شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢

محتضری را در نظر بگیر که دارد نفس های آخرش را می کشد. آدم ها در مواجه با چنین کسی چه می کنند؟ بعضی ها به آب و آتش می زنند تا او را از مرگ نجات دهند، آن ها از امیدوارانند. عده ای دیگر فقط یک گوشه نشسته اند و غصه می خورند. استیصال مطلق در مواجه با مرگ گریبانشان را گرفته است. دسته آخر هم کسانی هستند که مرگ را پذیرفته اند و به دنبال آمبولانس، کفن و قبر می روند. شما از کدام دسته هستید؟ من دوست داشتم از دسته اول باشم. آن ها که امیدوارند همه قوانین فیزیکی و معنوی در برابر امیدشان زانو بزند. این ها، آدم های دوست داشتنی عالم اند. اصلا دنیا را همین جور آدم ها زنده نگه می دارند. اما امور دنیا را دسته سوم می گردانند آن ها که به دنبال قبر می روند. آن ها معطل امید نمی مانند. امید چیز خوبی است اما به قول آن حکیم بزرگوار ممکن است گاهی سبب جنون شود. باید با واقعیت ها کنار آمد و فکر فردا بود. باید به دنبال قبرها رفت. دنیا منتظر ظهور معجزه ای نمی ماند. هر چند شما از امیدواران باشید.

من می خواستم از امیدواران باشم. یعنی هنوز هم هستم همین که این کلمات را هم می نویسم که شما بخوانید، یعنی هنوز امیدی در وجودم هست. اما چه کنم که کار دنیا جور دیگری می گردد. دوست داشتم این وبلاگ مثل روزگار دانشجویی فعال باشد تولید داشته باشد. اما یادم رفته بود از آن روزگار شش سالی می گذرد. همه چیز عوض شده است. حتی دانشگاه. یک زمانی از سر تا ته دانشگاه که قدم می زدم همه چهره ها آشنا بودند، سلامی، لبخندی، نگاه عاقل اندر سفیه، یا حتی نگاه دلتنگانه ای اما این روزها که به دانشگاه هم سر می زنم هیچ کس را نمی شناسم؛ دانشگاه مطلقاً غربیه ای می نمایاند. دوستان همه یک گوشه عالم پخش و پلا شده اند. خوب می بینید روزگار سپری شده است. زمانه گذشته است. روزگار دلتنگی گذشته است. نه کسی حوصله وبلاگ خوانی دارد نه من دیگر چنان دلتنگم که بنویسم.

زمانی می خواستم نویسنده بشوم. اما درد نان از همه چیز دورم کرد. حالا به کاری مشغولم که مطلقاً دوستش ندارم. فقط کار می کنم که لنگ نان نمانم. شاید مشکل از من باشد که در سی سالگی هنوز تکلیف خودم را نمی دانم. هنوز رویای نوشتن رهایم نمی کند. اما دشوارترین کار عالم این است که شما در دو قالب زندگی کنید. فکر می کنم این ها که داستان های مصور سوپر هیرویی نوشته اند دچار همین مشکل بوده اند. قهرمان این داستان ها هم روزها آدم بی دست و پایی است و شب ها ابر قهرمانی است که جهان را از هلاکت نجات می دهد. حکایت من هم به دو قسمت روز و شب تقسیم شده است. روزها نقش کارمندی دون پایه بی دست و پایی را بازی می کنم که در هپروت است و شب ها سعی می کنم که نویسنده خلاقی باشم که تمام هستی اش به نوشتن گره خورده است. اما دریغ که اتفاقی نمی افتد. نوشتن زمان و روح بزرگتری می طلبد که در من چیزی از آن باقی نمانده است. گفتم دوست داشتم از امیدواران باشم. اما جبر زمانه همه رویاهایت را به باد می دهد. شیزوفرنی شیرین هم زمانی تمام می شود. تو مجبوری یک طرف را انتخاب کنی.

