفته تا بازسازی نوآورانه فصل ابتدایی سرگیجه هیچکاک که این بار به شیوه برادران واچفسکی اجرا شده است. آیا می توان از همه این جذابیتها تعریف کرد و بازآفرینی یک دوئل جانانه به شیوه وسترنرها را به یاد نیاورد. ماتریکس کار خود را کرده است. اهمیتی ندارد که قسمت های بعدی بیشتر برای زیاده خواهی استودیوهای معظم ساخته شد. مهم این است که بس از تماشایش مانند هر فیلم بزرگ دیگری، با تو میماند و تو هم چون خالقان بازیگوشش از آن پس با شک به عالم خود مینگری و آیا این کم دستاوردی است؟ و کدام اثر را در همه شاخه های هنر و حتی فلسفه سراغ دارید که بتواند چنین تاثیری بر تعداد انبوه مخاطبانش بگذارد؟ ماتریکس فرزند زمان خود بود. در سال پایانی قرن اثری پیشگویانه بود برای عصری که وارد آن شدهایم. آیا روزی هست که ما ساعاتی از عمر خود را دربرابر چیزی به نام شبکه سپری نکنیم؟
دو. میتوان ساعتها در جادوی «ماتریکس» غرق شد و هر بار از منظری تازه به آن نگریست. اما بعد از تماشای مجدد فیلم ناخودآگاه به یاد فیلم آخر کریستوفر نولان افتادم و ستایشهایی که نثار این اثر شد. ذوقزدگی در برابر قصه پیچ در پیچ فیلم، نه تنها در دنیا که در ایران هم، همه گیر شد و همان بلایی را بر سر «تلقین» آوردند که برسر «شوالیه تاریکی» آورده بودند. فیلم یک شبه در رده بندی Imdb از جایی میان «رهایی از شاوشنک» و «پدرخواندهها» سر درآورد. اما کمی بعد وقتی موج ذوق زدگی فروکش کرد، «شوالیه تاریکی» به جایی در میانههای جدول سقوط کرد. هرچند استحقاق همین را هم نداشت.
سه. فیلم نولان جذاب و خوش ساخت است، اما صرفاً یک اثراز جریان اصلی سینمای آمریکاست و اگر تأویل پذیر به نظر میآید، به خاطر ابهام فخرفروشانه کارگردان است. ابهام فیلم نه شبیه سبک سورئال فیلم های لینچ است نه شبیه آثار سادهتری چون «ماتریکس» و «مظنونین همیشگی». برای مقایسه به جریانی که «ماتریکس» در دنیا پدید آورد و کاری که نولان کرده، نگاه کنید. رنگآمیزی و دکوپاژ «ماتریکس» بارها و بارها در آثار دیگرتکرار شد. حتی در همین فیلم اخیر نولان جایی که جوزف گوردن لویت در هتل میان زمین آسمان معلق است نوعی ادای دِین به فصلهای مبارزات «ماتریکس» است. اما آیا ساخته مبهم نولان چیزی به تاریخ سینما می افزاید؟ در تماشای دو یا سه بار فیلم همه رازهای کارگردان فاش میشود و پایان باز کارگردان اثر خود را از دست میدهد. و مهمتر آنکه آیا در پایان «تلقین» ما جور دیگری به رویا هامان فکر می کنیم؟
برای حمید
امروز رفته بودم شریف، با همه خاطراتش تمام مدت این دیالوگ تو ذهنم بود.
مراسم محقر خاکسپاری جو، رفیق آواره میچل.
کشیش: ?Any last words
میچل: .Yeah. We're all fucked
فیلم بلوار لندن- کارگردان ویلیام موناهان

«من نمی خوام با کارم به جاودانگی برسم. می خوام با نمردن به آن دست پیدا کنم.»
Woody Allen
December 1, 1935 in Brooklyn, New York, USA
حق بازنشر نوشتهها محفوظ است.