اینجا، این صفحه آبی غمناکِ دلتنگ مال عالمی دیگر بوده است. روزگارش سپری شده است. نمی توان برای زنده ماندنش تلاش کرد. باید به دنبال کفن و قبر بروم. این طور بهتر است. گفتم عالم را همان دسته سوم می گرداند. این جا به پایان راهش رسیده است.آرشیوی داشت از سال هشتاد و یک که دفتر خاطراتم بود. اما در یک حرکت نابخردانه تا سال هشتاد و چهارش را پاک کردم. فقط مانده است این آرشیوی که اصلا دوستش ندارم. چون چیز دندان گیری ننوشته ام. بگذریم. این جا تعطیل است. برای همیشه فقط اگر جایی بیرون از این محل مجازی همدیگر را دیدیم و شما خواستید آشنایی این وبلاگ رابدهید من هیچ کدام تان را نمی شناسم. اگر جایی دیگر چیزی نوشتم حتماً خبرتان می کنم.

ارادتمند م.م

[...:٢:۳٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢

این روزها، این روزها در همه چیز دنبال  امید و ایمان ام...

 

[...:۱٢:٠٩ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢

تهران آن زن اغواگری است که ...

ما از تهران متنفریم و در عین حال عاشق تهرانیم. هر روز که از خانه بیرون می زنیم تا بوق سگ که به خانه برمی گردیم به این شهر دوزخی بد و بیراه می گوییم. لحظه های معدودی هست که ما دست از تنفر برمی داریم و برای مدت کوتاهی این شهر را دوست می داریم.

تهران در اردیبهشت زیبا است. باد که بوزد تهران بهترین شهر دنیا است. ما سرنوشت مان را در این شهر دوزخی پذیرفته ایم. رابطه متناقض ما با این شهر تا لحظه مرگ تمام نشدنی است. رویای ما ترک کردن شهر و رفتن به جای بهتری است که آلوده نباشد، شلوغ نباشد و مردمانش با هم مهربان تر باشند. اما این فقط، رویای ما است. ما را توان رها شدن از این شهر لعنتی نیست. برای ما ایرانیان که از متن جهان بیرون ایستاده ایم و خلاف جریان شنا می کنیم، تهران تنها شهری است که به ما آن حس بودن در یک شهر جهانی را می دهد. برای همین است که اگر حتی برای چند روز از آن دور می شویم با ذوق و شوق بیمار گونه به دل آن بر می گردیم. ما در رویای «تهران بهتر» شب را و روز را به پایان می بریم و دریغ...

تهران آن زن اغواگری است که پدران مان به خیال داشتن یک زندگی بهتر به آن هجوم آوردند. تمام رویاهای ما در این شهر شکل گرفت و حالا ما نیز پدرانی هستیم که به شکل دیگری گرفتار این زن اغواگر شده ایم.

تهران آن زن اغواگری است که ...

پ . ن: دورد بر آن رفیق شیرازی که از این شهر دل کند و رفت به شهری که سعدی و حافظ اش برای یک عمر زیستن در آن کافی هستند.

پ . ن:اردیبهشت است، خوشا بوی بهار نارنج و غزلی از سعدی و حافظ و بحث دل انگیز اینکه کدام شاعر بهتری بوده اند. چنین کَل کَلی را آرزومندم!

[...:٦:٠٥ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢

استاد حتمن حواسش بوده است. آخر همیشه آرزوی تعریف چنین داستانی را داشته. جانگوی تارانتینو را می گویم. خواسته یا نا خواسته از سر صبح که خبرهای انفجار بوستون را شنیده ام، مدام به داستان تارانتینو فکر می کنم. داستانی درباره شهروندان درجه اول و شهروندان درجه دو، آدم های سنگر گرفته پشت ِ قدرت و پول و ادم های بی کسی که تنها زندگی می کنند تا روز را به پایان ببرند.  آن ها در یک ماراتن همیشگی به سر می برند. داستان تارانتینو تنها بازگوی دوران برده داری نیست. او با اشتباهات تاریخی فاحش سبب شده، عده ای مانند جانتان رزنبام به او خرده بگیرند و داستانش را بی ارزش تلقی کنند و به او بتازند. اما هوشمندی جانگو در این است که خود را از تحلیل محدود دوران برده داری رها می کند و حرف درستی را می زند که غول رسانه ای بزرگ غرب هیچ وقت اجازه بیان رسمی آن را نمی دهد. کدام حرف؟ درجه بندی شهروند جهان.

خبرهای عراق را دنبال می کنید؟ هر چند وقت یک بار یک تعدادی آدم بی گناه که اکثرشان هم شیعیان هستند، توسط یک دیوانه وهابی شهید می شوند. اتفاقی که دقیقن به خاطر تبعات حمله آمریکا به عراق می افتد. آن طرف تر در افغانستان هم همین اتفاق، ولی وحشتناک تر رخ می دهد و شهروند آمریکایی حتی کک اش نمی گزد که چه بر سر آن کودک عراقی، افغان، پاکستانی یا فلسطینی می آید. مهم شهروند درجه یک آمریکایی است. مهم لایف استایل آمریکایی است.

این دو را کنار هم بنشانید و بر خلاف میلم، کمی دنیای اغراق شده تارانتینو را با دنیای عادی بیرون مقایسه کنید. ببینید دنیای تارانتینو برخلاف آن چه گفته می شود، چندان هم خشن نیست. این بیرون توحش پنهانی جاری است که عمیق تر و ترسناک تر از عالم فیلم است.

این خلاف جریان شنا کردن تارانتینو دوست داشتنی است.

این تأویل پذیری البته نباید شما را از تماشای فیلم  و لذت بردن فارغ از همه این حرف ها غافل کند.

در سینما ( داستان) غرق می شویم.

[...:۱٠:۳٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

حالا دوباره از نو شروع می کنم. دوباره در این وبلاگ به تک و توک خوانندگان وفادار سلام می کنم. این بار هم همان طور که همشیه به خودم وعده می دهم باز هم وعده یک بازگشت قدرتمند را به شما می دهم. دوباره می خواهم بنویسم. نوشتن است که آدم را زنده نگه می دارد حتی اگر با فکر نوشتن و جور کردن فرصت نوشتن روز را شب کنید. حتی اگر  در نوشتن به بن بست رسیده باشید. اما همین در رویای نوشتن بودن هم لذتی دارد که در توصیف نشاید و نیاید.

با همسرم درباره وقت نوشتن صحبت می کردیم. از من نا امیدی و بد و بیراه و این بار از او امید و امید...

از یک کارمند تمام وقت یک سازمان عریض و طویل  که ارشد می خواند سه روز در هفته هر روز چهار ساعت سر کلاس زبان است و نیمه وقت پروژه انجام می دهد چه انتظاری می توان داشت؟

واقعن چه می توان گفت؟

بانو گفت و ما اینجا می نویسیم برای خودم و همه رفقایی که از کمبود وقت می نالند. وقت بسازید حتی شده است نیم ساعت در روز اما بنویسید که نوشتن تنها دلیل بودن امثال ما است که فکر می کنیم که برای دلیل دیگری جز خوردن و خوابیدن به این عالم آمده ایم.

و اما سینما

هنوز بینوایان و لینکلن را ندیده ام. ولی در میان این چیز هایی که دیده ام هنوز زندگی پی آن بالا بالا هاست از همان ها که با خود جزیره می برم و بعدش Silver Linings Playbookاست و در نهایت جانگوی استاد. راستش پارسال سال خوبی برای سینما دنیا بود. مهمترین دلیلش اینکه تارانتینو از جنگولک بازی دست برداشته است و مثل یک پسر خوب مانند استانداردهای روزهای اولش یعنی داستان عامه پسند و سگ های انباری فیلم ساخته است. بدون حشو بدون تو ذوق زدن، یک داستان من درآوردی درباره تاریخ برده داری ساخته است که از تاریخ واقعی تأثیر گذارتر است و به شدت ضد سیستم است. و این که  لحظه با شکوهی است وقتی موقع گرفتن اسکار خطاب به بقیه نویسندگان نامزد اسکار می گوید از رقابت با شما لذت می برم و البته اهل نوشتن می دانند این سخن چه دلنشین است.

اگر وقت آزاد داشتید دوباره یازده یار اوشن و دوازده اش را ببینید و به کاراکتر براد پیت توجه خاص داشته باشید. یک جور فلسفه خاص توی بازی اش هست که می تواند یک جور نسخه خوب برای ایام افسردگی باشد. یک سرخوشی دوست داشتنی که نمونه اش را فقط در جرج کلونی خارج از دید سراغ دارم. هر دو خلق شده توسط استیون سودربرگ.

پیشنهاد خصوصی برای فیلم دیدن هم این دو تا هستند فعلاً

اول رابی اسپارک ساخته خالقان لیتل میس سان شاین با نویسندگی نوه الیا کازان، زویی کازان، زویی را که حواستان هست بهش، بروید و ببنید چه ادای احترامی کرده است به سالینجر بزرگ.

دوم یافتن دوستی برای آخر الزمان

برای امشب بس است. فقط یک کلام دیگر "اف ورد فیس بوک" لعنتی ها به وبلاگ هایتان برگردید.

 

[...:۱٢:٢٧ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱

الحمدللّه‏ الذی جعلنا من المتمسکین بولایة علی بن ‏ابی‏طالب(ع)

هنوز بعد از این همه سال هر کس در این سرزمین بخواهد دم از آزادگی و آزادی بزند چه مومن، چه زندیق، چه چپ، چه راست، خودش را متصل می کند به شجره طیبه تبار تو، پناه می گیرد در دژ مستحکم تو. آخرین اش نامه آقازاده شهید آیت الله مطهری که به آقای  جنتی چنین می نویسد از قول شما : حق، وسیعترین میدان ها در مقام توصیف است و تنگ ترین میدان ها در مقام عمل.  بعد از این همه سال دل آدمی می لرزد از طوفان این حرف. تو چه کرده ای با دلِ مردم این سرزمین .

پ . ن: در حال و هوای عشق بی شک.

[...:۸:۳٦ ‎ق.ظ]
پيام‌های ديگران:[]
چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱

یک غافلگیری تمام، هرج و مرج محض. کمدی سیاهی که خیلی فریبکارانه سعی می کند شبیه  فیلم های کمدی رمانتیک باشد  اما کم کم وارد فضای کابوس و آشوب می شود. هیچ چیز آن طور نیست که می نماید. جو لطیف آرام خانه فقط پوسته ای از یک جنون هولناک است . دو پیر دختر داستان که همه محله از لطف و مهربانی آن ها می گویند همان قاتلان زنجیره ای بروکلین هستند که  مستاجران پیر خود را مسموم می کنندو در زیر زمین خانه شان دفن می کنند. شیوه روایی فیلم به گونه ای است که انگار کاپرا می خواسته است از داستانی گوتیک  نوشته ادگار آلن پو اقتباسی کمدی رمانتیک داشته باشد. هر چند فضای فیلم بسیار محدود است اما شیوه کارگردانی و بازی ها چنان انرژی به فیلم تزریق کرده است که لحظه ای متوجه طولانی بودن زمان فیلم نمی شوید. فیلمنامه کار برادارن اِپستاین است ( همان نویسندگان کازابلانکا)  که از روی نمایشنامه ای به همین نام نوشته جوزف کسلرینگ اقتباس شده است. این فیلم به خوبی نشان می دهد که نویسندگان نیمه اول قرن بیستم آمریکا چقدردرست و دقیق کمدی و درام وحرکت بین این دو گونه می شناخته اندو چگونه  توانسته اند گامی بلند در جهت تغییر امکانات روایی داستان به وجود آورند.

پ . ن :  شناخت سینمای برادران کوئن و نحوه داستانگویی شان کاملاً وابسته به شناخت سینمای کلاسیک آمریکا دارد. گنگ بودن بخشی از فارگو، بارتون فینک و مردی که آنجا نبود و ... دقیقاً بر می گردد به شناخت کم ما از سینمای کلاسیک آمریکا.

[...:۱:٢٤ ‎ب.ظ]
پيام‌های ديگران:[]